دانستن آن محروم مانده اند وبراى تعلم آن به وى نيازمندند. واين خود ضرورت وجود عالم ومتعلم وامام ومأموم را اثبات مى كند. «پس مردم از حيث مراتب وطبقات با يكديگر اختلاف دارند ودر ميان هر طبقه اى از مردم فاضل ومفضول وعالم ومتعلم وجود دارد وديده نشده است كه كسى چيزى را به فطنت وهوش وعقل خود در يابد مگر آنكه معلمى او را ارشاد كند ويا قانونى كه مدار كار وى بر آن باشد ... واين خبرى است كه در آن هيچ گونه شكى نيست وكسى نمى تواند آن را نقض وابطال كند.» خلاصه آنكه نوع بشر براى هدايت ، احتياج به معلمى إلهى دارد ، تا خاص وعام ، عالم وجاهل وزيرك ونادان را به راه راست هدايت كند وسياست إلهى بر مبناى شريعت حق ميان مردم جارى شود. پس اين امر از سه حال بيرون نيست : يا اينكه بايد گفت كه خداوند حكيم آنچه را كه مقتضاى حكمت ورحمت بوده است به جاى نياورده است ، ودر عين حال قدرت بر فعل آن را داشته است ، ويا اين كه خداوند آنچه را كه مقتضى حكمت ورحمت بوده است ، اراده وايجاب كرده است ولى قدرت بر فعل آن را نداشته است ـ واين دو شق به دلايل عقلى ناممكن است ـ ويا اينكه آنچه را كه مقتضى حكمت ورحمت است در حق بندگان دريغ نكرده است.
در فصل بعدى ابو حاتم قول محمد بن زكريا مبنى بر قدماى خمسه را سخت مورد انتقاد قرار مى دهد. محمد بن زكريا قائل به قدمت پنج اصل يعنى خداوند ، نفس ، هيولى زمان ومكان است. ابو حاتم نخست در صدد آن است تا اثبات كند كه زمان نمى تواند قديم باشد. زمان عبارت از مقدار حركت افلاك
