__________________
جواب داد كه سيزده روز ، پس در امام حسين نگريست فرمود كه يا بني از اين ماه چند روز باقى مانده اند؟ گفت : هفده روز. شاه ولايت مآب دست به محاسن مبارك فرود آورده گفت : در همين ماه بدبخت ترين مردم آخر زمان لحيه مرا از خون سر من خضاب كند ، وبيتي چند بر زبان الهام بيان راند ، مضمون آن كه قتل من ميخواهد مردى از قبيله مراد ومن با او نكوئى ميخواهم.
(إلى أن قال :) وبه صحت پيوسته كه در ماه مذكور حضرت امير المؤمنين على رضياللهعنه شبى در خانه امام حسن وشبى در خانه امام حسين رضياللهعنهما إفطار مى نمود وزيادة از لقمه تناول نمى فرمود وميگفت كه من بيش از شبى چند مهمان شما نيم.
(إلى أن قال :) ومروى است كه : در آن شهر كه شهادت امير المؤمنين على مقدر بود آن حضرت دختر خود ام كلثوم را گفت كه اى فرزند من مى بينم كه از اين صحبت روح پرور عنقريب ميان ما منقطع مى گردد وطائر نفس نفيس قالب ما شكسته به مرافقت متوطنان ملأ اعلى مى پيوندد. ام كلثوم قطرات اشك از سحاب ديده فرو باريده گفت : اى پدر من اين چه خبر محنت اثر است واين چه كائن پرشور وشر اين نه قضيه است كه بگوش توان شنيد ونه غصه ايست كه از شكايت او ايمن توان بود ، حضرت امير فرمود : اى فرزند بجان پيوند كدام دل است كه از اين اندوه پاره نيست وكدام جان است كه در وقت قضاى ايزدى بيچاره نه دوش حضرت رسالت را در عالم رؤيا مشاهده نمودم كه بدست مبارك اشاره نموده ومرا نزديك خود طلبيده ميگفت كه اى على بجانب من بيا كه ترا هيچ باكى نيست وآنچه بر تو واجب بود ادا نمودى.
ودر روايتى آنكه حضرت ولايت مآب خواب خود را با حسن مجتبى عليهالسلام تقرير فرموده حضرت امام حسن متأثر گشت اظهار گريه وزارى نمود. واتفاق جمهور است كه در آن شب حضرت ولايت تا سحر بطاعت مشغول بود ومطلقا خواب نفرمود وساعت به ساعت بيرون آمده در آسمان نگريست ومى گفت : صدق رسول الله والله كه حضرت رسول الله صلىاللهعليهوسلم دروغ نگفت ، پس چه چيز باز ميدارد
![إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل [ ج ٣٢ ] إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل](/_next/image?url=https%3A%2F%2Flib.rafed.net%2FBooks%2F2813_ihqaq-alhaq-32%2Fimages%2Fcover.jpg&w=640&q=75)
