مىبودهاند وپرسش علمي مىنمودهاند ؛ از اين رو ـ با آنكه اين شيوه دست كم از پيش هم در آتن مرسوم بوده ـ مكتب أرسطو وشاگردانش را مشائين (Peripateticien) ناميدهاند.
أرسطو مدت سيزده سال در اين مدرسه بتحقيق وتأليف وتدريس پرداخت ، امّا بر خلاف مدرسهء أفلاطون نتوانست شاگردانى بزرگ كه بتوانند مكتب أو را نگهدارند ويا در تاريخ جايگاه مهمى بدست آورند تربيت كند. شايد به توان ـ بتعبير فلسفي كه خود وى بكار مىبرد ، وحركت را به دو دستهء طبيعي وقسرى تقسيم مىنمود ـ لوكيون يا مدرسهء أرسطو ـ كه در برابر حركت تمام فلاسفهء گذشته ساخته بود ـ وبر خلاف مدرسهء أفلاطون كه سير عادى وحركت طبيعي داشت ، حركتش قسرى وغير طبيعي وقوامش بزور سياست مقدونيان ، وحمايت إسكندر ، وواكنشهاى شخصي خود وى دربارهء أستاذ (أفلاطون) بود. از اين رو بحكم «القسر لا يدوم» اندكى پس از مرگ أرسطو ، مكتب أو منزوى گرديد ورونقى نيافت ، واگر نبود دفاع فلاسفهء مسلمان بويژه دو حكيم بزرگ إيراني (فارابى وابن سينا) شايد كالبد مرده آن همچنان بيجان مىماند.
سرنوشت أرسطو ومدرسهء لوكيون با زندگى إسكندر بهم در آميخته وبسته بود ، زيرا بلافاصله پس از مرگ آنجهانسوز ودشمن بزرگ تمدنهاى باستانى ، بويژه إيران وشاهان آن ، اين دو نيز دوامى چندان نياوردند.
أرسطو سال ٣٢٣ ق. م ـ يعنى زمان مرگ إسكندر ـ با بىحرمتى از آتن اخراج شد. آتنيها واز جمله خطيب نامور آتني يعنى دموستنوس (Demostenus) أو را از آتن راندند ومىخواستند أو را بجرم خيانت به آتن محاكمه واعدام كنند. أرسطو كه خاطره اعدام سقراط را بخاطر داشت ، از آنجا گريخت (يا اگر بخواهيم مانند برخى از مورخان اروپايى كه رعايت احترام أو را كرده ونوشتهاند كه از آنجا خود بيرون رفت ، بگوييم از آتن به بيرون خراميد).
