🚘

ميراث محدّث اُرمَوى

سيّد جعفر اشكورى

ميراث محدّث اُرمَوى

المؤلف:

سيّد جعفر اشكورى


المحقق: سيّد احمد اشكورى ـ سيّد صادق اشكورى ـ سيّد جعفر اشكورى
الموضوع : دليل المؤلفات
الناشر: دار الحديث للطباعة والنشر
المطبعة: دار الحديث
الطبعة: ٠
ISBN: 964-493-212-9
الصفحات: ٣٨٤
🚘 نسخة غير مصححة

لِيَحْقِنُوا بِهِ دِماءَهُمْ فَأَدْرَكُوا مَا أَمَّلُوا ، وَإِنَّا آمَنَّا بِكَ بِأَلْسِنَتِنا وَقُلُوبِنا لِتَعْفُوَ عَنَّا فَأَدْرِكْنا مَا أَمَّلْنا (١) (به درستى كه قومى ايمان آوردند به زبان هايشان تا به آن خون هاى خودشان را نگاه دارند ، پس يافتند آنچه را كه اميد گرفتند وبه درستى كه ما ايمان آورديم به تو به زبان ها ودل هايمان تا عفو كنى از ما ، پس برسان به ما آنچه اميد گرفته ايم).

چون اسلامِ اكثر مسلمين ، ظاهرى [است] وبرايش حقيقت نبود ، اين است وجز اين نيست كه پيغمبر با ايشان مماشات ورفتار مى نمود به جهت رعايت مصالح اسلام ، پس به تحقيق ظاهر شد از ايشان آنچه پنهان نموده بودند آن را ودر دل هاى خودشان گرفته بودند در حق على عليه‌السلام ، ومكشوف شد از اين كه ايمانشان اسلام بوده ؛ چنانچه خداى تعالى فرمود : (قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَـٰكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ) (٢) (يعنى اعراب گفتند : ايمان نياوريد ، بلكه مسلم شديد وهنوز ايمان در دل هايتان داخل نگرديده). قسم به عمر وزندگى ام به درستى كه آنان چنانچه در طايفه اى از اخبار است : «ارتدّ الناس كلهم بعد النبي إلّا خمسة أو سبعة» (٣) (مرتد شدند همه مردم [بعد از پيامبر] مگر پنج يا هفت نفر) به تحقيق منكشف شد سوء سريرت وخبث طينت ايشان.

وفرمود خداى تعالى : (وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّـهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّـهُ الشَّاكِرِينَ) (٤) نيست پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله مگر رسول ، آيا اگر بميرد يا كشته گردد بر پاشنه هاى خودتان باز خواهيد گرديد وهر كه بر دو پاشنه خود برگردد پس هرگز به خدا ضرر نخواهد رسانيد هيچ چيز را وبه زودى خدا جزا مى دهد شاكران را.

وآيا اختلافى مى بينى پس از وفات ختمى مآب بدون فاصله ـ بنا به آنچه آن ظاهر ارتباط شرطى ميان شرط وجزاست ـ به جز اختلاف در امر خلافت ، وآيا مظلوم ومدفوع

__________________

١. مصباح المتهجد ، ص ٥٩٠.

٢. سوره حجرات ، آيه ١٤.

٣. به اين صورت يافت نشد ، در الكافي ، ج ٢ ، ص ٢٤٤ به اين عبارت آمده «ارتد الناس إلا ثلاثة نفر ...» ودر كتاب سليم بن قيس آمده : «إن الناس كلهم ارتدوا بعد رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله غير أربعة».

٤. سوره آل عمران ، آيه ١٤٤.

٢٠١

از حقش در اين مسئله غير على است ، پس اين همان ارتداد وانقلاب بر اعقاب است كه در آيه به آن اشاره شده.

پس مبيَّن وآشكار گرديد اين كه امتياز مؤمن از ديگرى به سبب وجود امير المؤمنين على عليه‌السلام است از حيثيت قائل شدن به ولايت وخلافت بدون فصلش ونبودن همان قول ، پس آن بزرگوار ميزان ايمان است چنان كه ميزان انساب است ؛ بنابر آن كه در اخبار معتبره ورود يافته : إنه لا يبغضه إلا ولد الزنا (١) (دشمن نمى دارد او را مگر زنازاده) ، وهمچنان ميزان اعمال است ، پس هر عملى كه صادر مى شود نه به ولايتش پس آن مردود [است] وبه همان عمل اعتنا كرده نمى شود ووقع نخواهند گذاشت آن را در آخرت. ثابت كند ما را خداى تعالى بر ولايتش ومحشورمان نمايد در زمره وگروه او وزير لواى شفاعتش.

ترجمه :

پس زمانى كه منتقضى گرديد روزگار پيغمبر خاتم صلى‌الله‌عليه‌وآله ، بر پا داشت دوست خود على بن ابي طالب را ـ صلوات بر آنها وآل آنها باد ـ هدايت كننده ؛ زيرا كه پيغمبر ترساننده بود وبراى هر قوم هدايت كننده [اى] است ، پس گفت پيغمبر وحال آن كه قوم در پيش منبرش بودند : هر كس من مولاى او باشم پس اين على است. مولاى او. پروردگارا! دوست دار هر كه دوستش بدارد ، ودشمن بدار هر كه دشمنش بدارد ، ويارى كن هر كه او را يارى نمايد ، وخوار كن هر كه او را خوار نمايد.

وگفت : هر كه بوده باشم من پيغمبر او پس على است امير او ، وگفت : من وعلى از يك درختى مى باشيم وساير مخلوقات از درخت هاى متعدده هستند ، ونازل كرد او را به منزله هارون از موسى ، مگر اين كه بعد از من پيغمبرى نيست ، وتزويج نمود به وى خانم زنان عالميان را ، وحلال نمود برايَش از مسجد خود هر چه براى خود حلال بود ، وفرو بست تمام درهاى مردم را كه به مسجد باز شده بود الا در او را ، بعد از آن امانت گذاشت در نزد وى علم وحكمت را پس گفت : من شهر علم هستم وعلى درِ اوست ، پس هر كس اراده كند حكمت را از درش بيايد ، پس گفت برايش : تو برادر منى ووصى منى ووارث منى ، گوشت تو از گوشت من است وخون تو از خون من است ، وسازش با تو سازش با من است ، وجنگ با تو جنگ با من است ، وايمان آغشته به خون وگوشت تو است

__________________

١. بحار الأنوار ، ج ٣٩ ، ص ٢٨٤ با كمى اختلاف ؛ اختيار معرفة الرجال ، ج ١ ، ص ٢١١ با كمى اختلاف.

٢٠٢

چنانچه آغشته به گوشت وخون من است وتو فرداى قيامت بر سر حوض كوثر جانشين منى ، وتو ادا مى كنى دين مرا ووفا مى كنى به وعده هاى من ، وشيعيان تو بر روى منبرها [يى] از نور مى باشند كه سفيد است روهاى آنها ، در اطراف من مى باشند در بهشت وآنها همسايگان من اند ، واگر نبودى تو يا على! شناخته نمى شد مؤمنان بعد از من.

