در چنين حالتي آناليز وتحليل آن به جملات وگزارهها غير ممكن است». (١)
نظريهاى كه حقيقت بودن را با ابطالپذير بودن ملازم مىداند در فرجام كنونى آن نظريات شكاكانه نسبت به معرفت ، معتقد است كه واقعيات مفروض ، يك حدس است و «مشاهده وعقل هيچكدام را بآن معنا كه تا كنون مدعى معرفت بودن آن بودهاند ، نمىتوان سرچشمهء معرفت دانست». (٢)
اين دسته براي توجيه شك خود نسبت به بخشي از حقايق جهان هستى ، نخست مسائل فلسفي (ودر واقع خود فلسفه) را سلب حيثيت كردند ودر خانه وزير بال علوم ديگر نهادند ، وسپس ملاك «علمي بودن» مسائل وقضايا را بزعم خود «معنى» قرار دادند با اين شرط كه داشتن «معنا» در گرو تجربه واستقراء وقابل تجربه بودن ، وبتعبيرى قابل «اثبات» بودن ، باشد. ونويسنده حدسها وابطالها ، با اين استدلال كه چون قضاياى علمي ، كلى ومطلقند از اين رو بهر اندازه استقصاء واستقراء شود ، باز قابل تحقيق علمي نيست يا قابل اثبات نمىباشد ، بنابراين ، ملاك علمي بودن مسأله يا قضية را آن دانستند كه به توان آن را «ابطال» كرد! چه اگر قابليت اثبات ملاك مىبود ، نمىبايست برخى از نظريات معروف علمي ابطال شده باشد.
اينها وأمثال اينها كه هنوز هم به صورتهاى گوناگونى وگاه بصورت اصالت زبان يا پديدهگرائى ومانند آنها وجود داشته ودارد ، نمونههايى از سيطره حكومت شك بر انديشهء فلسفي غرب است كه در برخى موارد مانند شكاكان قرون أولية بنوعى «سودگرايى» و «دم غنيمتى» (پراگماتيسم) مىانجامد كه مىگويد : «خذ الغايات واترك المبادئ». ودر نگاه دقيق به أوضاع وأحوال پريشانى وسرگردانى فلسفي كه پس از
__________________
(١) همان ، ص ١١٥.
(٢) حدسها وابطالها ، كارل ريموند پوپر ، ص ٤.
