🚘

ميراث محدّث اُرمَوى

سيّد جعفر اشكورى

ميراث محدّث اُرمَوى

المؤلف:

سيّد جعفر اشكورى


المحقق: سيّد احمد اشكورى ـ سيّد صادق اشكورى ـ سيّد جعفر اشكورى
الموضوع : دليل المؤلفات
الناشر: دار الحديث للطباعة والنشر
المطبعة: دار الحديث
الطبعة: ٠
ISBN: 964-493-212-9
الصفحات: ٣٨٤
🚘 نسخة غير مصححة

جا برگشت در صورتى كه والد مرحوم وفات كرده بود وپيش ما آمد وگفت : پدر تو من حقوقى دارد ، براى اداى آن حقوق مى خواهم علمى را كه بر آن واقف شده ام تو را بر آن واقف گردانم.

پس هنگامى كه به مشهد غروى برگشتم اين كتاب را در دو نسخه به طور رمز مى نويسم واصل را تلف مى كنيم ويكى از آن دو نسخه را به تو مى دهم ، آن گاه پيش تو بر مى گرديم ومسائل آن علم را ـ إن شاء الله ـ در اندك زمانى به تو ياد مى دهيم.

ميرزاى مذكور گويد : چون عالم مزبور به مشهد مذكور مشرف شد ، در آن جا به رحمت خداى تعالى پيوست وبعضى از طلّاب به حجره از داخل شده وهمان نسخه را برداشته بود وپس از آن خبرى از كتاب مذكور به دست نيامد.

كرامت ميرزا محمد على قدس‌سره

محدّث نورى قدس‌سره گفته : (١)

برادر صفىّ من آغا على رضا كه در درياى ولايت اهل بيت عصمت وطهارت مستغرق است به من خبر داد كه : ميرزا محمّد على مذكور از اهل صلاح وسداد وورع وتقوا بود ، بعضى از ثقات كه پيرمرد وكهن سال شده بود به من خبر داد وگفت كه : من با ميرزاى مذكور در بعضى از سفرهايى كه از كربلا به نجف مى كرديم مصاحب وهمسفر بودم ، پس توشه راه ما تمام شد وگرسنگى بر من غلبه نمود. به آن جناب شكايت كردم ، او نهيبى بر من زده ومرا از اين حال زجر نمود.

پس اندكى راه رفتم. دوباره شكايت را از سر گرفتم. او هم همان جواب سابق را كه زجر ومنع من از اين حال باشد داد ، بارى چون كار بر من تنگ شد من شكايت خود را بر او مكرّر نمودم. وقتى كه كم صبرى وبى تابى مرا ديد فرمود : برو به آن جا ، واشاره به بعضى از درختانى كه در كنار راه بودند نمود.

چون بدان جا رفتم ، در پس درختى ظرفى ديدم كه طعامى مطبوخ از برنج دارد وآن جوجه اى هست ، گويا طعام را در اين ساعت درست كرده اند يعنى گرم براى اكل آماده است ، پس آن را برداشته وحاجت خود را از آن روا نمودم ،

__________________

١. دار السلام ، ج ٢ ، ص ٢١٥.

٣٤١

كرامت چهارم

نيز محدّث نورى قدس‌سره در كتاب دار السلام (١) گفته :

خبر داد مرا برادر تقىّ وفىّ وعالم نقىّ ، مصباح السالكين آغا على رضاى اصفهانى ، از عالم جليل مذكور يعنى مولا زين العابدين سلماسى قدس‌سره كه گفته :

وقتى كه من از زيارت مولاى خود علىّ بن موسى الرضا عليه‌السلام برگشتم ، به عزم اين كه به وطن خود مشهدِ پدر آن حضرت كه حضرت كاظم عليه‌السلام باشد بروم ، پس در موقع مراجعت گذر من به طهران افتاد وچند روز در آن شهر مانديم ودوستانى كه در طهران داشتم همه به ديد من آمدند ، از جمله آنها سيّد بزرگوار سيّد حسن طهرانى بود كه پس از ديدار من درخواست نمود كه به خانه او بروم ومدّت اقامت خودم را در شهر طهران با سكونت در منزل او به سر برم.

من خواهش او را نپذيرفتم ودر بعضى از روزها كه در كشمكش اين مطلب بوديم ناگاه عالم مؤيّد نبيل ربّانى حاجِّ معظّم ميرزا خليل طبيب طهرانى ـ طيّب الله رمسه ـ بر ما داخل شد ونگاه سختى بر من كرد ودر سيماى من تفرّس مرضى نمود وگفت : دستت را دراز كن تا ببينم چه مرض دارى؟

دستم را دراز كردم ونبضم را ملاحظه كرد ، آن گاه گفت : در وجود تو استعداد قريبى نسبت به مرضى سخت مى بينم وبه سيد مذكور گفت : از اين خواهش دست بردار واو را به حال خو بگذار تا وقتى كه بهبودى يابد ؛ زيرا كه امروز يا فردا مريض خواهد شد.

مولاى مذكور گويد : همين روز پس از ظهر حال من دگرگون شد وبيمارى سختى به من روى آورد. پس جناب ميرزاى مذكور شبانه روز با ملازمت ومعالجت من بساخت وبه كارهاى ديگر نپرداخت ، حتّى اين كه روزى در اين اثنا سلطان عصر خود فتحعلى شاه او را احضار نمود ، او سر باز پيچيد ونرفت. مأمور پادشاه دوباره آمد واو را احضار كرد. در جواب گفت : برو به شاه بگو كه من به معالجه نفس زكيّه قدسيّه محترمه اى مشغولم وسوگند خورده ام كه از او مفارقت نكنم تا وقتى كه اراده خددا در حقّ او به مقام فعليّت آيد.

__________________

١. دار السلام ، ج ٢ ، ص ٢٢٥.

٣٤٢

مولاى مذكور گويد : مرض من سخت گرديد ونزديك به يك ماه اين حال طول يافت.

[جلالت حسن بن حمزه علوى نزد ابن شهر آشوب]

از عبارت ابن شهر آشوب در ص ٢١١ بر مى آيد كه حسن بن حمزه علوى در نهايت جلالت واعتنا در پيش او بوده است ؛ چه در آن جا گفته :

وروى المفيد محمّد بن النعمان وأبو جعفر الكليني والحسن بن حمزة العلويّ عن الباقر [عليه‌السلام] عن جابر أنّه قال : دخلت على فاطمة ... وذكر حديث اللّوح (١).

چه بعد از احراز اين كه در اين «باب فيما روته الخاصة» بحث مى كند ودر مقام اثبات اعتبار روايت ، اسم اين سه نفر را مى برد واو را در عداد مفيد وكلينى معرفى مى كند.

