🚘

ميراث محدّث اُرمَوى

سيّد جعفر اشكورى

ميراث محدّث اُرمَوى

المؤلف:

سيّد جعفر اشكورى


المحقق: سيّد احمد اشكورى ـ سيّد صادق اشكورى ـ سيّد جعفر اشكورى
الموضوع : دليل المؤلفات
الناشر: دار الحديث للطباعة والنشر
المطبعة: دار الحديث
الطبعة: ٠
ISBN: 964-493-212-9
الصفحات: ٣٨٤
🚘 نسخة غير مصححة

ترجمه «وسيلة القربة في شرح دعاء الندبة»

مؤلف : شيخ علي بن علي الرضا الخاكمرداني الخوئي

ترجمه : جلال الدين بن قاسم الحسيني

١٦١

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين ، والصلاة والسلام على أشرف الأنبياء [من الأوّلين] والآخرين محمد وآله المعصومين.

حمد وسپاس خداوندى راست كه احد بى‌مثل وصمد ويگانه برون از تحت عدد ، خالق موجودات است وبارئ كائنات ، رافع سماوات است وساطح مهاد ، باعث رسل است وهادى عباد ، مميت احياء است ومحيى اموات ، منشئ رفات است ومالك يوم معاد.

وافضل صلوات واكمل تحيات بر مقرّبان درگاه ومشرّفان به اشرف رسالت ونبوت سيّما بر خيره انبيا ورسل وبرگزيده هاديان شرايع وسبل محمد بن عبد الله خاتم النبيين ، ووصى بلا فصل او على امير المؤمنين ، واولاد واصحاب ايشان ، من الآن إلى يوم الدين.

اما بعد :

دعاى ندبه به واسطه اين كه از معدن علم ومنبع طهارت ومخزن فضل ومشرع بلاغت صادر گشته ، عبارات ملاحتْ مكنون مشكله را محتوى ، وكلمات فصاحتْ مشحون معضله را منطوى [است] ، به نوعى كه همه را ممكن نيست از فوائد مقصوده آن بى‌تشريح وبيان ، فائده وثمر وافى ببرد ، وهر خواننده‌اى آن را ميسّر نه [كه] از عوائد موجوده آن بدون تصريح خامه يا زبان ، عائده واثر كافى بردارد.

لهذا عالم الفاضل الزكي «شيخ علي بن علي الرضا الخاكمرداني الخوئي» شرحى بر آن نوشتند [كه] چون به لغت عرب بود ، اين مستعين از ارحم كل راحم «جلال الدين بن قاسم الحسيني» خواستم [آن را] به فارسى ترجمه كنم تا نفع آن بيشتر شود ، تمنا از ارباب كياست واصحاب زكاوت اين كه اگر بر سهو وزللى واقف شوند ، از مؤاخذه آن عفو نموده به اصلاحش بپردازند.

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله على آلائه ، والصلاة على سيد رسله وخاتم أنبيائه ، محمد المبعوث إلى كافة عباده وإمائه ، وعليٍّ ابن عمه على حامل لوائه ، وآلهما الأطهار الأخيار من الآن إلى يوم لقائه.

١٦٢

وبعد : هر آينه به تحقيق خواهش نمود از من بعضى از كسانى كه نمى‌گنجد مرا ردّ او از سادات محصّلين ـ موفّقش نمايد خدا با ساير مُشتغلين ـ اين كه شرح كنم دعاى ندبه را تا ادا نمايم به آن حقّ انس را به انضمام حق صحبت ، پس قبول كردم خواهش او را با پاكيزگى نفس وخوشى رغبت بدون آميزش غرض دنيوى ونه شك وريبت ، جز اين كه نيّت كردم در قلب از كشف غم وكربت با صدق توبه وحسن رجوع واوبت ، ومى‌خواهم از خدا قبول اين خدمت را بعد از توفيق به انجام اين نعمت ، واوست اميد گرفته شده نزد هر دشوارى وتنگى وزحمت. والتماس مى‌كنم از ناظرين ، پيش آمدن وتلقى را با حسن قبول واين كه مسامحه كنند به صفح وعفو اگر آگاه شوند بر خطا در گفته شده ومقول ؛ زيرا كه اعتصام ومحفوظ بودن از سهو وخطا مخصوص است به ذات اقدس خدا وآيات او ، وعرصه امكان ، محض نقص وفقر است با شقوقات آن.

