نداشته وسبب اين اشتباه معاصرين اين بوده ، كه از مطالب آنان تفسير ناروا ويا مادي شده است.
سبب اصلى ظهور سوفسطاگرى بنظر ما نبودن يك محور ثابت بود ، زيرا فيثاغورسيان وحكماى ديگر اشراقي عقائد خود را پنهان مىداشتند وفقط به جوانان مستعد وشايسته حكمت مىآموختند ، وكساني كه تاب رياضتهاى مكتب آنان وطاقت تهذيب نفس را نداشتند ـ مانند سوفسطائيان در سراب حقيقت سرگردان مىماندند ودچار اهريمن شك مىشدند.
اين واخوردگان حكمت ، فلسفه را در ألفاظ وعبارات جستجو مىكردند وبه برخى مصطلحات فلسفه ومنطق وعلوم طبيعي ورياضى قناعت مىنمودند ، از اين رو غول «شكّ» آنان را به بيغوله سوفسطائيگرى مىكشيد. نظير اين پديده در قرون شانزده وهفده اروپا نيز پديدار گشت وتا زمان دكارت ادامه داشت ، وسرانجام به مكاتب لاادريگرى ومادي وتجربى ونسبيگرايى وانكار حقايق بزرگ جهان انجاميد.
در شيوهء آموزش سوفسطائيان ، نوعي شيادى وفريبكارى هم يافت مىشد كه خواص مردم ، آن نيرنگها را مىفهميدند وبه جوانان يادآور مىشدند وآنان را زنهار مىدادند كه در دام آنها نيفتند. عقائد آنان اگرچه بظاهر شكل فلسفي وعلمي داشت وبر أساس مشاهدات ومشهورات ومسلمات بنا شده بود ، ولى پايهاى واقعي نداشت وبه سليقه وعواطف خود آنان ، يا أميال مردم بستگى داشت.
سوفسطائيان مدت طولانى در جايى نمىماندند ، بلكه در حال سفر بودند ودر هر شهر بساط تدريس خود را مىگسترانيدند وبراي تدريس خود از جوانان نوآموز ، دستمزد دريافت مىكردند وپس از مدتي از آن شهر به شهر ديگرى مىرفتند. اين دسته معلمان حرفهاى دورهگرد ، پس از ورود به هر شهر ، چند نمايش بصورت