[سند روايت كنوز النجاح]

ظنّ متآخم به علم به هم مى رسد از اين كه سند روايت كنوز النجاح اين طور باشد : «أحمد بن الدربي ، عن خزامة ، عن أبي عبد الله الحسين ، عن محمد البزوفري» به اين طور كه مراد از أبي عبد الله الحسين ابن غضائرى باشد كه به طور كثرت از او يعنى محمد بزوفرى نقل مى كند وگمان نمى كنم كه هيچ كس از بزرگان ، مانند از در كثرت از او روايت نكرده اند ؛ زيرا او در هر صورت ودر هر دوره داخل جماعت شيخ كه در صدر روايات هستند بوده است ، به خلاف ديگران ؛ چنان كه موارد تتبع نشان مى دهد وهمچنين رواياتى كه بخصوص در سند آنها وارد است زيارت است ؛ كما يشهد به موارد روايات الغيبة وآخر التهذيب والاستبصار.

[محمد بن على نوفلى]

در باب محمد در جلد سوم مامقانى گفته ص ١٦٠ : محمد بن علي بن محمد بن حاتم النوفلي المعروف بالكرماني المكنى بأبي بكر يروي عنه الصدوق مترضياً ومترحماً ، وأقل ما يفيده ذلك أعلى درجات الحسن.

__________________

١. بنگريد به : مناقب آل أبي طالب عليهم‌السلام ، ج ١ ، ص ٢٥٦.

٣٤٣

[روايتى از كنوز النجاح]

در ص ٧١٠ از هشت ورق ملحق به هيجده بحار (١) گفته :

مهج الدعوات : رأيت في كتاب كنوز النّجاح تأليف الفقيه أبي على الفضل بن الحسن الطبرسي رحمه‌الله عن مولانا الحجة ـ عجّل الله فرجه ـ ما هذا لفظه : روى أحمد بن الدربي ، عن خزامة ، عن أبي عبد الله الحسين بن محمد البزوفري ، قال خرج من الناحية .. الخ.

ودر ص ٧١١ بعد از تمام شدن روايت گفته (٢) :

البلد الأمين (٣) : من كتاب كنوز النّجاح قال : خرج من الناحية المقدسة .. وذكر نحوه (٤).

المكارم : عن البزوفري مرفوعاً مثله (٥).

در ص ٧٠٦ بحار هيجده (٦) :

كتاب العروس للشيخ الفقيه أبي محمد جعفر بن أحمد بن علي القمي بإسناده عن علي بن موسى الرضا [عليه‌السلام] قال : إنّ للجمعة ليلتين ينبغي أن يقرأ في ليلة السبت مثل ما يقرأ في عشية الخميس ليلة الجمعة (٧).

احتمال اقوى

مظنون آن است كه اين أبي عبد الله الحسين غضائرى بوده باشد ومروى عنه محمّد بزوفرى ولفظ «ابن» محرف «عن» باشد وشايد اقرب احتمالات قويّه مظنونه اين به شمار رود ؛ به جهت كثرت روايت غضائرى از محمد ، وبه جهت رو به راه بودن اين وجه بدون

__________________

١. بحار الأنوار ، ج ٨٦ ، ص ٣٢٣ ، ح ٣٠.

٢. بحار الأنوار ، ٨٦ ، ص ٣٢٤.

٣. كفعمى اين نماز را در مصباح نيز نقل كرده است. (منه).

٤. نگارنده گويد : در مصباح هم مذكور است پس بايستى مجلسى آن را مى گفت. (منه).

٥. بحار الأنوار ، ٨٦ ، ص ٣٢٥ از مكارم الأخلاق ، ص ٣٩٠ ـ ٣٩١.

٦. بحار الأنوار ، ج ٨٦ ، ص ٣١١ ، ح ١٦.

٧. در ص ٥٣ از ربي الأسابيع در ضمن بيان نماز حاجات در شب جمعه گفته : سيّد وكفعمى وشيخ طبرسى به سند معتبر از حضرت صاحب الامر روايت كرده اند كه : هر كس به خداوند عالم حاجتى داشته باشد .. تا آخر روايت نماز حاجت منقول از ص ٧١٠ ملحق بحار.

أقول : نقل كفعمى شامل نقل در بلد الامين ومصباح هر دو مى شود واختصاص به يكى ندارد. (منه).

٣٤٤

تكلف زياد ، وبه جهت كثرت استعمال غضائرى بدون تصريح نسبتش واكتفا به اسمش.

ومؤيد اين است اين كه در مورد نقل پسر از پدر نوعاً چنين مى گويند : «محمد بن الحسين البزوفري» [با] تصريح به كنيه پدر غالباً بدون تصريح به كنيه پسر كه كلام مستقيماً در خود آن است.

[اشتباهات واقعه در سند دعاى ندبه]

در بيان اشتباهاتى كه در طى تتبّع وتفحّص نسبت به سند اين دعا ويا رواتى كه به نسبت بزوفرى معروف ومنتسب هستند از علماى اعلام وفضلاى كرام ـ شكر الله مساعيهم ـ واقع شده است.

وبديهى است كه اظهار اين مدّعا از مثل حقير نسبت به فحول علما نهايت جسارت است ، الّا اين كه اشتباه آنها از باب «إنّ الجواد قد يكبو» است ودر يافتن وپى بردن نگارنده به آنها از باب اتّفاق وحسن تصادف است ، وبه عبارت ديگر خطاى ـ آنها رضوان الله عليهم ـ واصابه نگارنده ـ ختم الله له بالحسنى ـ مطابق گفتار سعدى است :

گه بود كز حكيم روشن راى

بر نيايد درست تدبيرى

گاه باشد كه كودك نادان

به غلط بر هدف زند تيرى

وبالله أستعين.

١. از جمله رواياتى كه به طريق حتم در نقل سند آن اشتباه واقع شده ، روايتى است كه از كتاب شريف كنوز النجاح نقل كرده اند وآن روايت به قرار ذيل است :

سيّد جليل رضى الدّين على بن طاووس قدس‌سره در كتاب مهج الدّعوات (١) گفته : ورأيت في كتاب كنوز النّجاح تأليف الفقيه أبي علي الفضل بن الحسن الطبرسي رضي‌الله‌عنه عن مولانا الحجة ـ صلوات الله عليه ـ ما هذا لفظه : روى أحمد بن الدربي ، عن خزامة ، عن أبي عبد الله الحسين بن محمد البزوفري (٢) ، قال : خرج عن الناحية المقدسة : من كان (٣) له الى الله حاجة

__________________

١. بحار الأنوار ، ج ٨٦ ، ص ٣٢٣ ـ ٣٢٤ به نقل از مهج الدعوات.