فصل چهارم [از دعا]

دعا :

وَكانَ بَعْدَهُ هُدىً مِنَ الضَّلالِ ، وَنُوراً مِنَ الْعَمى ، وَحَبْلَ اللهِ الْمَتينَ وَصِراطَهُ الْمُسْتَقيمَ ، لا يُسْبَقُ بِقَرابَةٍ في رَحِمٍ ، وَلا بِسابِقَةٍ في دينٍ ، وَلا يُلْحَقُ في مَنْقَبَةٍ ، مِنْ مَناقِبِهِ ، يَحْذُو حَذْوَ الرَّسُولِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِما وَآلِهِما ـ وَيُقاتِلُ عَلَى التَّأويلِ ، وَلا تَأخُذُهُ فِي اللهِ لَوْمَةُ لائِمٍ ، قَدْ وَتَرَ فيهِ صَناديدَ الْعَرَبِ ، وَقَتَلَ اَبْطالَهُمْ ، وَناوَشَ ذُؤْبانَهُمْ ، فَاَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ اَحْقاداً بَدْرِيَّةً وَخَيْبَرِيَّةً وَحُنَيْنِيَّةً وَغَيْرَهُنَّ ، فَاَضَبَّتْ عَلى عَداوَتِهِ ، وَاَكَبَّتْ عَلى مُنابَذَتِهِ ، حَتّى قَتَلَ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ ، وَلَمّا قَضى نَحْبَهُ ، وَقَتَلَهُ اَشْقَى الاْخِرينَ ، يَتْبَعُ اَشْقَى الْاَوَّلينَ ، لَمْ يُمْتَثَلْ اَمْرُ رَسُولِ اللهِ ـ صلى‌الله‌عليه‌وآله ـ فِي الْهادينَ ، بَعْدَ الْهادينَ وَالْاُمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلى مَقْتِهِ ، مُجْتَمِعَةٌ عَلى قَطيعَةِ رَحِمِهِ وَاِقْصاءِ وُلْدِهِ ، اِلّا الْقَليلَ مِمَّنْ وَفى لِرِعايَةِ الْحَقِّ فيهِمْ ، فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ ، وَسُبِيَ مَنْ سُبِيَ ، وَاُقْصِيَ مَنْ اُقْصِيَ ، وَجَرَى الْقَضاءُ لَهُمْ بِما يُرْجى لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَةِ ، اِذْ كانَتِ الْاَرْضُ للهِ ، يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ، وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ ، وَسُبْحانَ رَبِّنا اِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً ، وَلَنْ يُخْلِفَ اللهُ وَعْدَهُ ، وَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.

لغت :

قول او : «يَحذُو حَذْوَ الرَّسُولِ» ـ به حاء مهمله وذال معجمة ـ از حذاء كه به معنى برابرى كردن واندازه گرفتن است. گفته مى شود : «حذا النعل بالنعل» يعنى اندازه گرفت به كفش وبا كفش ديگر وبرابر نمود آني را به آن ، ومى گويند : «حذا حذو فلان» يعنى كار كرد مثل كار كردن او.

قول او : «قَدْ وَتَرَ فيه» وَتَرَ الرّجلَ يعنى : ترسانيد آن مرد را ، وَوَتَرَ القومَ يعنى : قرار داد جفت قوم را طاق ، يعنى ناقص نمود ايشان را وكشت از ايشان.

صناديد : جمع صندد مانند لفظ زبرج : سيّد شجاع.

٢٠٣

أبطال : جمع بَطَلَ ـ به تجريك ـ : مرد قوى ومبارز در معركه وپيش رونده براى جنگ وگير ودار.

قول او : «وَناوَشَ ذُؤْبانَهُمْ» ناوشه تناول در قتال وبه يكديگر نزديك شدن براى كارزار ، وطلب كردن ، شتابانيدن وشتابيدن.

وذؤبان : ـ به ضم ذال معجمه ـ جمع ذئب ومعناى آن واضح است ، اطلاق كرده مى شود بر او كلب برّ (گرگ). ذؤبان عرب : دزدان وفقرا ودرويشان است.

قول او : «أحقاد» از حقد به معنى عداوت است.

قول او : «أضَبَّتْ عَلَى عَدَاوَتِهِ» ـ به ضاد معجمه ـ به معنى مواظبت وامساك [و] كينه در دل گرفتن است ، أضبّ عليه يعنى : در دل براى او كينه گرفت ، وأضبّ فلاناً يعنى : لازم شد او را ، وناكثين آنان كه بيعت امير المؤمنين عليه‌السلام را شكستند مانند اصحاب جمل ، چنانچه قاسطين آنان اند كه انحراف نمودند از او مثل اصحاب صفّين ، ومارقين آنان كه از دين بيرون رفتند چنانچه بيرون رود سهم از قوس وايشان همان ظالمان اند كه بر او خروج كردند مانند اصحاب نهروان.

نحب : بحاء مهمله ـ موت وحاجت ومدّت.

إقصاء : به معنى إبعاد يعنى دور گردن.

وتشريد : يعنى پراكنده نمودن وراندن.

أقصاه : يعنى او را در محلّ دورتر قرار داد.

اعراب :

قول او : «هُدىً مِنَ الضَّلالِ وَنُوراً مِنَ الْعَمى» زمانى كه هدىً اسم معنى شود ، مانند نور معطوف بر آن جايز نمى شود خبر بودن اينها از اسم عين ، پس چاره نيست از تأويل آنها به معنى هادى ومنور ، يا قرار دادن آنها از قبيل «زيدٌ عدلٌ» از باب مبالغه ؛ چون به درستى كه هدايت ضدّ ضلالت وگمراهى ، ونور ضدد عمى ونابينايى است ، وضدّ با ضدّ در طرف مقابل است ، پس ابعاد به آن لازم مى آيد ، پس گويا گفته شده : «إبعاداً به سبب الهداية من الضلال وبه سبب النور من العمى».

قول او : «حذوَ الرسول» حذو مفعول مطلق نوعى است مثل : ضربت ضرب الأمير.

٢٠٤

قول او : «على التأويل» على براى استعلاء است با مدخولش بر «يقاتل» متعلق است ، ومقاتله مبنى ومؤسَّس بر تأويل بود ، واگر نه چنين باشد پس اهل توحيد واهل قرآن جايز نباشد مقاتله مسلِم با او ؛ به جهت اين كه شهادتين اثر آنها حفظ دماء واموال است چنان كه در فصل سابق گذشت ، مگر اين كه گاهى براى بعضى فرقه ها از فتنه ها وبدعت ها اتّفاق افتد به حثى كه موجب ارتداد وخروج از دين مى گردد ، ونمى داند آن را مگر امام عليه‌السلام ؛ زيرا كه تأويل قرآن را مى داند ، پس ظاهر شد وتبيّن يافت اين كه قتال آن بزرگوار با ايشان مبنى بر تأويل قرآن بود.