وناميدم اين مختصره را «وسيلة القربة في شرح دعاء الندبة» (وسيله نزديكى به حضرت بارى در شرح دعاى ندبه وزارى) ، وقرار دادم آن را عبارت از مقدمه وخاتمه‌اى كه به هشت فصل محيطند.

امّا مقدمه

پس بدان اين كه معصومين ـ سلام خدا بر ايشان باد ـ براى بودن آنان كامل‌ترين مخلوقات در دوره‌هايشان وواسطه‌ها مرفيوضات را كه مى‌رسد به ايشان (مخلوقات) ؛ بنا بر آن كه مستفاد مى‌شود از اخبار كثيره از اين كه اگر نبودندشان هر آينه فرو مى‌برد ما را زمين وهر آينه فرو مى‌رفت نهرها ، وبه تحقيق اشاره شده به اين اجمالاً در بعضى فقرات «دعاى عديله» آن جا كه فرمود : «وبوجوده ثبتت الارض والسماء ، وبيمنه رزق الورى ، (وبه وجود حجت عليه‌السلام ثابت شده زمين وآسمان وبه يمن آن روزى داده شده مردم) ، پس ناچار است از اين كه بشود هر يكى از آنان تمام كننده‌تر وداراتر كمالات را آن چنانى كه از آنهاست فصاحت وبلاغت بحيثيّتى كه سبب اعجاز در كلام بارى تعالى گرديد ـ بنا بر آنچه مشهور است ـ از وجه‌هاى اعجاز قرآن ، وچون مقتضاى بلاغت بود حرف زدن براى هر واحد بر قد فهم ومعرفتش چنان كه گفته‌اند : «كلموا الناس على قدر عقولهم» (١) (حرف زنيد با

__________________

١. مانند اين روايت است آنچه در الكافي (ج ١ ، ص ٢٣ ، ح ١٥ وج ٨ ، ص ٢٦٨ ، ح ٣٩٤) والمحاسن (ج ١ ، ص ١٩٥) والأمالي للصدوق (ص ٥٠٤ ، ح ٦٩٣) ومشكاة الأنوار (ص ٤٣٩) وديگر كتب روايت شده است.

١٦٣

مردم به اندازه قدر عقل‌هايشان) ، پس متمكّن نشدند از آشكار كردن مراتب فصاحت وبلاغت با اشخاص مخاطبين سائلين از احكام ، براى نبودن قابليّتشان غالب اوقات تكلّم را مگر بر نحو واضح‌تر وآشكارتر به طريق ساده ، بلكه بسا وقتها به بيانات واضحه هم ملتفت نمى‌شدند ، پس كمالشان مذخور بود نزد ايشان [و] اتّفاق نيفتاد ايشان را موردى براى اظهار مذخوراتشان از مكنونات بلاغت مگر در امثال ادعيه ومناجات.

پس بدين جهت ادعيه مأثوره از آنان ـ سلام خدا بر ايشان ـ قابل توجه بلكه غالب آنها محتاج به آشكار كردن وآگاهانيدن واكثر آنها نيازمند به بيان در فهميدن ودانستن گرديد ؛ آيا نمى‌بينى «دعاى عديله» و «صباح» را كه متوقف است عبارات آنها به بيان در واضح كردن؟ وهمچنين است «دعاى كميل» و «سمات» ، وهكذا ساير ادعيه محتويه بر عبارات مشكله وغامض عبارات ، واز اين قبيل است «دعاى ندبه» خصوصاً اواخر آن مشتمل است بر مطالب دشوار.

واز معلومات است اين كه غرض از دعا وآن رسيدن به مطالب دنيا واُخراست ، وحاصل نمى‌شود مگر پس از فهميدن معناى دعا ، ومانند قرائت در نماز نيست در تعلق غرض به الفاظ ، بلكه مقصود آن معنى است ، و «انشاء» جز اين نيست كه متعلق مى‌گردد معنى به آن و «فهميدن» معنى نيست طلب را پيش از تصور مطلوب ، بلكه آن مثل عاشق شدن وخود را عاشق پنداشتن يكى از پادشاهان گذشته است وقتى كه باب تعشق وقصه‌هاى بعضى از عاشقان را شنيد ، پس عاشق شد پادشاه بدون معشوق ، وگفت بعد از ماهى وزير را : براى من معشوقى طلب كن وبياب ؛ زيرا كه مدّت يك ماه است عاشق شده ام!