٢. نگارنده گويد : عبارت مزبوره در سند را (عن أبي عبد الله الحسين بن محمد البزوفري) به نظر استاد محترم آقاى قزوينى رسانيدم. گمان بنده را كه ابن محمد «أبي محمد» بوده است وتحريف شده «أبي» به «ابن» تخطئه كرده وبه جهت عدم وجود نظير آن را استبعاد نمودند. اگر چه وجود دو اطلاق اين طورى را [كه] در أبو عبد الله كنيه

٣٤٥

فليغتسل ليلة الجمعة بعد نصف الليل ، ويأتي مصلّاه ، ويصلّي ركعتين يقرأ في الركعة الاُولى الحمد ، فإذا بلغ (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) يكرّرها مئة مرة ، ويتمم في المئة الى آخرها ، ويقرأ سورة التوحيد مرّة واحدة ، ثم يركع ويسجد ويسبّح فيها سبعة سبعة ، ويصلّي الرّكعة الثانية على هيئته ، ويدعو بهذا الدّعاء ؛ فأنّ الله تعالى يقضي حاجته البتة كائناً ما كان ، إلّا أن يكون في قطيعة الرّحم ، والدّعاء : اللّهم ... إلى آخر الدّعاء والرّواية كه در مهج نقل شده وبا ص ٢٩٤ از نسخ مطبوعه به طبع قطر وزيرى منطبق مى شود (٤).

خاتم المحدّثين حاج ميرزا حسين النّورى قدس‌سره در باب ٣٧ از ابواب كتاب صلاة كه باب استحباب الصلاة المرغبة ليلة الجمعة است ومنطبق با ص ٤٢٠ از جلد اول مستدرك (٥) مى شود گفته :

الشيخ أبو علي الفضل بن الحسن الطبرسي في كتاب كنوز النجاح ، عن أحمد بن الدربي ، عن خزامة ، عن أبي عبد الله الحسين بن محمد البزوفري ، قال : خرج .. الى آخر ما مرّ نقله.

ودر كتاب النجم الثاقب در ذيل حكايت اول از حكايات باب هفتم گفته :

واما دو ركعت نماز منسوب به آن حضرت ـ صلوات الله عليه ـ پس از نمازهاى معروفه است وجماعتى از علما آن را روايت كرده اند : اول شيخ طبرسى صاحب تفسير در كتاب كنوز النجاح روايت كرده از أحمد بن الدربي از خزامه از أبي عبد الله الحسين بن

__________________

معروفه بوده است وأبي محمد معرف نقضى ديگرى بوده باشد به جهت معروفيت محمد در آن دوره وتعريف پدر با آن ، قبول كردند يعنى عبارت مثل اين بوده است : أبي عبد الله الحسين والد محمد البزوفري باشد.

در هر صورت ايشان احتمال تقديم وتأخير را كه گمان نگارنده بوده اقرب به واقع دانسته وتقويت آن را با وقوع نظايرش كثيراً ما نمودند وفرمودند : مخصوصاً وقتى كه سهو در كتابت نسخه بوده وكلمه اى كه محتمل التحريف است در بالاى سطر نوشته شود ؛ چه مستنسخ نسخه لاحقه كه از روى آن بر مى دارد در موقع نوشتن اين حاشيه يا بالاى سطر مخصوصاً وقتى كه علامت (صلى) نداشته باشد يقيناً اشتباه خواهد كرد ، مخصوصاً در موقعى كه در اَعلام مخصوصاً نويسنده بى اطلاع باشد ، يا به جهت غير معروفيت اشخاص عموماً ، يا به [جهت] جهالت او با معروفيت در باب اسامى. (منه).

٣. در بحار : كانت.

٤. در مهجى خطّى ديدم كلمه «على» نيز بعد از محمد در سند بوده به اين ترتيب : خزامة أبي عبد الله الحسين بن محمد بن علي البزوفري ... الخ.

در ١٢ ربيع الاول ١٣٦٤. (منه).

٥. مستدرك الوسائل ، ج ٦ ، ص ٧٥ ، ح ٦٤٧٥ چاپ تحقيق شده مؤسسه آل البيت عليهم‌السلام.

٣٤٦

محمد بزوفرى واو گفته است ... ـ تا آخر حديث ـ.

نگارنده گويد : كفعمى نيز همين نماز را بدون سند نقل نموده است.

همين نماز را در ص ١٨٤ از مكارم الأخلاق به اين عبارت :

صلاة الكفاية : عن أبي عبد الله الحسين بن محمد البزوفري مرفوعاً قال : من كانت له حاجة إلى الله تعالى ... الخ.

در ص ١٢٣ از مكارم الأخلاق چاپ مصر كه در سنه ١٣١١ در مطبعه ازهريه مصريه چاپ شده ، سند را سرقت كرده وگفته : من كانت له حاجة ... الخ بعد از عنوان صلاة الكفاية.

راجع به امام زمان عليه‌السلام در موقع تشبيه روى او به آفتاب قابل نقل است واشعار را در ص ٤٠٢ فرج بعد الشدة (١) در مقصدى غير از اين نقل كرده است :

اى كرده چو خورشيد رخت جلوه گرى

شايد كه به چشم لطف بر ما نگرى

چون شام سيه گليم باشم من اگر

چون صبح كنم راز تو را پرده درى

در جُنگى كه تاريخ آخرين صفحه آن ونام ونشان مؤلف ومدوّن آن به قرار ذيل است گفته :

قد تمّ كتبه في شهر رجب المرجب من سنة ألف ومئة وثلاثين بقزوين على يد أقل الخليقة خليل بن محمد زمان القزويني (٢) عفي عنهما بالنبيّ والوصي عليهما وأولادهما السلام.

[معراج در كلام حسام الدين لاهيجى]

در هر صورت عبارت اين است : من رسالة التوضيحات لحسام الدين اللاهيجى : معراج حقّ است ، جمهور بر آن اند كه به جسد بود ، طايفه اى بر آن اند كه به روح بود. واضح آن است كه حضرت را دو نوبت عروج شده ؛ يكى به روح پيش از بعثت ، وديگرى به جسد بعد از بعثت ، وعروج اوليا به روح است نه به جسد.

وعلّامه در شرح حكمت اشراق اين مرتبه را به افلاطون نسبت داده كه در خلوت ، او را روى نموده ودر مقام ديگر از فيثاغورس نقل مى كند كه او را عروج واقع شده والحان موسيقيّه را از اصطكاكات افلاك وحركت وضعيّه كواكب استنباط نموده.

وصاحب اشراقات در تلويحات بعد از آن كه اين معنى را از افلاطون نقل نموده ، از معلم او حكايت مى كند وبعد از آن مى فرمايد كه :

__________________

١. «خرج به برداشته» اسم كتاب است. (منه).

٢. شايد ملّا خليل شارح كافى باشد. (منه).

٣٤٧

قهر كس صعود به جانب عالم اعلى كرد وديگران هم كردند وايشان صاحب معراج اند وانسان را تا مرتبه رو ندهد حكيم نيست.

وشيخ محيى الدين در فتوحات ، اين شهود را به خود نسبت داده مى گويد كه : «با واجب تعالى متكلّم گشتم» وسؤال وجواب در آن كتاب مذكور است. صوفيّه مى گويند كه : عروج به عالم بالا لازم نيست وجهت تقرّب به او عروج است.