قول او : «يتبع أشقى الأوَّلين» جمله حاليه است از فاعل «قَتَلَه» ، يعنى اين كه قتل او امير المؤمنين عليه‌السلام را تبعيت است شقى ترين اوليان عاقر (پى كننده) ناقه صالح را ؛ زيرا چنان كه ناقه صالح از آيات خدا بود ، خارج نمود آن را از سنگ به اعجاز وخارق عادت وبراى قوم در آن منفعت هاى چندى بود ، از جمله آنها اين كه چشمه قوم براى كافى نبودنش ، آب آن يك روز مخصوص ناقه بود وروز ديگر مخصوص قوم ؛ چنان كه در آيه شريفه به آن اشاره كرده : (هَـٰذِهِ نَاقَةُ اللَّـهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهَا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّـهِ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) (١) إلى قوله : (لَّهَا شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ) (٢) وهمچنين امير المؤمنين آيه اى از آيات خدا بود ومنافع او واضح بود ، با وجود منافعش ملت را بكشت او را شقى ترين اشقيا وشقى تر از پى كننده ناقه صالح.

قول او : «وَجَرَى الْقَضاءُ لَهُمْ بِمَا يُرْجى لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَةِ» قولش «بما» متعلق است به «جَرَى» يعنى : جارى شد قضاى خدا برايشان به مظلوميت ومقهوريت وغصب حقوق وسدّ ابواب وترك مراعات مودت ودوستى كه وصيّت شده بود به آن مر ايشان را تا به غير اينها از مصائب وارده كه براى آنها اميد گرفته مى شود به حكم اين كه با عسر ، يسر است واين كه صبر كليد فرج است واين كه تسليم براى امر خدا او را مقامى عظيم ومراتب عاليه است.

قول او : «إذ كانت» تعليل است اين مطلب را يعنى : مالك ، تصرف مى كند در ملك خود آنچه مى خواهد ، پس اگر غصب كرده شود حقّ آل محمد وقت قليلى از زمان با صبر ايشان بر قضا وراضى بودنشان به آنچه برسد آنان را ، پس به تحقيق عوض داد خدا از آن

__________________

١. سوره اعراف ، آيه ٧٣.

٢. سوره شعراء ، آيه ١٥٥.

٢٠٥

به ملك طويل وسلطنت تامّه در دنيا وآن سلطنت آل محمد است.

قول او : «وسبحان ربّنا» وسبحان ، مفعول مطلق نوعى است يعنى : تسبيح مى كنم مثل تسبيح رب خودمان (مثل تسبيحى كه خدا ذات خود را به آن تسبيح كرده) ؛ چنانچه ابن هشام گفت ؛ زيرا كه هر تسبيح پسنديده نيست وهر تنزيه مرضىّ نه ، اين معنى در آن وقت است كه مصدر مبنى به فاعل باشد ، واگر مبنى به مفعول شود پس معنى واضح است يعنى : تسبيح مى كنم تسبيح ربّ معبود به حق (مثل آن تسبيحى كه مخلوقات براى رب معبود به حق مى كنند) نه معبودات باطله.

قول او : «إن» در «إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا» مخفَّفه از مثقَّله است وبه همين جهت لام در خبر كان [لمفعولاً] كه بعد از آن واقع است داخل شده.

بلاغت :

قول او : «حَبْلَ اللهِ الْمَتِينَ» تعبير به حبل از امير المؤمنين عليه‌السلام استعاره مصرحّه است كه «مشبّه به» ذكر شده واراده كرده شده به آن «مشبَّه» ، ووجه شبه اسباب نجات بودن او است از غرق وحرق در مضيق بئر (در تنگناى چاه) ولجّه بحر ووسط دريا ، مانند غريق كه به هر گياه خشك وخس وخاشاك چنگ مى زند ، پس وقتى كه به حبل قويم ومتينى تمسك نمود وبه ريسمان با دوام ومحكمى چنگ زد منقصم نمى شود وگسيخته نگردد ومى رساند او را به ساحل ونجاتش مى دهد واز موت ومرگ مى رهاند ، پس آن همان نجات مسبب از اعتصام به حبل است.

پس همچنين غرق شونده در ظلمت هاى جهل وكفر ، نجات نيابد مگر به اعتصام به اسباب هدايتى كه از جانب خداى تعالى نصب كرده شده است ، وهمين است معنى انتساب به خدا ؛ زيرا كه اين حبل از جانب خداى تعالى آماده شده است.

وقول او : «متين» استعاره ترشيحيّه است براى بودن آن از ملائمات «مشبه به» چنانچه انشاب (در بدن ناخن به چيزى) از ملائمات اظفار است در «أنشبت المنيّة أظافرها» فرو برد مرگ چنگال ها وناخن هاى خود را.

وهمچنان است كلام در «صراط» پس آن استعاره مصرّحه است چنانچه «مستقيم» استعاره ترشيحيه است ، ووجه شب در تشبيه على عليه‌السلام به صراط ، موصل به مطلوب بودن

٢٠٦

او است وآن مطلوب جنت است يا رضوان (خشنودى) خدا ورسيدن وفائز شدن به مراتب عاليه وامثال آنها.

قول او : «وَناوَشَ ذُؤبانَهُمْ» ذؤبان استعاره مصرّحه است ، اراده شده به آن اشرار عرب به مشابهت شرارت ودزدى وفساد كردن واذيّت نمودن ، و «مناوشه» ترشيح است.

قول او : «فَأَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ» اراده اشياء وديعه گذاشته شده از احقاد استعاره مكنيّه است واثبات ايداع به آنها با قولش : «فأودع» اسعاره تخيليّه است چنانچه در قول ايشان : «أنشبت المنية أظفارها» هم بدين قرار است ، ووجه شبه اين كه اشياء مودّعه چنانچه به عينها محفوظ است وتغيّر وتبدّل نمى پذيرد چنانچه آن شأن وديعه است ، پس همچنين است احقاد واظغان مكنونه وكينه ها وبغض هاى مدفونه در قلوب اولياء مقتولين ودل هاى دوستان كشته شدگان در آن غزوات نسبت به امير المؤمنين عليه‌السلام براى عمده واصيل بودنش در همان معارك ، باقى نماند خانه اى مگر اين كه براى آن خانه ماتمى بر پا كرد.

قول او : «فأضبت» يا بر اعجام ضاد (بالضاد با نقطه خواندن) پس استعاره نيست در آن ، بلكه همان بع معنى الزام وامساك است بنا به آنچه شناختى ، اما اگر به صاد مهمله باشد از صبّ الماء (ريخت آب را) پس آن استعاره تخيليّه مى شود. قلوب چنانى كه همان مرجع ضمير فاعل است تشبيه شده در نفس به آبهاى ريزان ، استعاره به كنايه است ووجه شبه استيلاء واستيعاب لقام دست يافتن به چيزى است.

