آفرينش در درون خود مىسازد و «عالمي صغير» در درون «عالم كبير» بر پا مىكند ، كه انباز وهماورد وهمراه وهماهنگ أو در صحنه هستى است. از اينجاست كه مىتوان گفت كه تعريف فلسفه نيز مانند ديگر مسائل جهان انساني ، معمّا گونه ودر پردهاى از ابهام قرار دارد و «هركسى از ظن خود» چيزى دربارهء آن مىگويد.
صدر المتألهين در اين كتاب ـ كه مقدمهء آن را مىخوانيم ـ بجاى فلسفه ، لفظ «حكمت» را بكار مىبرد وآن را «معرفت ذات حقّ ومرتبهء وجود أو وشناخت صفات وافعالش» (١) تعريف مىكند ، كه شناخت كيفيت وجود وصدور موجودات ديگر نيز از آن بدست مىآيد ؛ ولى در كتابهاى ديگر خود تعريف از حكمت وفلسفه را بگونهاى ديگر آورده است : يكجا آن را «استكمال النفس الإنسانية بمعرفة حقائق الموجودات على ما هي عليها والحكم بوجودها تحقيقا بالبراهين ... بقدر الوسع الإنساني ...» (٢) ، ودر جاى ديگر : «نظم العالم نظاما عقليا على حسب الطاقة البشريّة يحصل التشبه بالبارئ ـ تعالى ـ ...» (٣) تعريف مىكند ، ودر جاى ديگر آن را همان «علم إلهي» مىداند كه جز به شناخت أصل هستى يا «موجود مطلق» وعوارض ذاتيهء آن نمىپردازد. (٤)
همچنان كه ديديم ، «فلسفه» و «حكمت» را تسامحا مترادف وبه يك معنا بكار
__________________
(١) «الحكمة ، التي هي معرفة ذات الحقّ الأول ومرتبة وجوده ومعرفة صفاته وأفعاله وأنّها كيف صدرت منه الموجودات في البدو والعود ...». (المظاهر الإلهيّة)
(٢) الأسفار الأربعة ، ج ١ ، ص ٢٠.
(٣) همان.
(٤) همان. ص ٢٤. تعريف فلسفه نيز حسب دو بينش مكتب اشراقي ومشائى با يكديگر فرق مىكند.
حكماى اشراقي آن را انطباق عالم صغير با عالم كبير مىدانستند : «صيرورة الإنسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العيني» واز فيثاغورس نقل شده كه فيلسوفى كه درباره كوسموسcosmosتأمل مىنمايد در روح خود كوسموس مىشود. گاهى حكمت را همان «تشبه به خدا» تعريف مىنمودند. (ر. ك : تاريخ فلسفهء يونان ، گاترى ، ج ٢ ، ص ١١٨ ، (فارسي).