نيز در آن جنگ اين بيت هست :

كمال اسماعيل رحمه‌الله تعالى

عيسى ز مَقدم تو به ايام مژده داد

از يمن اين سخن نفسش جان به مرده داد

[شرح فقره «من نصيف شرف»]

قال المجلسي في ص ٢٦٩ من مزار البحار (١) :

قوله «من نصيف شرف» أي سهيم شرف ، مأخوذ من النّصف ، كأنّه أخذ نصف الشرف ، وسائر الخلق نصفه. والنصيف أيضاً : العمامة ، فيمكن أن يكون على الاستعارة أي إنّه مزيّن الشرف.

أقول : أمّا المعنى الأوّل فليس عليه دليل من اللّغة ؛ لأنّ السهيم ليس من معانى النصيف بل النصيف ، في اللغة بمعنى النصف ، فليس له معنى مناسب. نعم لو ثبت في العربية أنّ النصيف بمعنى المناصف ـ كالجليس بمعنى المجالس والأنيس بمعنى المؤانس ـ من ناصفه أي قاسمه على النصف كان له وجه.

وأمّا الثاني فمبنيّ على التكلّف فيما يخطر بالبال ، بل هو مظنوني بالظّن المتآخم للعلم أنّ النصيف محرّف ومصحّف رصيف ؛ فإن آخر الرّاء إذا أعليت قليلاً كما هو المرسوم ، واوّله أسفلت كذلك ، ثم انمحى جزء من أوائل الرّاء دون الأوّل تكتون الكلمة نصيفاً شكله تصيف.

ومعناه ما قاله في القاموس (٢) بهذه العبارة :

هو رصيفه ، أي : يعارضه في عمله ويألفه ولا يفارقه.

__________________

١. بحار الأنوار ، ج ٩٩ ، ص ١٢٤.

٢. القاموس المحيط ، ج ٣ ، ص ١٤٤.

٣٤٨

قال الزبيدي في التّاج (١) :

ومن المجاز يقال : عمل رصيف بيّن الرصافة أي محكم رصين. وقد رَصْفَ ككَرْمَ ، وقال ابن عبّاد : هو رصيفه ... إلى قوله يفارقه ، وهو مجاز.

قال في أقرب الموارد : (٢)

عمل رصيف بيّن الرّصافة محكم رصين ، وهو رصيفه : يعارضه في عمله بمعنى أنّه نظيره في الحرفة ، ويألفه ولا يفارقه.

در منتهى الإرب گفته :

«عمل رصيف» كار استوار ومحكم وكذا «جواب رصيف أي رصين» ومقابل وبرار در كار ومصاحب ورفيق كه همواره با وى باشد.

ودر فعلش مانند ساير اهل لغت گفته :

«رصافة بالفتح» نرمى در كار واستوارى واستوار شدن ، والفعل من كَرُمَ.

در المنجد گفته : «الرصيف : الرصين ، النظير ، الالف ، المحكم».

در ترجمان اللغة كه ترجمه قاموس است گفته :

و «عمل رصيف» بر وزن امير بين الرصافة بر وزن صباحة يعنى كارى است محكم وفعل از آن رَصُفَ از باب كَرُمَ است ، وهو رَصِيف بر وزن امير ، يعنى او برابرى مى كند اين را در كار اين ودوست مى دارد اين را وجدا نمى شود از اين.

در كنز اللغة گفته :

رصيف ـ به صاد غير منقوطه ـ محكم واستوار وهم پيشه كسى كه معاوضه (٣) كند با او در كار او.

در معيار اللغة گفته :

رصف العمل رصافة كضخم ضخامة صار محكماً والجواب قوى بحيث لا يردّ فهو رصيف كأمير وهو رصيفه يعارضه في عمله ويألفه ولا يفارقه ، فعيل بمعنى مفاعل كالجليس بمعنى المجالس.

__________________

١. تاج العروس ، ج ٦ ، ص ١١٨.

٢. أقرب الموارد ، ج ١ ، ص ٤٠٨.

٣. كذا ، شايد معارضه صحيح باشد.

٣٤٩

در ص ٧٦٧ از دوم اقيانوس گفته :

الرّصيف : رصافه دن وصفدر متين ومحكم نسنه يه دينور ، يقال : «عمل رصيف». أي بيّن الرّصافة محكم وبركمسيه عملده معارض اولان ، يعنى أنك ايشلديگى كبى ايشلر اولان آدمه اطلاق اولنور رصفه معنا سند ندر ، يقال : «هو رصيفه» أي يعارضه في عمله ، وبرنسنه ايله يا خود بركمسه ايله دائماً الفت ايدن آدمه دينور كه قالدرم طالشى كبى اكا متّصلدر ، يقال : «هو رصيفه» أي يألغه ولا يفارقه.

نگارنده گويد : از ملاحظه اين بيانات معلوم شد كه در فهم عبارت ابن عباد ، اهل لغت دو دسته شده اند : يك دسته مفهوم هر سه جمله فعليه را يك معنى دانسته وبه قول خودمان حاصل معنى اين است كه : فلان كس آينه تمام نماى اوست در رفتارش وكارش (به عبارت ساده امروزى يعنى كوپيه او).

ودسته ديگر دو معنى از عبارت مذكور فهميده اند.

آنچه به نظر بعد از تأمل وتحقيق مى رسد : حق با دسته اول است يعنى مراد از اين عبارت القاى يك معنى است كه حاصلش اين است : الحريف الموافق والأليف الغير المفارق ، يعنى هم پيشه هم رفتار ودوست مفارقت برمدار.

واستاد محترم آقاى قزوينى به قرينه سياق ، معنى محكم واستوار را مناسب تر وزيبنده تر مى ديد. بعد از آن كه گمان تصحيف بنده را تقويت وتصديق وعدم توافق بيان مجلسى را با ببيانات اهل لغت تصديق فرمودند وصحت هر دو معنى را به لفظ مزبور مناسب ديدند فرمودند كه : «معنى محكم واستوار به قرينه «أثيل» به نظر من مناسب تر مى آيد». پس در هر صورت روشن شد ـ الحمد لله ـ كه كلمه مصحّف است ومعنى همان است كه بيان شد ، مع ذلك نمى شود قطع به صحت اين ظنّ پيدا كرد.

بنابراين سزاوار است كه داعى ، كلمه را به هر دو وجه قرائت كنه ، و (لَعَلَّ اللَّـهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا).

بعضى از فضلاى سادات (أقاى شبسترى) در معنى «نصيف شرف لا يساوى» مى گفت : مقصود از نصيف نصف است و «لا يساوى» وصف آن است يعنى «نصف غير معادل شرف» يعنى اگر شرف را دو قسمت كنند او قسيمى ونصف ديگر

٣٥٠

قسيم ديگر خواهد بود ، ليكن قسمت او بهتر از قسمت ديگر است وبه اصطلاح خودمان : طرف بُرد وخوب را او داراست وطرف بد ونابود را ديگران يعنى در مقابل آن قسم ، قسم ديگر ناچيز است.