معنى :

قول او : «لَا يُسْبَقُ بِقَرابَةٍ فِي رَحِمٍ وَلاَ بِسابِقَةٍ فِي دِينٍ» اما قرابت در رحم پس او پسر عم حضرت رسول است با قطع نظر از بودنش برادرى كننده وى را وداماد برايش وپدر دو سبط (حسنين عليهما‌السلام) اش ، پس اين ارتباط نسبى ميان او وميان رسول مخصوص به او است ، سبقت نمى كند به او در اين ارتباط يك نفر.

آرى خدشه ممكن است در آن با عباس وحمزه دو عمّ رسول ؛ زيرا كه آنان نزديك ترند از پسر عمّ براى بودنشان در درجه اولى ، اما آن مدفوع است به آنچه وارده شده در اخبار در اين مقام در اولويت على عليه‌السلام از عباس به مواريث نبوّت به اين كه : «أعيان بني الأم أولى من بني العلات».

٢٠٧

چون به درستى كه عبد الله وأبو طالب از يك پدر ومادر متولّد هستند ، اما عباس وغير او از مادران مختلف ، واگر از اين جواب اغماض كنيم وچشم بپوشيم پس مى گوييم : بعيد نيست در اين عبارت قرار دادن قرابت رحم ، وسبقت [در] دين به هيئت اجتماع ، مانند خاصّه مركبّه در قولمان : «الخفاش طائر ولود» (شب پره پرنده ولود ـ بدون تخم زاينده وشيرده ـ به خلاف ساير طيور است) پس اگر اقرب بودن «عم» را از «ابن عم» قبول كنيم پس در دين سابقه نيست ايشان را ، پس حمزه قبول نمود اسلام را در سال سيّم از بعثت ، وعباس پس از هجرت به مدينه بعد از غزوه بدر ، اما على عليه‌السلام پس به او صلى‌الله‌عليه‌وآله ايمان آورد در روز ثانى پيش از همه كس وسبقت ننمود به او در دين ، احدى ونفرى از مردان ، پس خداى راست خير كثير آن بزرگوار. مسبوق در قرابت رحم وسابقه دين نيست وملحوق از حيثيت فضيلت ومنقبت نه.

قول او : «وَلَا تَأْخُذُهُ فِي اللهِ لَوْمَةُ لائِمٍ» يعنى اين كه آن بزرگوار زمانى كه در افعال واقوال وحركات وسكنات خود غرضش رضاى خدا شد ومنظورش رضوان الهى بود ، پس اعتنا به رضاى مخلوق يا سخط وخشم وى نمى كرد ومى گفت ومى فرمود آن سخن را كه خدا به آن راضى مى شود وخشنود مى گردد ، هر چندى كه خلق به آن خشم كنند ، نه چنان كه كرد آن را خطيب در دمشق حتى فرمود او را سجاد عليه‌السلام : ويحك أيّها الخاطب ، اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق! واى بر تو اى خطبه خواننده! گرفتى رضاى مخلوق را به عوض دادن به آن خشم خالق را! (١)

ودر مراعات رضاى خالق چنان بود كه ملاحظه نمى كرد خويشى وقرابت خود را ، حتى اين كه نظر نكرد به برادر خويش عقيل آن موقع كه او از اسراى بدر بود ، با اين كه ملتجى شد به وى به سبب اخوّت وبرادرى ، ومراعات ننمود حقوق خواهرى را در خانه امّ هانى روز فتح مكّه وقتى كه داخل شد به آن خانه براى بيرون آوردن مقصّرين ، وگفت در حقّ دختر خود امّ كلثوم در قضيه قلاده اى كه عاريت گرفته بود آن را از خازن بيت المال تا سه روز ، پس على عليه‌السلام ملتفت به آن شده وعتاب كرد دخترش را ، بعد از آن ابن أبي رافع را بخوانده وى را عتاب كرده پس عرض كرد : عاريه دادم آن قلاده را به او به شرط ضمان (يعنى اگر تلف وضايع شود بايد از عهده آن برآيد). پس حضرت آن وقت فرمود : اگر

__________________

١. مثير الأحزان ، ص ٨١ ؛ بحار الأنوار ، ج ٤٥ ، ص ١٣٧ ؛ مقتل الحسين عليه‌السلام ، أبو مخنف ، ص ٢٢٧.

٢٠٨

همين (شرط ضمان) نبود هر آينه امّ كلثوم اول هاشميه مى شد كه بايد دستش بريده شود (١) ، تا به غير اينها از حالات منقوله اش كه كاشف است از تصلّب او در امر دين بدون ملاحظه ملامت ونه عتاب.

قول او : «فَأَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ أَحْقاداً بَدْرِيَّةً».

شارح مى گويد : امّا «احقاد بدريّه» پس واضح است ؛ به جهت اين كه محاربه با اهل مكه وعمده در ايشان بنو اميّه بوده ، وهمچنين است «احقاد حنينيه» ؛ چه به درستى كه محاربه هر چند كه با طايفه هوازن بوده ، الا اين كه اهالى مكه ، واز آنان است بنو اميّه ـ ظاهر شد از ايشان در اين غزوه بعضى اقدامات از متزلزل ومضطرب بودنشان از جهت فتح مكّه ، قريب به يك ماه يا دو ماه پيش از اين ، حتى اين كه پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله اكثر ايشان را از غنيمت هاى حنين قسمت كثيره عطا فرمود وانصار را نداد ، ونبود اين مگر براى تأليف قلوب وجلب ايشان وبراى بستن باب فتنه وفساد آنان ، واينها همه واضح است.

وجز اين نيست كه اشكال در «احقاد خيبريه» ؛ است زيرا كه محاربه با يهود بود وظاهر نشد بعد از نبى صلى‌الله‌عليه‌وآله نسبت به امير المؤمنين عليه‌السلام چيزى كه صحيح شود انتساب آن به آثار اين محاربه ، لكن جواب ممكن است از آن به اين كه فتح زمانى كه در اين غزوه [واقع شد] ، به نام نامى واسم سامى امير المؤمنين عليه‌السلام وقلع او باب خيبر را [بود] كه از اخبار وسير معروف است حتى در آن باره اشعار وابيات هم گفته شده ؛ چنانچه در قصيده ابن أبي الحديد است :

يا قالع الباب الذي عن حمله

عجزتْ أكفّ أربعون وأربع (٢)

 (اى كَننده درى كه از حمل آن دست هاى چهل وچهار نفر عاجز مى شد!) با اين كه مردان صحابه منهزم شد هر فردى از ايشان با لشكرش [پيش] از او در ايّام سابقه وبا انهزام وگريختن خودشان در يوم گذشته اميد مى گرفت هر يكى از ايشان دادن پيغمبر رايت نصرتْ اثر را فردا براى خودش به جهت وعده پيغمبر كه به فرمايش خودش كرده بود «لأعطينّ الراية غداً رجلاً يحب الله ورسوله ، ويحبه الله ورسوله (٣) (البته مى دهم فردا

__________________

١. مناقب آل أبي طالب عليهم‌السلام ، ج ١ ، ص ٣٧٥ ؛ حلية الأبرار ، ج ٢ ، ص ٢٨٧ ، ح ٦.