سوگند به عمرم به درستى كه تلاوت ادعيه مر طايفه عوام را ـ كه ابداً بع معنى ملتفت نيستند ـ نيست در آن جهت نيكويى تا تدارك ديده شود به سبب آن وقتهاى مضيّقه ، بلكه بهتر امثال آنان را اين كه بخوانند پروردگار خود را به هر زبانى كه مى‌فهمند ومى‌توانند ؛ آيا نمى‌بينى اين كه صاحب سواد ناقص بسيار وقت ها بعضى عبارات را مى‌خواند پس عوض مدح ، قدح وعوض دعا لعنت مى‌شود؟!

وشهرت يافته اين كه مردى از ناقصان ، زيارت حضرت سيد الشهداء ـ روحي له

١٦٤

الفداء ـ را در حرم امير المؤمنين از بياض مى‌خوانده ، پس اين فقره را خواند : «السلام على الثَّمَرِ الجّنيّ» (سلام بر ميوه چيده شده) «السلام على الشِّمْرِ الجِنِّي» (سلام بر شمر ديوانه) ، پس به درستى كه اين مرد از بركت جهل خود به دو معصيت مرتكب شده : اول سلام دادنش بر شمر ملعون هنگامى كه مشتبه شد از لفظ ثمر كه به معنى ميوه است ، دوم : وصف كردنش به جنى ؛ زيرا كه شمر اگر جنى باشد ـ يعنى مجنون ـ پس قلم برداشته شده وغير مؤاخذ در كشتن حضرت حسين عليه‌السلام مى‌شود ، پس اين مرد خراب مى‌كرده اساس‌هاى حيات اسلام وبناهاى شفاعت امت حضرت سيّد الانام را.

پس وقتى كه دانستى اين را وفهميدى اين دستور كه دعا لابدّ است از فهميدن معناى آن پيش از تلاوت ، پس اكنون شروع مى‌كنيم به «شرح دعاى ندبه» وپيش از داخل شدن وخوض در آن چاره‌اى نيست از بيان سندش ، ونيافتم در آن از آنچه اعتماد كنم وخاطر جمع شوم به آن جز از علامه مجلسى قدس‌سره در زاد المعاد (١) آن جا كه روايت كرده آن را در حالت مرسل بودن آن از حضرت صادق ـ سلام الله عليه ـ بدون تعرّض كتابى را كه نقل كرده آن دعا را از آن كتاب.

اما در كتاب هدية الزائرين (٢) است كه مر عالم وحيد حاج شيخ عباس قمى ـ سلمه الله ـ را كه از تلامذه (شاگردان) مرحوم مبرور محدث نورى ـ طيّب الله رمسه ـ است اين كه دعاى ندبه نقل شده از سه كتاب : يكى مزار محمد ابن مشهدى كه تعبير مى‌فرمايد از او مجلسى به مزار كبير ، دوّمى مزار ابن طاووس وآن مصباح الزائر است (٣) ، سوم از آن كتاب‌ها مزار قديم است وشايد آن از مؤلفات قطب راوندى است.

ودر همه اين كتب منقول نيست دعاى ندبه مگر از كتاب محمد بن على بن أبي قرّة ، ونقل كرده آن را او از كتاب محمد بن حسين بن سفيان بزوفرى وقتى كه گفته : اين دعايى است [كه] خوانده مى‌شود براى حجّت عصر ـ عجل الله فرجه ـ ومستحب است قرائت آن در سه عيد : فطر واضحى وغدير وروز جمعه.

شارح مى‌گويد : «ندبة» مانند لفظ غربت يا به معناى دعوت است ، پس گويا كه دعا كننده به اين دعا امام عصر ـ عجل الله فرجه ـ را مى‌خواند واو را ندا مى‌كند وبه او استغاثه

__________________

١. زاد المعاد (سنگى) ، ص ٤٥٠.

٢. هدية الزائرين (سنگى) ، ص ٥٠٧.

٣. مصباح الزائر ، ص ٤٤٦ ـ ٤٥٣.

