طرفداران اين مكتب ـ كه معروفترين آنها بلكه مؤسس آنها شخصي به نام فورون يا پورون (Pyrrhon) است ـ معتقد بودند كه حس ، خطا مىكند وادراكات حسى ، نسبى وقابل اشتباه است ومطلق نيست ، عقل نيز قادر به كشف خطاى معرفت نمىباشد ، پس معرفت انسان پايهء درستى ندارد وقابل اعتماد نيست ونمىتواند سعادت بشر را تأمين كند ، بلكه بيشتر سبب دل نگرانى وناآرامى أو مىگردد. پس نه اصالت حس رواقيون ومشائيون ، ونه اصالت معناى اشراقي وافلاطونى ، بايد با شك در همهء اين عناصر فكرى به عمل پرداخت ودر سايهء فراغت از معرفت وپىجوئى آن خوشبخت زيست.
از ديدگاه روانشناسى اجتماعي علم وحكمت وانديشه ، اين وضع را در دوران قرون جديد اروپا وسير حكمت در غرب نيز مىتوان ملاحظه كرد ؛ چه پس از انقراض يا انزواى فلسفهء مدرسى مسيحي (اسكولاستيك) وظهور دكارت وبيكن وبرخى انديشمندان انگليسى وآلمانى ، تعارض شديدي ميان انديشههاى فلسفي نوپديد آمد تا جايى كه در قرن بيستم ، حاصل اين تعارضات را مىتوان بروز همان مكتب قديم شك ، ولى به صورتهاى جديد دانست.
مكاتبى مانند حسگرايى (يا پوزيتيويسم) وحسگرايى منطق گونه (پوزيتيويسم منطقي) يا لغت ـ تحليلي (تحليل زبانى) وتجربهگرايى ومانند اينها با وجود پذيرش معرفت أمور تجربى ـ در واقع بر پايهء شك در معرفت گذاشته شده است ، وپيشرفت فيزيك نوين نيز پايهء استحكام ادراكات حسى آنان را بيشتر سست نموده بود. اينها معتقد شدند كه قضاياى فلسفي (متافيزيكى) بىمعناست ، چون راهى به اثبات ندارد ومشكوك است ، گزارهء حقيقي (Factual) نيست ، بلكه لغوى است ونوعي تعريف لفظي است كه نه صدق ونه كذب هيچيك در آن راه ندارد.
يا «يك گزاره موقعى منطقا صادق است كه چيزى دربارهء جهان خارج نگويد. اين
