كأنك بعرة في است كبش مدلة وذاك الكبش يمشي
اصمعی گوید: من خواستم مردم را با و بخندانم او مردم را بمن خندانید، پس باو گفتم : يا أخا العرب هل تعرف شيئاً من الشعر؟ در جواب گفت: چگونه شعر ندانم و حال آنکه من مثل پدر و مادر شعرم ، پس من با و گفتم شعری شنیده ام تو شعر دیگر که پهلوی آن باشد میدانی؟ گفت: شعر درچه خصوص است؟ من با خود فکر کردم که قافیه ای از و او ساکن ما قبل مفتوح کمتر نیست و بسیار هم صعب و مشکل است، پس با خود گفتم بیتی از این قافیه را از برای او میخوانم، شاید ردیف آنرا نداند، پس خجالت کشیده از من هزیمت نموده بگریزد، پس این بیت را از برای او خواندم :
قوم بحفان عهدناهم
گفتم که نو» چه معنی دارد؟ در جواب گفت :
برق يضيء برقة ضو
من گفتم ضوچه معنی دارد؟ در جواب گفت :
على بساط الأرض منطق
من گفتم: منطو چه چیز است؟ در جواب گفت :
منطق الكشح هضيم الحشا
من پرسیدم که جوچه چیز است؟ در جواب گفت :
اسم ريح الأرض اعلق
من گفتم : «اعلو» چه چیز است؟ در جواب گفت :
وصار نحو القوم ينعو پس گفتم: ینعوه چه باشد؟ در جواب گفت:
![كشف الأستار عن وجه الكتب والأسفار [ ج ٨ ] كشف الأستار عن وجه الكتب والأسفار](/_next/image?url=https%3A%2F%2Flib.rafed.net%2FBooks%2F4550_Kashf-Astar-part08%2Fimages%2Fcover.jpg&w=640&q=75)