اقول : اين معنى عيبش اين است كه «لا يساوى» صفت شرف است نه صفت ؛ نصيف چنان كه عبارت ، گواهى مى دهد.

وهمچنين نظير بيان اين آقا را آقاى نوقانى مى كردند ، ليكن اين ايراد به آن نيز وارد مى شود ووجه «يا يساوى بودن اين نصف» را آقاى شبسترى به انتظار شيعيان در طول زمان واشتياق لقاى او ، وبا طول عمر وبا كثرت اولاد وامثال اينها كه هر يكى دليل وجود شرفى ديگر است تأييد مى كردند وقسمت رصيف را نيز تأييد وتصديق مى كردند.

[شرح فقره «بنفسى أنت من مغيَّب»]

بايد دانست كه در عبارت : «بنفسي أنت من مغيَّب» ونظائره «من» بيانيه است ورفع ابهام مى كند چنان كه در قول دعبل «بنفسي أنتم من كهول وفتاة» تصريح شده يعنى شارح قصيده ، ليكن پوشيده نماند كه رفع ابهام از جمله مى كند ؛ چنان كه استاد در وسيلة القربه گفته.

وشبى بالخصوص اين موضوع را در محضر استاد قزوينى طرح كردم ، قبلاً منكر اين معنى ومثبت رافع ابهام بودن آن از مفرد كه «أنت» باشد گرديدند ، بعد از مراجعه به شرح رضى به باب تميز واستشهاد او با اين بيت وامثال او به رافع بودن «من» از نسبت معلوم شد وتصديق كردند كه «من» رافع ابهام از نسبت در قوله «بنفسي أنت» مى كند ؛ چه مستلزم معنى تعظيم وتقريباً تعجب كه مفيد ابهام است مى كند ، يعنى معلوم است كه جهت تفديه چيست وبر فرض عدم قبول اين معنى ممكن است «من» رافع ابهام از «أنت» باشد ؛ چه «من» رفع ابهام از ذات معيّن ومعرفه مى كن وابهام در اين صورت راجع به حيثيّات وجهات واعتبارات مى گردد ؛ چنان كه در اين شعر در شرح شواهد تلخيص كه معروف به شواهد عينى است شارح چنين گفته (در كتاب خطى كتاب خانه ديدم) :

يا لعنة الله والأقوام كلهم

والصالحين على سمعان من جار (١)

هو من أبيات الكتاب من البسيط ، والشاهد فيه في «لعنة الله» حيث حذف منه

__________________

١. مغنى اللبيب ، ج ٢ ، ص ٣٧٤ ـ ٣٧٥ شاهد ٦١٠ ؛ شرح ابن عقيل ، ج ١ ، ص ٢٦٧ ؛ معاني القرآن ؛ نحاس ، ج ٥ ، ص ١٢٦.

٣٥١

المنادى ، والتقدير : يا قوم لعنة الله! ويجوز في الصالحين الرفع على حذف المضاف وإقامة المضاف إليه مقامه ، أي ، «ولعنة الصالحين ، أو يكون عطفاً على موضع الأقوام ؛ لأنه فاعل «اللعنة» في المعنى ، والجر عطفاً على لفظ الأقوام ، وسمعان ـ بكسر السين وقيل بفتحها ـ اسم رجل ، و «من» جار في محل النصب لانّه تمييز تقديره من جهة كونه جاراً.

نگارنده گويد : اين بيت را در جامع الشواهد از مغنى نقل كرده ونزديك به بيان فوق مطالبى گفته واز نيز «من» را تميز از سمعان گرفته است ، پس مى توان گفت : در اين جا نيز اگر از لفظ «أنت» تميز بگيريم معنى اين خواهده بود كه «من جهة كونك غائباً» ، ليكن معلوم است در اين صورت نيز مآل معنى به تفديه بر مى گردد كه از جمله مفهوم است نه از مفرد كما قال اُستاد (١) كما في وسيلة القربة قدس‌سره.

صاحب كتاب منهاج النجاة كه خود را به اسم محمد حسين (٢) بن محمد مؤمن خان معرفى كرده ونسخه آن را كه من در پيش حاج بيوك آقا روضه خوان تبريزى ديدم در سنه ١١١٦ (هزار وصد وشانزده) نوشته شده ، در ضمن بيان اعمال روز عيد اضحى گفته :

ودعاى ندبه بهترين دعاهاست ودر اين روز وساير اعياد سنت است خواندن آن چنانچه ـ إن شاء الله ـ بعد از اين در ضمن روايات (كذاكان) مذكور خواهد شد.

ودر خاتمه كتاب (كه در بيان سلام وصلوات وزيارت قبور ائمه وساير مؤمنين است) گفته :

واما دعاى ندبه كه مشتمل است بر عقايد حقه وتأسف بر غيبت حضرت قائم ـ صلوات الله عليه ـ به سند معتبر از حضرت امام جعفر صاحق عليه‌السلام منقول است كه سنت است اين دعاى ندبه را در چهار عيد بخوانند ، يعنى در روز جمعه وروز عيد فطر وروز عيد قربان وروز عيد غدير : الحمد لله الذي لا إله إلا هو ، وله الحمد رب العالمين ... إلى آخر الدعاء كزاد المعاد بلا فرقٍ.

__________________

١. كذا.

٢. بالاى كلمه حسين ، در نسخه خطى «حسن» نوشته شده است ، احتمالاً نام وى به هر دو صورت قابل قرائت بوده است.

٣٥٢

فائدة نفيسة [دعاى ندبه در تأليفات ابن طاووس]

بدان كه ابن طاووس قدس‌سره دعاى ندبه را در دو كتاب نقل نموده است : اوّل در مصباح الزّائر (١).

ومجلسى در مزار بحار (٢) ، ودر تحفة الزّائر از آن كتاب نقل نموده ودر آخر اين مورد گفته : «ثمّ صلّ صلاة الزيارة ، وقد تقدم وصفها».

ودوم در اقبال. (٣) در اعمال عيد فطر (ونام اصلى اين جزء ـ يعنى اعمال رمضان ـ مضمار السباق است) كه بعد از صلاة عيد دو دعا ايراد كرده اين دعاست ودر اين جا بعد از دعا امر به قرائت دعاى ديگر كرده [و] ، از نماز ساكت است وتوجه او به ساير جزئيات ، آبى از اين است كه به وضوح وجود صلاة بعد از هر زيارتى محمول شود ، بنابرآن كه دعاى مزبور نيز در حكم زيارت باشد.

پس اين دو نقل به حسب ظاهر متعارضين به نظر مى آيد ومطلق ومقيد نيستند تا مطلق با مقيد تقييد شود ؛ چه هر يك از جهتى مطلق واز جهتى مقيد نيستند.

آنچه در جمع اين دو نقل به نظر مى رسد اين است كه چون در عيد فطر دعاى مزبور بعد از نماز عيد بوده است لذا بعد از دعا ديگر نماز لازم نيست ، به عبارت ديگر نماز عيد قبلى مغنى از نماز زيارت بعدى است.

