حكومت پريكلس تجربه شده بود وسقراط وأفلاطون نه از استبداد ، كه از حكومت قانون فطرت وحكمت وعقل (ودر نتيجة حكومتى بر أساس عدالت وفضيلت واحترام به رأى مردم) سخن مىگفتند واز آن دفاع مىكردند ، وبر خلاف تهمتى كه به آنان زدهاند هرگز با آزادى واقعي مردم مخالف نبودند وبقول اسپينوزا :
عاقلانهترين حكومت ، آزادترين حكومت نيز هست ، زيرا زندگى آزاد عبارت است از زندگى با رضايت تمام ، تحت رهبرى كامل». (١)
وآنها حكومت فرزانگان وعاقلان را براي مردم بهترين حكومتها مىدانستند كه حكومت عقل بود نه حكومت احساسات زودگذر عوامانهء مردم.
اين تعبيرى نارساست كه دربارهء أفلاطون وهمفكران أو مىگويند كه «تمام فلسفهء سياسي أفلاطون در أطراف وستايش «سلطهء مطلق» حاكم حكيم وعاقل است ، ونظام برتر حكومتى در نظر أفلاطون حكومتى استبدادي است». (٢)
اين اشتباه از سوء فهم كلمهء «استبداد» بر مىخيزد ، زيرا استبدادي زيانبار وباطل است كه از احساسات وعواطف وأميال ومنافع شخص يا اشخاصى برخاسته باشد ؛ وگر نه استبداد به معناى «حكومت خشك قانون» را ـ كه نوعي استبداد است ـ كسى محكوم نمىكند ، يا حكومت وحى وشرع را كه مردم بميل ورضاى خود آن را به گردن مىگيرند واز آن ـ گاهى كوركورانه ـ أطاعت مىكنند ، نمىتوان ناپسند دانست.
در واقع اين استبداد مانند استبداد وحكومت مطلقهء پزشك وپرستار در حوزهء كار درمان بيماران يا پرستارى وتيمار آنهاست ؛ ومىدانيم كه وجود نوعي استبداد در
__________________
(١) اسپينوزا ، كاپلستون ، ص ١٠٠ (انتشارات حكمت) : «اسپينوزا در رسالهء سياست از سه شكل كلى حكومت ، يعنى حكومت پادشاهى ، حكومت اشراف وحكومت مردم بحث مىكند ... بهتر آن است كه به اين أصل كلى أو بپردازيم كه : كشورى قويترين ومستقلترين است كه مبتنى بر عقل بوده واز آن راهنمايى جويد».
(٢) تاريخ الفلسفة اليونانية ، محمد مرحبا ، ص ٢٥٠.
