أرسطو (در كتاب ما بعد الطبيعة) (١) گفته است كه أو معتقد به وحدت جهان موجود است (نه وحدت خدا) وبتعبير ديگر ، أو را «مونيست» دانستهاند نه «مونتهئيست» (٢) ؛ واين اشتباه از آنجا برخاسته كه حكماى پيش از أرسطو علاوة بر اعتقاد به وحدت واجب الوجود وخالق ، وجودات را نيز بر روى هم مخلوق واحدى مىدانستند وآن را به صورت انساني تصوير مىنمودند (كه همان «انسان كبير» عرفان اسلامى است). واين عقيدة نه فقط منافاتى با اعتقاد به خداى واحد نداشت ، بلكه نتيجهء آن بود ، زيرا بر أساس قاعدهء ضرورت صدور واحد از واحد (الواحد لا يصدر عنه إلّا الواحد) بايستى «عقل» يا صادر اوّل را ـ كه با «ابداع» إلهي از عدم محض به وجود مىآمد ـ واحد بدانند وهمه چيز انسان كبير را به آن مربوط بشناسند.
اگر بخواهيم دربارهء كزنوفانس در يك جملهء كوتاه سخن گفته باشيم بايد بگوييم كه وى «حكيمى بزرگ بوده است» ، ولى اين حكيم با تمام عظمت خود در جهان قديم وجديد ناشناخته مانده وبرخى تاريخنويسان اروپايى أو را حتى تا سر حدّ يك مطرب وشاعر دوره گرد پايين آوردهاند. وجوهره كلام أو را ـ كه با اندكى دقت وآشنايى با مباني فلسفه اشراقي إيراني مىتوان دريافت كه با سخنان حكماى اشراقي پيش از خود وبا سقراط وأفلاطون وحتى فلوطين سازگار وهماهنگ است ـ نفهميدهاند وأو را با ملاكها ومقياسهاى قرن بيستم سنجيدهاند.
پرمنيدوس
حكيم والامقام إلهي ديگر آن دوران پرمنيدوس (پارمنيدوس :Parmenidus)
__________________
(١) ما بعد الطبيعة ، الف ٥ ، ٩٨٦ ب ١٨.
(٢) تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، ج ١ ، ص ٦٠.