بنابراين ، در روز عيد اضحى نيز كه در بابش گفته : «ومن أدعية هذا اليوم بعد الصلاة دعاء الندبة قدّمناه في عيد الفطر (نقل به معنى شد)» نيز نبايد نماز بخواند ؛ چنان كه صريح اين عبارت است كه در حكم نقل دعا بعين سابق است. وبلكه نظر به تنقيح مناط اگر بعد از نماز جمعه دعا را نخواند نيز نبايد نماز بخواند ، به خلاف اين كه دعا را در غير صورت بعد از اين نمازها بخواند ؛ چه در اين صورت ها بايد نماز بخواند ، (امّا اين حكم در نمازهاى يوميّه ديگر نيز جارى است يا نه؟ مورد تأمّل وتدقيق است).

ومجلسى در ١٨ بحار ودر زاد المعاد ، بنا [را] بر نقل از اقبال گذاشته ودر هر دو كتاب ذكر سند نموده. همين طور در زوائد الفوائد نظير نسخه اقبال نقل نموده است واز نماز نامى نبرده است.

__________________

١. مصباح الزائر ، ص ٢٣٠ ـ ٢٣٤.

٢. بحار الأنوار ، ج ٩٩ ، ص ١١٠.

٣. إقبال الأعمال ، ج ٢ ، ص ٢٣٣.

٣٥٣

[فوائدى از مظاهر الآثار]

در جلد اوّل مظاهر الآثار بعد از بيان طبقات گفته :

وأمّا من روى الشيخان المفيد والطوسي عنهم من المشايخ : فمن مشايخ المفيد محمد بن أحمد بن داوود شيخ الطائفة وفقيههم ، وجعفر بن محمد بن قولويه الثقة ، وأبو عبد الله الحسين بن على بن شيبان القزويني ، ومحمد بن علي بن بابويه الصدوق ، والحسن بن حمزة العلويّ الجليل الفقيه ، وأحمد بن محمد بن الحسن بن الوليد ، ومحمد بن الحسين بن سفيان. ومن مشايخ الطوسي محمد بن محمد بن النعمان الملقّب بالمفيد الثقة النقة شيخ الإجازة ورئيس مشايخ الطائفة ... الخ.

ودر خاتمه تتمه مجلد اول از مجلدات هشتگانه مظاهر الأنوار (١) كه محتوى بر فوائد است فائده دوم را بدين ترتيب ذكر كرده است :

الفائدة الثانية : في بيان من كثرت عنهم الرواية ولا ذكر لهم في كتب الجرح والتعديل ، وهم جماعة منهم أبو الحسين على بن أبي جيّد الذي كثرت رواية الشيخ عنه حتّى آثر (٢) الرواية عنه غالباً على الرواية عن المفيد ؛ لإدراكه محمد بن الحسن بن الوليد وروايته عنه بغير واسطة بخلاف المفيد.

ومنهم الحسين بن الحسن بن أبان شيخ محمد بن الحسن بن الوليد ؛ فإنّ الرّواية كثرت عنه ، ولم يذكر حاله بمدح ولا قدح.

ومنهم أحمد بن محمد بن يحيى العطّار شيخ الصّدوق ، وهو ممّن يروي عنه كثيراً بتوسط سعد بن عبد الله بن أبي خلف.

ومنهم أحمد بن محمد بن الحسن بن الوليد الذي كثرت رواية الشيخ عن المفيد عنه ، ولا ذكر له في توثيق ولا غيره ، وإنّما ورد التوثيق في أبيه لا فيه.

ومنهم محمد بن علي بن ما جيلويه الذي أكثر الصدوق عنه الرّواية.

ومنهم أحمد بن عبدون.

فهؤلاء المشايخ وأضرابهم ممّن يقوى الظنّ بصدق نقلهم وبحسن التعويل على روايتهم ؛ لاعتناء أعاظم مشايخنا بشأنهم وأخذ الرّواية عنهم و

__________________

١. ذكر اين مطلب قبلاً در ص ١١٦ به نقل از جامع المقال شيخ طريحى نيز گذشت.

٢. أي الشيخ (التصريح بهذه العبارة هنا كان بخطه). (منه).

٣٥٤

حكم المتأخّرين من أصحابنا بصحّة الطرق المشتملة عليهم منظمّاً الى أخذ روايتهم من السّلف المستفاد صحّة طرقهم من الأمارات والقرائن ، فبناءً على حجّية أمثال هذه الظّنون وكونها من الظّنون الرّجالية يكفي تحققه في ذلك للاستناد إليه فيما نحن فيه (١).

[شرح فقره : «من عقيد عز لا يسامى»]

قوله : «من عقيد عزّ لا يسامى وأثيل مجد لا يجارى ...» الخ.

آنچه به نظرم مى رسيد اين است كه : «أثيل مجد» با دو معطوف ديگرش بر كلمه «عزّ» معطوف بوده باشد ، يعنى «عقيد» بر سر آنها نيز مى آيد ، ودر اين صورت معنى «صاف» و «رصيف» نيز به معنى محكم ومعنى بسيار سر راست است.

وتأييد اين مطلب را نبودن «مِن» در سر فقرات معطوف سه گانه بر كلمه «عقيد» مى كند ؛ زيرا در تمام كلمات سابقه ، كلمه «مِن» هست ، پس معنى درست چنين است.

٢ / ٢ / ٢٤ [١٣ شمسى]

[كيفيت دعاى ندبه در «أعمال الساعات» قاسانى]

صاحب كتاب أعمال الساعات لتحصيل الفيوضات (٢) كه مؤلّف آن خود را در اول كتاب چنين معرفى نموده : «محمد جعفر بن محمد على الحسينى القاسانى» ، در كتاب مزبور كه مرتب بر ده مقاله است ، در مقاله هفتم كه در بيان فضيلت واعمال متعلّقه به شب وروز جمعه است گفته :

__________________

١. انتهت الفائدة الثانية هنا. (منه).

٢. در آخر كتاب گفته : تمام شد كتاب اعمال الساعات ـ الحمد لله رب العالمين ـ به دست مؤلف فقير حقير اقل الخلائق سيّد جعفر بن مرحمت مآب الحاج مير محمد على كاشانى. اميد است از ناظرين به اين كتاب اين كه از عثرات وزلات آن اغماض عين فرموده واين ضعيف بى بضاعت را به دعاى خير وقرائت سوره فاتحة الكتاب ياد وشاد فرمايند ، وكان في ذلك في ليلة الأربعاء الثالث من شهر شعبان المعظم من شهور سنة سبع وثلثمئة بعد الألف من الهجرة النبوية ـ على هاجرها ألف الف سلام وتحية ـ سنة ١٣٠٩.

وقد فرغ كاتبه أقلّ الفقراء حسينعلي الزنجاني في اليوم الثاني من العشر الثاني من الشهر الثاني من الحول الحادي عشر من المئة الرّابعة من الألف الثاني من الهجرة سنة ١٣١١.

