مجازهاى شاعرانه» مىشمارد. (١) ونيز از اوست : «امّا بيان ما از اينكه اينها (مثل) چگونه جوهرهاى اين چيزهاى مرئى هستند ، در واقع سخن ميان تهى است ... ونيز ، مثل با آنچه كه ما در علوم به منزلهء علت مىبينيم ... هيچگونه ارتباطي ندارند ..» (٢).
بر وى هم مطالعهء برخى از فصول ، وبررسى برخى از مطالب اين فيلسوف مشهور واقعا نااميدكننده است واگر حكيمى مانند ابن سينا ـ كه استادانى چون سقراط وأفلاطون وپيشينهاى همچون امپداكلوس وفيثاغورس وآناكساغوراس وهراكليتوس به خود نديده بود ، وسراسر فلسفهء أو را تفكر وانديشه خود أو رهبرى كرده ـ چنين سخنانى مىنوشت جاى تعجب نبود ، ولى از فيلسوفى كه بيست سال در كنار أفلاطون زندگى كرده وبا ديگر امكاناتى گسترده كه داشته بسيار عجيب مىنمايد. برداشتهاى ديگر أو نيز از فلسفهء پيشينيان همينگونه نارساست ، همچون برداشت أو از اعداد فيثاغورس ونيز از آراء ديگر حكما كه آن را به عناصر مادي ـ يا بتعبير خود أو به فاعل وعلت مادي أشياء ـ حمل وتفسير غلط نموده وآنان را مشتى دانشمندان علوم طبيعي وانمود كرده است.
أرسطو داراى ويژگيهاى ديگرى نيز هست كه شرح آن به درازا مىكشد وبناى ما بر اجمال است. از جمله آنكه وى در برخى از آراء خود ثبات لازم را ندارد وبقول كمپرتس : «ذهن أو را تضادى گرفته كه گاهى افلاطونى وگاهى طبيب مىشود» (٣) وهمچنين سخت أسير زمان وزماني بودن أشياء وحتى مادهگرايى ومحسوسشناسى است. ديگر آنكه همه چيز را ايستا وگزارهوار مىبيند. گذشته از آنكه گويى ابدا بويى از اشراق وشهود وحكمت عملي به معناى رياضات وتهذيب نفس نبرده ولذت مستى را
__________________
(١) ما بعد الطبيعة ، آلفاى بزرگ ، فصل ٩.
(٢) همان ، فصل.
(٣) متفكران يوناني ، ص ١٢٩٩ ؛ أرسطو ، ژان برن ، ص ٢٣ ـ ٣٢.
