ومبدأ اشياء پنداشته است وگفته است كه بر اثر تخلخل وتكاثف آتش همه چيز پديد مى آيد. ارسطو مبادى اشياء را صورت وعنصر وقدم وعناصر چهارگانه وعنصر پنجمى به نام اثير فرض كرده است. آنكسماندروس ملطى ، نامتناهى را اصل ومبدأ هستى پنداشته است. انبدقليس مهر وكين را اصل پيدايش عالم گمان كرده است ، ديگرى جز آنچه با چشم ديده ويا با گوش شنيده مى شود انكار كرده است. ديمقراط (دمكريتس) عقل را مبدع اوّل دانسته است وبا انبدقليس (امپدكليس) در مورد نشئه ثانى هم عقيده بوده ولى در مورد مبدع اوّل با وى خلاف كرده است. فلوطرخس قائل به وجود صور نامتناهى در نزد بارى است. كسنوفانس مبدع اوّل را موجود ازلى دانسته وازليت صورت وهيولا را نفى كرده است. زينون اكبر خداوند وعنصر را دو مبدأ اوّل قرار داده است. انكساغورس در مورد مبدع اوّل با فلوطرخس به مخالفت برخاسته است. انكسمانس ، بارى تعالى را انيت محض دانسته است ونيز مدبر عالم را سكون محض فرض كرده است ولى انبدقليس با وى در اين مورد خلاف كرده واو را متحرك بنوع سكون انگاشته است. ارسطو وجود هرگونه حركتى را در مورد مبدأ اوّل نفى كرده است. ونيز انكسمانس وسقراط در مورد حق وحكمت خلاف كرده اند ، يكى وجود حكمت را قبل از حق وديگرى آن را قائم به حق فرض كرده است. فيثاغورس انطاكى ادراك بارى را از سوى عقل محال شمرده است ونيز عالم را تأليفى از الحان بسيط واعداد روحانى پنداشته است. فلانوس يكى از شاگردان فيثاغورس كه تعاليم وى را در هند