ودر اوّل كتاب گفته : «واز حسن شرافت اين تأليف لطيف آن كه واقع شد در عهد سلطنت» ، آن گاه شروع به ذكر القاب كثيره نسبت به ناصر الدين شاه كرده تا آن كه گفته : «ناصر الدين شاه قاجار .. الخ». (منه).

٣٥٥

واز جمله دعاهاى روز جمعه كه از حضرت صادق عليه‌السلام روايت شده وبايد در روز جمعه وعيد اضحى (١) وعيد فطر وعيد غدير خوانده شده دعاى ندبه است وبسيار دعاى خوبى است ومشتمل است بر عقايد حقّه ودعا اين است : الحمد لله الذي لا إله إلّا هو ، وله الحمد ربّ العالمين ... تا آخر آنچه در زاد المعاد است طبقاً تقريباً (بدون ذكر نماز واشاره به آن).

ونيز در مقاله دهم كه در بيان فضيلت واعمال ايّام وليالى شريفه عزيزه تمام سال است ، در ضمن اعمال روز عيد فطر گفته :

ودعاى ندبه كه در ادعيه روز جمعه مذكور شد ، در اين روز بعد از نماز عيد بخواند وبعد از فارغ شدن از دعاى ندبه ، طرف راست روى خود را بر زمين گذارد وبگويد : سيّدي سيّدي!.

آن گاه دعا را تا قوله : أي جميل ، ذكر كرده ، بعد از آن گفته :

پس چون فارغ شود ومنصرف گردد ، دست هاى خود را بلند كند وحمد پروردگار را بكند وبگويد آنچه را گذشت وسلام به رسول خدا بفرستد وحمد خداوند را به جا آورد.

ودر همين مقاله در ضمن بيان اعمال عيد اضحى (كه بعد [از] اعمال عيد فطر ذكر كرده است) گفته :

ومستحب است كه در روز عيد قربان دعاى ندبه را كه در مقاله اعمال روز جمعه مذكور شد بخواند.

[كيفيت دعاى ندبه در «منهاج العارفين»]

نگارنده گويد : كلمات مذكوره ، مأخوذ از صاحب منهاج العارفين است ؛ زيرا او در ضمن بيان اعمال يد فطر گفته :

وأيضاً دعاء ندبه را كه در باب ادعيه روز جمعه مذكور گرديد بعد از نماز عيد بخوان وبعد از فراغ از دعاى ندبه طرف راست رو را به زمين بگذار وبگو : سيّدي سيّدي!

__________________

١. خ ل : قربان. (منه).

٣٥٦

آن گاه دعا را تا قوله : أي جميل ، ذكر كرده ، آن گاه گفته :

پس چون فارغ شدى ومنصرف گرديدى ، دست هاى خود را بلند كن وحمد پروردگار خود را بكن وبگو آنچه را گذشت وسلام به رسول خدا (ص) بفرست وحمد الهى را بكن.

پس معلوم شد كه عبارت سابقه ، مأخوذ از اين عبارت لاحقه است وعبارت صاحب منهاج ترجمه عبارت ابن طاووس در اقبال است ، ليكن نسخه اقبال كه در پيش صاحب منهاج بوده مغلوط بوده وعبارت «ما تقدر عليه» را «ما تقدّم ، يا تقدّم عليه» خوانده وطبق آن ترجمه نموده. ودليل بر اين ، عبارت سيد در اقبال (در ص ٢٩٩ از چاپ حاج شيخ فضل الله (١)) است ؛ چه سيد در آن جا در ضمن اعمال بعد از نماز عيد فطر بعد از نقل دعاى ندبه گفته :

فإذا فرغت من الدعاء فتأهّب .. الخ ـ [تا اين كه مى گويد :] (٢) ـ

فإذا فرغتَ وانصرفتَ رفعت يديك ، ثمّ حمدت ربك ، ثمّ تقول ما تقدم عليه ، وسلَّمت على النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وحمدت الله تبارك وتعالى ، والحمد لله رب العالمين.

عبارت در نسخ معتمده خطبه از اقبال «ما تقدّم عليه» به نظر مى رسد مانند همين كتاب چاپى ، ليكن در بحار (جلد ١٨) در ص ٨٧٢ عبارت مذكوره را نقل كرده ودر آن جا «ما تقدر عليه» است وآن درست است چنان كه بر اهل فضل پوشيده نيست ؛ زيرا مقصود اين است كه : «هر چه مى توانى از دعا بخوان» نظير عبارت «ما تشاء» كه مرسوم است مى نويسند يعنى : هر چه دلت مى خواهد وهر چه مى توانى.

فائدة شريفة [غلط دانستن عبارت «عرجت بروحه»]

كه از عالم جليل آقا ميرزا مهدى اصفهانى موقع تشرف به محضرش در ٢٩ / ١١ / ٢٣ در طهران كه براى معالجه آمده بودند استفاده كرديم وآن اين كه حاج شيخ عبّاس «وعرجت بروحه» را در هدية الزائرين غلط دانسته به قرينه «تسخير براق» ، واين را دليل تصحيف قرار داده.

__________________

١. إقبال الأعمال ، ج ١ ، ص ٥١٣ چاپ مكتب الإعلام الاسلامي.

٢. الإقبال ، ج ١ ، ص ٥١٤.

٣٥٧

واين صحيح نيست ؛ براى اين كه تجرّد روح از مادّه ومدّه معلوم نيست ، بلكه آيات واخبار واكثر علماى شيعه ، روح را مانند ملائكه اجسام لطيفه وداراى ابعاد مى دانند ؛ يعنى بسيط است ليكن مجرّد از ماده ومدت نيست ، بلكه مجرد از تركيبات عناصر [و] امثال آنهاست. در هر صورت جنسيّت بين اين روح كه جسم لطيف وبراق كه از سنخ عالم بالذات [است] هست واين كلمه «براق» دليل تصحيف نمى تواند باشد ، بلى اين دليل بنا بر قول كسانى كه روح را مجرّد از ماده مى دانند قرينه تصحيف مى شود.

فائدة اُخرى [كلباسى وشخصى كه دعاى ندبه را در سامرا مى خواند]

از آقاى كلباسى شنيدم كه نقل مى كرد :

كسى دعاى ندبه را در سامره مى خوانده ، كسى او را گفته كه اين كلمه را در اين دعا : «وعرجت بروحه» مخوان بلكه «عرجت به» بخوان ؛ زيرا كه وجه اوّل كلمه ضالّة ومضلّة است ، وبعد آن شخص غائب شده است ، وقائل منطبق با امام زمان عليه‌السلام مى نموده است.