٢. شرح القصائد الهاشميات والعلويات ، ص ١٤.

٣. الدعوات ، ص ٦٣ ؛ الكافي ، ج ٨ ، ص ٣٥١ ؛ علل الشرائع ، ج ١ ، ص ١٦٣.

٢٠٩

اين رايت را به مردى كه دوست مى دارد خدا ورسولش را ودوست دارد او را خدا ورسول وى) براى مأيوس بودن ايشان از حضرت شاه مردان به جهت مبتلا بودنش به شدت به درد چشم ، پس وقتى كه فردا شد پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله على را بخواند واو چشمش درد مى كرد ، بنا به فرموده حضرت نبوى حاضر شد ، پس عَلَم را به وى عطا فرمود پس از آن كه شفا داد چشمش [را] به لعاب شريف خود وگفت : اللهم احفظه من بين يديه ومن خلفه وعن يمينه وشماله (١) ، وقه الحرّ والبرد ... (٢) (بار پروردگارا! حفظ كن او را وپاسش دار از پيش واز پس واز راست وچپش ، ونگاهش دار از گرمى وحرارت وسردى وبرودت) تا آخر آنچه كه فرمود.

واز آشكار وبديهى است اين كه اينها اسباب عظيمه است اصحاب كبار را براى كينه وعداوت ، چنانچه فرار وگريختن در غزوه حنين در اوّل امر وقتى كه رسيد بديشان عين سوء ونظر بد به سبب ملاحظه كثرت لشكر اسلام وعدم بقاى اصحاب با نبى مگر قليلى وكمى كه قريب به ده مى شد [ند] ، واز همان باقى شوندگان وفرار نكنندگان بود امير المؤمنين عليه‌السلام ، حتى اين كه پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله چون هزيمت وگريختن اصحاب را ديد عمش عباس را كه جَهورى الصوت بود امر فرمود به اين كه ندا كند وبخواند ايشان را ، پس عباس به صوت بلندتر خود گفت : «يا أصحاب سورة البقرة ، ويا أهل بيعة الشجرة ، أين تفرّون؟!» (٣) (اى اصحاب سوره بقره! واى اهل بيعت شجره! به كجا مى گريزيد؟!) بعد به درستى كه پيغمبر با بودنش كه شعر نمى خواند مگر با حالت انكسار وشعر نمى فرمود ـ چنانچه در آيه شريفه (وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ) (٤) اشاره [بدان] هست ـ به كلام موزونى تكلم [نمود].

__________________

١. الكافي ، ج ٨ ، ص ٢٧٨ ؛ بحار الانوار ، ج ٢٩ ص ٢٠٣.

٢. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام ، ج ١ ، ص ٦٦.

٣. الأمالي شيخ مفيد ، ج ١ ، ص ١٤٣ ؛ مناقب آل أبي طالب عليهم‌السلام ، ج ١ ، ص ١٦٦ ؛ بحار الأنوار ، ج ٢٠ ، ص ١١٨ ؛ تفسير القمي ، ج ١ ، ص ٢٨٧.

٤. سوره يس ، آيه ٦٩.

٢١٠

كشف غطاء الكربة عن وجه دعاء الندبة

تأليف : محدث اُرومى

تنظيم وتصحيح : سيد صادق حسينى اشكورى

٢١١

بسم الله الرحمن الرحيم

درآمد

درباره مؤلف اين اثر ، دانشمند خبير وپرمايه ، مفتخر انديشمندان معاصر ، ومحقق برجسته وخدوم ، بايسته ها وشايسته ها در اين مجموعه وجز آن گفته ونوشته شده است.

سخن از دعاى ندبه ـ كه كتاب حاضر شرحى بر آن است ـ نيز در اين مقال بى معناست ؛ چرا كه نكات مهم وجوانب مختلف آن در اين شرح بررسى شده است.

لذا فقط در اين كوتاه نوشتار به ذكر نكاتى چند درباره اين اثر مى پردازيم كه گمان مى رود توجه بدانها ضرورى است :

الف. نام كتاب

مؤلف برجسته بر حسب نذر شرعى كه داشته به شرح حاضر بر دعاى ندبه با عنوان نشر الكربة في شرح الندبة پرداخته وبنا داشته كه شرحى مفصل تر با نام نشر لواء الكربة في شرح دعاء الندبة بنگارد. كلمات مؤلف در مقدمه نشان مى دهد شرح مفصل را نيز تأليف نموده ، واز سخنان فرزند برومند وى ظاهر مى شود كه شرح مفصل در مجلدات فراوان تأليف شده ، ولى هر دو شرح تكميل نشده است.

از طرفى ديگر ، گمان مى رود بناى مؤلف آن بوده كه فقط يك شرح بنگارد ؛ چون در شرح حاضر به تفصيلهايى پرداخته است كه از يك شرح مختصر انتظار نمى رود ، وصفحاتى كه خوانندگان عزيز ملاحظه مى فرمايند در واقع هنوز مقدمات كتاب وفقط شرح چند فقره متفرقه از دعاى ندبه است.

ولى اين گمان را شيوه كارى مرحوم محدث ارموى مردود مى نمايد ؛ چرا كه او از تكثر گرايى در حاشيه زدن وافزودن مطالب علمى باكى نداشته است.

مؤلف ، بعدها نام ديگرى بر كتاب حاضر ـ كه شرح مختصر وى است ـ با عنوان كشف غطاء الكربة عن وجه دعاء الندبة (انتخاب كرده) وآن را بر صفحه اول اوراق آن درج نموده است.

٢١٢

ب. ترتيب مطالب

دفترى كه مؤلف ، مطالب را در آن يادداشت كرده حالت پيش نويس داشته واز كيفيت نگارش صفحات بر مى آيد كه مؤلف بنا داشته پس از تكميل به پاك نويس آن بپردازد ، لذا در نحوه ارائه مطالب ، سبك نگارش آن وربط بين مطالب خللى پيش آمده است.

جهت حفظ امانت در متن ، كيفيت نگارش متن را همان گونه كه بود عرضه نموديم وفقط در ترتيب صفحات ومطالب ، جابه جايى هاى مختصرى انجام شد تا ارتباط مطالب با يكديگر بهتر حفظ گردد.

