كوركورانه از ارسطوست ، زيرا :
أوّلا ـ از برهان خلف زنون ثابت مىشود كه انكار حركت ، انكار واقعيت است ؛ پس ، أصل حركت چه در وضع وديگر أعراض ، وچه در جوهر (نظريهء هراكليتوس) يك حقيقت انكار ناشدني است وانكار آن تناقضاتى را ببارمىآورد.
ثانيا ـ بنظر مىرسد كه وى مىخواسته يكى از أصول اصلى حكمت اشراق يعنى اصالت «حركت قطعيه» وانتزاعي بودن «حركت توسطيه» را ـ كه ميرداماد وملا صدرا آن را با براهين فلسفي اثبات نمودند ـ ثابت نمايد ، كه ظاهرا مقصود پارمنيدوس نيز از «وحدت اتصالى حقايق جهان» همان وحدت اتصالى «جوهر» در حركت ذاتي خود به سوى تكامل است كه با قبول اصالت حركت توسطيه واجزاء حقيقي بىنهايت زمان نمىسازد وبه نظريهء «كون وفساد» منتهى مىشود كه همين سبب انكار عدهاى از فلاسفه مسلمان از جمله ابن سينا از حركت در جوهر گرديده بود.
بنظر حكماى اشراقي ـ واز جمله حكماء اليائى ـ وجود موجودات وممكنات ، داراى وحدت ومسير در يك خط اتصالى ، وداراى «وجود وحداني» بود كه اين حركت را با حس نمىشود ادراك يا اثبات كرد ، وادراك واثبات آن فقط از راه تعقّل وبرهان عقلي است.
از اين رو زنون به پيروى از اساتيد خود ، نه فقط منكر حركت متصل خارجي نيست ، بلكه آن را يك «واحد» بىاجزاء مىداند وبا هراكليتوس وحكماى ايونى كه براي موجودات مادي حركت جوهري دائمي قائل بودند موافق است.
مليسوس
شاگرد ديگر اين مكتب حكيم اشراقي (١) به نام مليسوس سامسى است ، كه گفته
__________________
(١) متفكران يوناني ، گمپرتس ، ص ٢٠٢ (فارسي).
