... وكان ظنّي بمعلم الفلاسفة أنّه كأستاذه أفلاطن وأشياخه الماضين قائل بالحدوث الزماني لهذا العالم ؛ إذ من المستبعد أنّ أفلاطن العظيم ما أفاده هذا التعليم ، أو كان بذلك ضنينا على مثله ... (١)
بنظر ما بزرگترين عيب أرسطو ـ بعنوان يكى از شاگردان نزديك أفلاطون كه نزديك به بيست سال نزد وى بوده ـ آن است كه مقصود أستاذ را نفهميده باشد ؛ وبالاتر وبزرگتر آنكه فهميده ، ولى بظاهر آن را همچون ندانستهها تحريف وتخريب كند. نظريه مثل أفلاطون وسقراط وحكماى پيشتر از آنها ، بدان گونه واضح بوده است كه أو بفهمد ، با وجود اين مىبينيم كه آن را (در كتاب ما بعد الطبيعة ـ آلفاى بزرگ ـ فصل نهم) بگونهاى مبتذل وغير صحيح طرح وردّ مىكند.
مثلا براي ردّ آن ، استدلال مىكند كه أمور سلبى كه تحقق خارجي ندارند يا مفاهيم صرفا ذهني ومنطقي يا نابود شده وفانى ، بنا بر سخن أفلاطون بايستى داراى مثال باشند «زيرا طبق دلايل مستنبط از دانشها ، براي هر آنچه كه دانشى از آن يافت مىشود (يعنى هر مفهومي كه در ذهن حاصل گردد) بايد مثلي وجود داشته باشد ...» ومىدانيم كه مثل افلاطونى ناظر به أعيان خارجي است نه مفاهيم ذهني ، واين گونه مطالب را به استادى همچون أفلاطون نسبت دادن ، يا از سر نفهميدن مطلب است ، يا از روى غرضورزى وباستهزاء گرفتن ؛ وفلاسفهاى همچون ميرداماد وملا صدرا به اين نكته توجه داشتهاند وتوجه دادهاند كه أرسطو مطالب أستاذ حكيم خود را تحريف نموده است.
وى گاهى نظريهء مثل را مسخره مىكند وآن را «گفتهاى تهى از معنا واز
__________________
(١) رسالة في الحدوث ، ص ٢٢.