ج. تاريخ تأليف

در لا به لاى يادداشت هاى مؤلف چند تاريخ به چشم مى خورد كه سال هاى شروح به تأليف ومشغول بودن مؤلف بدان را نشان مى دهد واز طرفى ديگر پراكنده بودن مطالب وپيش نويس بودنِ كتاب را تصحيح مى نمايد. تواريخبدان گونه كه در كتاب آمده بدين قرار است :

٤ رمضان المبارك ١٣٦١ : سالى است كه عالم جليل ميرزا محمد على آقا صاحب ريحانة الأدب به قم مشرف شده وبر حسب تقاضاى مؤلف ، دعاى ندبه را از روى نسخه خطى مزار ابن مشهدى كه در كتاب خانه مرحوم آية الله نجفى مرعشى موجود بوده استنساخ كرده وبراى وى تحفه آورده است. اين تاريخ نشان مى دهد كه مؤلف در آن اوان يا مشغول شرح بوده ويا اقلاً از اين تاريخ شروع به نگارش آن نموده است.

٢ محرم الحرام ١٣٦٥ مطابق با ١٦ / ٨ / ١٣٢٤ شمسى : فايده اى را نوشته است در اعتبار دعاى ندبه با استفاده از عبارت «وعرجت بروحه إلى سمائك».

عيد اضحى از سنه ١٣٦٣ هجرى قمرى : فايده اى را به نقل از حاشيه استبصار نقل نموده است.

٥ صفر ١٣٦٤ هجرى قمرى : درباره تعبير به «نضّر الله وجهه» بيانى دارد.

١٢ ربيع الاول ١٣٦٤ هجرى قمرى : مطلبى را از نسخه خطى مهج الدعوات ابن طاووس نقل نموده است.

٢ / ٢ / ٢٤ شمسى : هنگام شرح عبارت «عقيد عز لا يسامى» اين تاريخ را ثبت كرده است.

٢٩ / ١١ / ٢٣ شمسى : فايده اى را درباره «عرجت بروحه» به نقل از ميرزا مهدى اصفهانى هنگام تشريف فرمايى وى به تهران جهت معالجه نقل كرده است.

٢١٣

روز دوشنبه : بدون تذكر به تاريخ دقيق ، خطبه حضرت زهراء عليها‌السلام را در منزل امام جمعه از منبر شيخ جواد عراقى شنيده است.

اين تاريخ ها نشان مى دهد كه مؤلف در طول چهار سال ـ بين سال هاى ١٣٦١ قمرى تا ١٣٦٥ ـ بدين شرح اشتغال داشته است ، ولى نه به طور جدى ومداوم ، بلكه مطالبى كه به نظرش مى آمده يا در كتاب هاى مختلف مى ديده يادداشت مى كرده وبا نگرشى محقّقانه آنها را بررسى مى كرده است.

د. تأليف شصت ساله

از جمله كتاب هايى كه در ذمن تأليفات محدث بدان بر مى خوريم «كشف الكربة في شرح دعاء الندبة» است كه دكتر على محدث ، فرزند مؤلف ، درباره آن مى نويسد :

اين كتاب نتيجه شصت سال كار آن فقيد است. او به دعاى ندبه عشق فراوانى داشت واز آغاز جوانى خود به آن دعا اهتمام مى نمود ، واز چند تن از استادان خود خواسته بود آن را شرح نمايند كه ايشان نيز خواسته او را اجابت نمودند ويكى از آنان آن را در ارجوزه اى منظوم ساخت. آن شروح در كتاب خانه او موجود است ودر الذريعه شيخ آقا بزرگ تهرانى معرفى شده است. خود آن فقيد چون آن شروح را كافى وشافى نيافت از همان دوره جوانى به شرح دعاى ندبه اهتمام ورزيد وتا آخر عمر به آن مشغول بود. خصوصاً در اواخر عمر چند سالى مستقيماً به آن پرداخت ، ولى از آن جا كه آن مرحوم وسواس عجيبى داشت كه مطلبى را فروگذار نكند ، موفق نشد تأليف آن را خود به پايان برد وبه چاپ رساند (١).

نگارنده گويد : به تصريح فرزند شادروان محدث ، مجلداتى از اين شرح در نزد خانواده محترم موجود است كه اميدواريم در فرصتى مناسب به زيور طبع آراسته گردد.

بنابراين ظاهر آن است كه نوشته حاضر پيش نويس يا مقدمه آن شرح مفصل بوده است كه اينك تقديم خوانندگان گرامى مى گردد.

ناگفته نماند : شارح ، ترجمه اى نيز بر دعاى ندبه ـ يا شرح آن ـ با عنوان ترجمه وسيلة القربة في شرح الندبة نگاشته كه ظاهراً آن نيز ناتمام مانده است.

__________________

١. آينه پژوهش شماره ٨٠ ص ٣٦ به نقل از تعليقات نقض ، ص ١٦.

٢١٤

تذكر

١ ـ پانوشت هايى كه از مرحوم مؤلف بود در پايان آنها عبارت «منه» درج شده است.

٢ ـ براى استفاده بهينه از شرح ، عناوين زيادى بين [ ] افزوده شده است.

٣. متن دعاى منقول از مخطوطه مزار ابن مشهدى را چون با نسخه متداول فرق هايى داشت در تصحيح كنونى عيناً درج كرديم وافتادگى هاى آن را نيز ـ كه از كاتب يا اصل نسخه بوده ـ بين قلاب [ ] درج نموديم. فقراتى نيز به طور كامل در مخطوطه مزار نيست كه آنها را نمى توان افتادگى نسخه تلقى كرد ، بلكه ممكن است روايت وى بدان گونه بوده است. جهت مشخص شدن موارد ، آنها را نيز بين قلاب تذكر داده ايم.

* * *

جاى بسى تأسف است كه مؤلف ، قبل از تكميل اين اثر ، رخت از ديار فانى به سوى جايگاه ابدى بربست واين تحقيق عميق را در نيمه راه بر زمين گذاشت. اميد كه چاپ اين قسمت از شرح ـ علاوه بر آثار علمى ـ راهى براى تحقيق بيشتر در عرصه اين دعاء مهم ، پيش روى دانش پژوهان وعلم دوستان بگشايد.

٢١٥

مقدمه مؤلف

بسم الله الرحمن الرحيم

وبِهِ أَسْتَعِين

الحمد لله ، والسلام على عباده الّذين اصطفى.

وبعد : نظر به آن كه دعاى شريف ندبه مشتمل بر مطالب عاليه ومضامين متعاليه است وبر حسب نذر شرعى بر اين بنده فرض گرديده است كه آن را شرح نمايد ، بنابراين ، اين مختصر مسمّى به نشر الكربة في شرح الندبة را نوشته ودر دسترس پويندگان شاه راه دين وجويندگان سر منزل يقين مى گذارم ، وپس از استمداد از ذات مقدس الهى به وسيله واسطه فيوضات نا متناهى ـ اعنى امام زمان محمد بن الحسن عجّل الله فرجه ، كه دعاى مذكور راجع بن آن حضرت ودر حكم زيارت اوست ـ راه مقصود را مى سپارم ، وتفصيل مطالب به نحو مبسوط محوّل به شرح مفصل اين جانب است كه نشر لواء الكربة في شرح دعاء الندبة نام دارد ، واميدوارم كه خدا اين خوشه چين خرمن علوم دينى جلال الدين بن قاسم الحسينى ـ ختم الله له بالحسنى ـ را موفق به اتمام هر دو شرح چنان كه موافق رضاى اوست بنمايد ، وآنها را ذخيره عقبا براى شارح ووالدين او بقرمايد.

