__________________
كشنده مرا از كشتن من وبر همين منوال ميگذرانيد تا وقت آن آمد كه به مسجد رود تجديد وضو كرد وميان همايون بست وچون از خانه بيرون آمد بميان سراى رسيد بطى چند كه در آن جا بوده در روى حضرت امير بانگ ميكردند وبقولي دامن آن حضرت را گرفتند ، يكى از خادمان چوبكى بر آن مرغان زد ، حضرت امير فرمود كه دست از آنها بردار كه نوحه كنندگان اند بر من.
آنگاه حضرت ولايت پناه مسجد شتافته چنانچه شيوه ستوده اش بود بانگ گفت : (إلى أن قال :) وچون آوازه اذان بگوش قطامه ملعونة رسيد ابن ملجم لعين را گفت : اينك على بانگ نماز ميگويد ، آن بدبخت به مسجد شتافته (إلى أن قال) وچون حضرت امير المؤمنين على عليهالسلام از اداى اذان فارغ گشت وقدم در مسجد نهاد ابن ملجم تيغ بر فرق همايون زده گفت : الحكم لله.
ودر روايتى آنكه : ابن ملجم صبر كرد تا حضرت امير به محراب ايستاد واحرام نماز بست وسجده اول بجا آورده چون سر از سجدة برداشت آن شقى شمشير فرود آورده وبه اتفاق مؤرخان آن تيغ نيز به همان موضع آمد كه روز حرب خندق عمرو بن عبد ود زخم زده بود تا مغز سر آن سرور شكافت. امير المؤمنين على رضى الله عنه فرمود كه : فزت برب الكعبة ، يعنى سوگند به پروردگار كعبه كه به مطلوب خويش فائز شدم. وامام حسن را گفت كه شرائط امامت بجا آورد وبا مردم نماز گزارد.
(إلى أن قال :) چون مردم جمع آمده از حضرت امير پرسيد كه ضارب اين زخم كيست؟ فرمود كه خداى تعالى او را ظاهر گرداند.
(إلى أن قال :) ابن ملجم در آن صباح شمشير خون آلود در دست گرفته در كوچه هاى كوفه ميدويد ، مردى از بنى عبد قيس پيش آمد گفت : تو كيستى؟ گفت : عبد الرحمن بن ملجم. گفت : اى لعين امير المؤمنين را تو زخم زده باشى. خواست كه انكار كند خداى تعالى در زبانش انداخت كه آرى ، آن شخص فرياد برآورد ومردمان را خبر كرد تا ابن ملجم را گرفتند.
(إلى أن قال :) وشاه ولايت پناه را بخانه بردند ، اولاد أمجاد وبنات مكرمات
![إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل [ ج ٣٢ ] إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل](/_next/image?url=https%3A%2F%2Flib.rafed.net%2FBooks%2F2813_ihqaq-alhaq-32%2Fimages%2Fcover.jpg&w=640&q=75)