فائدة اُخرى [آيا «عرجت بروحه» كلام امام معصوم است؟]

عقيده مرحوم آقا ميرزا مهدى اين بوده كه «عرجت بروحه» كلام امام را نمى ماند ؛ شايد فحول علماى اعلام كه رؤساى شيعه بوده اند وحراست شيعه را در نظر داشتند ديده اند كه در قرون اول قول به روحانيت معراج معروف ونزديك به قبول عموم است ، به خلاف جسمانيّت آن كه عقول تا حدى از قبول آن به جهت عدم تمكّن از تعقل براى القائات شبهات از حكما وغيرهم ابا دارد ، اين عبارت را كه «به» بوده «بروحه» عوض كرده اند.

ونظير اين تصرّف در كلمات آنها ديده مى شود ؛ مثلاً معامله صدوق در نقل «زيارت جامعه» با آن همچنين «زيارت عرفه» كشف از امثال اين تصرفات مى كند كه متأخرين گفتند : وهذا مما يوجب سوء الظن بالعلماء ، وشايد اين عبارت تصحيف ايشان باشد وبر فرض «بوحه» بودن ، دلالت بر نفى جسم نمى كند.

اقول : وجه اول ايشان انحصار به تصرف علما ندارد ، شايد غير علماى فحول نيز اين كار را به جهت توافق آن با عقول خود كرده باشند ؛ چنان كه حاجى نورى فرموده : بعضى از صاحبان امراض قلبيه ... الخ.

٣٥٨

«وعرجت بروحه» را مانى شبسترى (آقا سيد مرتضى) احتمال مى دادند كه شايد قيد «بروحه» براى دفع توهم عروج موتى باشد.

وتوضيح آن اين كه : كأنّه به دلالت آيات واخبار ، يك عروجى مسلم بوده است ويك معروجٌ به هم مسلم بوده ، ليكن آيا اين امر بعد از قبض روح از جسد بوده كه روح او بعد از مفارقت از بدن باشد يا در حال حيات با بدن؟ ليكن بديعى است كه اين معنى خيلى بعيد است وقيد روح براى دفع توهم جسم بيايد بسيار دور به نظر مى آيد وخيلى دور از مناسبت به سياق اخبار وادعيه به نظر مى آيد.

وَجْهٌ وجيه [در تسخير براق]

اقول : شايد تسخير براق براى تشريف وتوطئه مقام اين باشد كه هيكل پيغمبر اعم از جسم وروح به مثابه روح صرف است واضافه از قبيل «ذهب الأصيل» (١) كه مرسوم ودر علم بيان مذكور است باشد يعنى مراد اين است : هذا الهيكل المحتوى للجسم والرّوح لكون جسمه في غاية اللطافة والصفاء روح تنزيلاً ، ثم اُضيف المشبّه به الى المشبّه كذهب الأصيل.

ويؤيده إطلاق الروح على الهيكل في لسان العرب كما قالت المرأة في محضر معاوية :

صلّى الإلهُ على روح تَضَمنَّهُ

قبر فأصبح فيه العدل مدفونا (٢)

 .. الخ ، فتأمل فيه فهو ؛ دقيق جداً.

فائدة اُخرى [«نصيف شرف» يعنى نصف شرف]

راجع به «نصيف شرف» آقا ميرزا مهدى مى فرمودند : مراد اين است كه : «تو نصف شرف هستى» ؛ به دليل اين كه پيغمبر اكرم تمام شرف بودند وساير ائمه هر يكى نصف شرف اند.

__________________

١. در قول شاعر :

والريح تبعث بالغصون وقد جرى

ذهب الأصيل على لجين الماء

بنگريد به : القاموس المحيط ، ج ١ ، ص ٨ (مقدمه) ، تاج العروس ، ج ١ ، ص ١٨ ؛ مختصر المعاني ، ص ٢١١.

٢. اشعار از سوده بنت عماره است در مدح مولاى متقيان امير مؤمنان عليه‌السلام. بنگريد به : بحار الأنوار ، ج ٤١ ، ص ١١٩ ؛ تاريخ مدينة دمشق ، ج ٦٩ ، ص ٢٢٥ ؛ مستدرك سفينة البحار ، ج ٥ ، ص ٤٦٧.

٣٥٩

وجه تأييدى [قصه قيروانى وحكايت فرزدق]

تأييد مى كند رصيف بودن كلمه را اين قصه كه أبو على الحسن بن رشيق قيروانى در باب اول قراضة الذهب في بدائع الشعر المنتخب گفته :

مرّ الفرزدق بالفضل بن عباس بن عتبة بن أبي لهب ، وهو يستسقي وينشد :

من يساجلني يساجل ماجداً

يملأ الدلو إلى عقد الكرب

فنزع الفرزدق ثيابه وقال : أنا اُساجلك. فقال الفضل :

نحن بيت قد بنى الله لنا

شرفاً يعلو بويتات (١) العرب

برسول الله وابنَي بنته

وبعباس بن عبد المطلب

فلبس الفرزدق ثيابه وهو يقول : ما يساجلك إلا من عضّ بأير أبيه (٢).

وجه تأييد اين كه : معلوم مى شود در ميان عرب در دوره فرزدق ـ كه منطبق با زمان حضرت باقر وصادق عليهما‌السلام مى شود وبلكه در زبان عرب ـ «بناء شرف» وبلكه «بيت الشرف» مستعمل بوده است و «بيوتات العرب» كه لغت ها گفته اند : بيوتات يختص بالأشراف ، وهو هكذا كما ببالي في موضع من الخطبة القاصعة (٣).

بنابراين «رصيف» به معنى استوار ومتين است وصفت «شرف» است كه اضافه به سوى موصوفش شده و «ذى» مقدر است وتقدير اين است : بنفسي أنت من ذي شرف رصيف ، أي محكم ومتين.

فائدة نفيسة [در عبارات فصيحه خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها]

در خطبه حضرت زهرا [عليها‌السلام] (٤) چنان كه در ص ١١٠ از ثامن بحار (٥) مروى است اين عبارت هست : وبعد اللّتيا والّتي وبعد أن مني ببُهَم الرجال وذؤبان العرب ومردة أهل الكتاب (كُلَّمَا أَوْقَدُوا نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّـهُ) (٦) او نجم قرن للشيطان ، وفغرت فاغرة من المشركين ، قذف أخاه

__________________

١. لعله مصحّف بيوتات ، بل هو مظنون ، بل مقطوع به. (منه).

٢. شرح شافية ابن حاجب ، استرآبادى ، ج ٤ ، ص ٦٥.

٣. منقول در نهج البلاغه ، ج ٢ ، ص ١٣٦ ، خطبه ١٩٢ ، عبارت مزبور در صفحه ١٥٠ نقل شده بدين مضمون : «ومحاسن الاُمور التي تفاضلت فيها المجداء والنجداء من بيوتات العرب ويعاسيب القبائل».

٤. روز دوشنبه منزل امام جمعه از منبر شيخ جواد عراقى خطبه زهرا [عليها‌السلام] را شنيدم. (منه).

٥. بحار الأنوار ، ج ٢٩ ، ص ٢٢٤.

٦. سوره مائده ، آيه ٦٤.

٣٦٠