٢١٦

بسمه تعالى

اين چند ورق [را] كه متن دعاى شريف ندبه است ، عالم جليل آقا ميرزا محمد على آقا فاضل معاصر مؤلف تأليفات جليله از قبيل ريحانة الأدب وفرهنگ نوبهار وغيره موقع تشرفشان به قم بر حسب تقاضاى اين جانب از مزار شريف محمد بن المشهدى قدس‌سره كه در كتاب خانه آقا سيد شهاب الدين نجفى كه در قم مجاورند وجود دارد استنساخ كرده وبدين جانب تحفه آورده است ، شكر الله سعيه.

٤ رمضان المبارك ١٣٦١

جلال الدين الحسينى

٢١٧

دعاء الندبة

قال محمد بن أبي قرة نقلاً من كتاب أبي جعفر محمد بن الحسين بن سفيان البزوفري رضي‌الله‌عنه هذا الدعاء ، وذكر فيه أنه الدعاء لصاحب الزمان ـ صلوات الله عليه وعجل فرجه وفرجنا به ـ ويستحب أن يدعى به في الأعياد الأربعة :

اَلْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَصَلَّى اللهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْليماً.

اَللّـهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلى ما جَرى بِهِ قَضاؤكَ في اَوْلِيائِكَ الَّذينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَدينِكَ اِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزيلَ ما عِنْدَكَ مِنَ النَّعيمِ (١) الْمُقيمِ الَّذي لا زَوالَ لَهُ وَلاَ اضْمِحْلالَ بَعْدَ اَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ في دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ ، وَزُخْرُفِها وَزِبْرِجِها ، فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ ، وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفاءَ بِهِ.

فَقَبِلْتَهُمْ وَقَرَّبْتَهُمْ وَقَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلِيَّ وَالثَّناءَ الْجَلِىَّ.

وَاَهْبَطْتَ عَلَيْهِمْ مَلائِكَتَكَ ، وَكَرَّمْتَهُمْ بِوَحْيِكَ ، وَرَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِكَ ، وَجَعَلْتَهُمُ الذَّرَائعَ اِلَيْكَ ، وَالْوَسيلَةَ اِلى رِضْوانِكَ.

فَبَعْضٌ اَسْكَنْتَهُ جَنَّتَكَ اِلى اَنْ اَخْرَجْتَهُ مِنْها ، وَبَعْضٌ حَمَلْتَهُ في فُلْكِكَ وَنَجَّيْتَهُ وَمَنْ آمَنَ مَعَهُ مِنَ الْهَلَكَةِ بِرَحْمَتِكَ ، وَبَعْضٌ اتَّخَذْتَهُ [لِنَفْسِكَ] خَليلاً ، وَسَأَلَكَ لِسانَ صِدْق فِي الاْخِرينَ ، فَاَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذلِكَ عَلِيّاً ، وَبَعْضٌ كَلَّمْتَهُ مِنْ شَجَـرَةٍ تَكْليماً.

وَجَعَلْتَ لَهُ مِنْ اَخيهِ رِدْءاً وَوَزيراً ، وَبَعْضٌ اَوْلَدْتَهُ مِنْ غَيْرِ اَب ، وَآتَيْتَهُ الْبَيِّناتِ ، وَاَيَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ.

وَكُلٌّ شَرَعْتَ لَهُ شَريعَةً وَنَهَجْتَ لَهُ مِنْهاجاً ، وَتَخَيَّرْتَ لَهُ اَوْصِياءَ مُسْتَحْفِظاً بَعْدَ مُسْتَحْفِظ مِنْ مُدَّةٍ اِلى مُدَّةٍ ؛ اِقامَةً لِدينِكَ ، وَحُجَّةً عَلى عِبادِكَ ، وَلِئَلّا يَزُولَ الْحَقُّ عَنْ مَقَرِّهِ ، وَيَغْلِبَ الْباطِلُ عَلى اَهْلِهِ ، وَلا يَقُولَ اَحَدٌ لَوْلا اَرْسَلْتَ اِلَيْنا رَسُولاً [مُنْذِراً ، وَاَقَمْتَ لَنا عَلَماً هادِياً] ، فَنَتَّبِـعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذِلَّ وَنَخْزى ، اِلى اَنِ انْتَهَيْتَ بِالْاَمْرِ اِلى حَبيبِكَ وَنَجيبِكَ مُحَمَّدٍ صلى‌الله‌عليه‌وآله.

فَكانَ كَمَا انْتَجَبْتَهُ سَيِّدَ مَنْ خَلَقْتَهُ ، وَصَفْوَةَ مَنِ اصْطَفَيْتَهُ ، وَاَفْضَلَ مَنِ اجْتَبَيْتَهُ ، وَاَكْرَمَ مَنِ اعْتَمَدْتَهُ.

قَدَّمْتَهُ عَلى اَنْبِيائِكَ ، وَبَعَثْتَهُ اِلَى ، الثَّقَلَيْنِ مِنْ عِبادِكَ ، وَاَوْطَأتَهُ مَشارِقَكَ وَمَغارِبَكَ ، وَسَخَّرْتَ لَهُ الْبُراقَ ، وَعَرَجْتَ به اِلى سَمائِكَ ، وَاَوْدَعْتَهُ عِلْمَ [ما كانَ وَ] ما يَكُونُ اِلَى انْقِضاءِ خَلْقِكَ.

__________________

١. در اصل : النعم.

٢١٨

ثُمَّ نَصَرْتَهُ بِالرُّعْبِ ، وَحَفَفْتَهُ بِجَبْرَئيلَ وَميكائيلَ وَالْمُسَوِّمينَ مِنْ مَلائِكَتِكَ ، وَوَعَدْتَهُ اَنْ تُظْهِرَ دينَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.

وَذلِكَ بَعْدَ اَنْ بَوَّأتَهُ مَبَوَّأَ صِدْقٍ مِنْ اَهْلِهِ ، وَجَعَلْتَ لَهُ وَلَهُمْ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ ، لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمينَ.

فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ اِبْراهيمَ ، وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.

وَقُلْتَ : (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (١).

ثُمَّ جَعَلْتَ اَجْرَ مُحَمَّدٍ ـ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ مَوَدَّتَهُمْ في كِتابِكَ فَقُلْتَ : (قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ) (٢) وَقُلْتَ : (قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ) ، وَقُلْتَ : (قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِيلًا) ، فَكانُوا هُمُ السَّبيلَ اِلَيْكَ وَالْمَسْلَكَ اِلى رِضْوانِكَ.

