مردم و ـ باصطلاح رايج ـ تأمين «عدالت» وترويج «فضيلت» وتربيت براي «حسن عاقبت» است وحاكم إلهي نفعي شخصي در حكومت ندارد. تفاوت ميان اين دو نظام حكومتى فردى از زمين تا آسمان است.
دوم آنكه همواره آنچه را كه به نام «دموكراسى» ناميدهاند ، وآن را حكومت مردم بر مردم مىشمرند ، وحتى رأى وارادهء خود مردم را در گزينش وانتخاب به چشم ديدهاند در واقع همان حكومت «اقليت خاص» يا «اليگارشى» پنهان بوده ، چه آن اقليت از خاندانها وتبارهاى اشرافى باشند ـ كه به آن اريستوكراسى مىگفتند ـ وچه اقليت حاكم از طبقه «فرودست» بوده وبعد از رسيدن به قدرت نسبى «فرادست» شده واز نخبگان وزبدگان سياسي واجتماع گرديده باشد.
در زمان أفلاطون وسقراط ، در آتن دو گونه حكومت همواره با هم معارضه داشتند وجاى خود را به ديگرى مىدادند ، گاهى يك حاكم مستبد يا جبّار ـ يا بيونانى : تورانى (Tyrani) ـ بر آن حكومت مىكرد ، وگاهى قومي از اشراف. تنها در زمان پريكلس ـ كه حاكمى حكيم ودست پروردهء حكما بود ـ نوع حكومت پيامبرانه وحكيمانه روى كار آمد كه مانند همهء اين گونه حكومتها با وجود حفظ أصول اجبارى اخلاقى ، به رأى واراده وانتخاب مردم نيز اهميت بسيارى مىداد ، وجامعهاى باز وانساني را بنمايش مىگذاشت.
امّا آنچه كه در هيچيك از آن دو نخستين بدست مردم نمىآمد ، رفاه عمومى وفرآهم سازى يك جامعه سالم بود ؛ وهمانگونه كه أفلاطون در مدينهء فاضله (يا جمهورى) خود مىگفت ، هدف أو وسقراط وحكمت ، تمهيد يك جامعهء سالم بود كه هدف كوتاه مدت آن تأمين رفاه عامهء مردم ، وهدف دراز مدت آن خوشبختى اخروى وآنجهانى آنان باشد ، واين با حكومت حكيمان ميسر بود ـ همچنان كه در دوران كوتاه