فَلَمَّا انْقَضَتْ اَيّامُهُ اَقامَ وَلِيَّهُ عَلِيَّ بْنَ اَبي طالِب ـ صَلَواتُكَ عَلَيْهِما ـ وَآلِهِما هادِياً اِذْ كانَ هُوَ الْمُنْذِرَ ، وَلِكُلِّ قَوْم هادٍ.

فَقالَ وَالْمَلأُ اَمامَهُ : «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ» ، اَللّـهُمَّ والِ مَنْ والاهُ ، وَعادِ مَنْ عاداهُ ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ ، وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ».

وَقالَ : «مَنْ كُنْتُ اَنَا نَبِيَّهُ فَعَلِيٌّ اَميرُهُ».

وَقالَ : «اَنَا وَعَلِيٌّ مِنْ شَجَرَة واحِدَة ، وَسائِرُالنَّاسِ مِنْ شَجَر شَتّى».

وَاَحَلَّهُ مَحَلَّ هارُونَ مِنْ مُوسى فَقال [لَهُ] : «اَنْتَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى الّا اَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي».

وَزَوَّجَهُ ابْنَتَهُ سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمينَ ، وَاَحَلَّ لَهُ مِنْ مَسْجِدِهِ ما حَلَّ لَهُ ، وَسَدَّ الْاَبْوابَ اِلاّ بابَهُ ، ثُمَّ اَوْدَعَهُ عِلْمَهُ وَحِكْمَتَهُ فَقالَ : «اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ ، وَعَلِىٌّ بابُها ، فَمَنْ اَرادَ الْحِكْمَةَ فَلْيَاْتِها مِنْ بابِها».

ثُمَّ قالَ : «اَنْتَ اَخي وَوَصِيّي وَوارِثي ، لَحْمُكَ ، مِنْ لَحْمي وَدَمُكَ مِنْ دَمي ، وَسِلْمُكَ سِلْمي ، وَحَرْبُكَ حَرْبي ، وَالإيمانُ مُخالِطٌ لَحْمَكَ وَدَمَكَ ، كَما خالَطَ لَحْمي وَدَمي ، وَاَنْتَ غَداً عَلَى الْحَوْضِ مَعي ، وَاَنْتَ خَليفَتي ، وَأنْتَ تَقْضي دَيْني ، وَتُنْجِزُ عِداتي ، وَشيعَتُكَ عَلى مَنابِرَ مِنْ نُور ، مُبْيَضَّةً

__________________

١. سوره احزاب ، آيه ٣٢.

٢. سوره شورى ، آيه ٢٣.

٢١٩

وُجُوهُهُمْ حَوْلي فِي الْجَنَّةِ وَهُمْ جيراني ، وَلَوْلا اَنْتَ ـ يا عَلِيُّ ـ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُ (١) بَعْدي».

وَكانَ بَعْدَهُ هُدىً مِنَ الضَّلالِ ، وَنُوراً مِنَ الْعَمى ، وَحَبْلَ اللهِ الْمَتينَ ، وَصِراطَهُ الْمُسْتَقيمَ.

لا يُسْبَقُ بِقَرابَةٍ في رَحِمٍ ، وَلا بِسابِقَةٍ في دينٍ ، وَلا يُلْحَقُ في مَنْقَبَةٍ مِنْ مَناقِبِهِ ، يَحْذُو حَذْوَ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِما وَآلِهِما ، وَيُقاتِلُ عَلَى التَّأويلِ ، وَلا تَأخُذُهُ فِي اللهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.

قَدْ وَتَرَ فيهِ صَناديدَ الْعَرَبِ ، وَقَتَلَ اَبْطالَهُمْ ، وَناهَسَ ذُؤْبانَهُمْ ، فَاَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ اَحْقاداً بَدْرِيَّةً وَخَيْبَرِيَّةً وَحُنَيْنِيَّةً وَغَيْرَهُنَّ ، فَاَضَبَّتْ عَلى عَداوَتِهِ ، وَاَكَبَّتْ عَلى مُنابَذَتِهِ ، حَتّى قَتَلَ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ.

وَلَمّا قَضى نَحْبَهُ وَقَتَلَهُ اَشْقَى الاْخِرينَ يَتْبَعُ اَشْقَى الْاَوَّلينَ ، لَمْ يُمْتَثَلْ اَمْرُ رَسُولِ اللهِ ـ صلى‌الله‌عليه‌وآله ـ فِي الْهادينَ بَعْدَ الْهادينَ ، وَالْاُمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلى مَقْتِهِ ، مُجْتَمِعَةٌ [عَلى] قَطيعَةِ رَحِمِهِ وَاِقْصاءِ وُلْدِهِ ، اِلّا الْقَليلَ مِمَّنْ وَفى لِرِعايَةِ الْحَقِّ فيهِمْ ، فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ ، وَسُبِيَ مَنْ سُبِيَ وَاُقْصِيَ مَنْ اُقْصِيَ ، وَجَرَى الْقَضاءُ لَهُمْ بِما يُرْجى لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَةِ ، اِذْ كانَتِ الْاَرْضُ للهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ الصالِحينَ ، وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ.

وَسُبْحانَ رَبِّنا اِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً ، وَلَنْ يُخْلِفَ اللهُ وَعْدَهُ وَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.

فَعَلَى الْاَطائِبِ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَعَلِيٍّ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِما وَآلِهِما ـ فَلْيَبْكِ الْباكُونَ ، وَاِيّاهُمْ فَلْيَنْدُبِ النّادِبُونَ ، وَلِمِثْلِهِمْ فَلْتَذْرِفِ الدُّمُوعُ ، وَلْيَصْرُخِ الصّارِخُونَ ، وَيَضِجَّ [الضّاجُّونَ] ، وَيَعِـجَّ الجازِعُون (٢).

اَيْنَ الْحَسَنُ ، اَيْنَ الْحُسَيْنُ؟ اَيْنَ اَبْناءُ الْحُسَيْنِ؟ صالِحٌ بَعْدَ صالِـحٍ ، وَصادِقٌ بَعْدَ صادِقٍ؟

اَيْنَ السَّبيلُ بَعْدَ السَّبيلِ؟

اَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ؟

اَيْنَ الشُّمُوسُ الطّالِعَةُ؟

اَيْنَ الْاَقْمارُ الْمُنيرَةُ؟

اَيْنَ الْاَنْجُمُ الزّاهِرَةُ؟

اَيْنَ اَعْلامُ (٣) الدّينِ ، وَقَواعِدُ الْعِلْمِ؟

__________________

١. خ. ل : المُؤمِنون (منه).

٢. در نسخه هاى مشهور : العاجّون.

٣. در اصل : علا.

٢٢٠