١٦٥

مى‌نمايد ، ويا به معنى نياح (نوحه كردن) بر ميّت است ، پس گويا او ندبه مى‌كند بر امام عصر ؛ چون به درستى كه آن بزرگوار براى استتارش ونبودن رسيدن به سويش ونيسىتى انتفاع كامل ، ويا او مانند متوفى مى‌شود بر او مى‌نالند ، خصوصاً كه دشمنان براى درازى غيبت ، يك‌بار ولادتش را انكار مى‌نمايند ؛ چنان كه اكثر عامّه گفته‌اند : به درستى كه هنوز متولد نشده! وبار ديگر مى‌گويند : به درستى كه مرده! چنان كه مستفاد مى‌شود از آنچه روايت كرده آن را در بحار از غيبت نعمانى از حضرت ابى جعفر (باقر عليه‌السلام) فرمود : به درستى كه قائم را دو غيبت هست در ايّام : يكى از آنها چنين گفته مى‌شود كه آن حضرت هلاك شده ومعلوم نيست كه به كدان بيابان رفته (١).

ودر آن كتاب نيز از حضرت صادق عليه‌السلام روايت شده فرمود حازم را : به درستى كه صاحب اين امر را دو غيبت خواهد شد ؛ در آخر غيبت دوّم ظهور مى‌كند. پس اگر كسى بيايد به تو در حالتى كه مى‌گويد كه : «دست از خاك قبر آن بزرگوار عليه‌السلام تكانيدم» ، هر آينه تصديق مكن او را (٢).

يعنى غيبت دوّمى براى درازى آن ـ چنان كه گذشت در دوره ما از هزار ، چنانى كه زندگى نمى‌كند از بشر در مثل اين مدت احدى در اين قرن‌ها ـ پس بعضى از مردم بگويد : «به درستى كه او (صاحب الأمر عليه‌السلام) مرد» ، امام عليه‌السلام آن را بعيد شمرده وفرمود : هر كه خبر دهد موت وى را پيش از ظهورش با حس وعيان به اين كه بگويد : دفنش كردم با دست خود (ودستم را كه در وقت دفن كردنش خاك آلود وغبار آغشته شده بود پاك كردم)! پس باور مكن آن را ؛ زيرا كه ظهور وى پس از غيبت كبرايش از محتومات (كارهايى كه حتماً بايد بشود) هست. روزى كند به ما خداى تعالى فيض ديدارش را.

فصل اول [از دعا]

دعا :

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، اَلْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمينَ ، وَصَلَّى اللهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْليماً. اَللّـهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلى ما جَرى بِهِ (٣) قَضاؤكَ في اَوْلِيائِكَ الَّذينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ

__________________

١. بحار الأنوار ، ج ٥٢ ، ص ١٥٦ ، ح ١٥ ؛ الغيبة للنعماني ، ص ١٧٣ ، ح ٨.

٢. بحار الأنوار ، ج ٥٢ ، ص ١٥٤ ، ح ٨ ؛ الغيبة للنعماني ، ص ١٧٢ ، ح ٦.

٣. خ ل : فِيهِ.

١٦٦

دينِكَ ، اِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزيلَ ما عِنْدَكَ مِنَ النَّعيمِ الْمُقيمِ الَّذي لا زَوالَ لَهُ وَلاَ اضْمِحْلالَ ، بَعْدَ اَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ في دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ ، وَزُخْرُفِها وَزِبْرِجِها ، فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ ، وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفاءَ بِهِ ، فَقَبِلْتَهُمْ وَقَرَّبْتَهُمْ ، وَقَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلِيَّ وَالثَّناءَ الْجَلِىَّ ، وَاَهْبَطْتَ عَلَيْهِمْ مَلائِكَتَكَ ، وَكَرَّمْتَهُمْ (١) بِوَحْيِكَ ، وَرَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِكَ ، وَجَعَلْتَهُمُ الذَّريعَةَ (٢) اِلَيْكَ ، وَالْوَسيلَةَ اِلى رِضْوانِكَ ، فَبَعْضٌ اَسْكَنْتَهُ جَنَّتَكَ اِلى اَنْ اَخْرَجْتَهُ مِنْها ، وَبَعْضٌ حَمَلْتَهُ في فُلْكِكَ ، وَنَجَّيْتَهُ وَمَنْ آمَنَ مَعَهُ مِنَ الْهَلَكَةِ بِرَحْمَتِكَ ، وَبَعْضٌ اتَّخَذْتَهُ لِنَفْسِكَ خَليلاً ، وَسَأَلَكَ لِسانَ صِدْق فِي الاْخِرينَ ، فَاَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذلِكَ عَلِيّاً ، وَبَعْضٌ كَلَّمْتَهُ مِنْ شَجَـرَةٍ تَكْليماً ، وَجَعَلْتَ لَهُ مِنْ اَخيهِ رِدْءاً وَوَزيراً ، وَبَعْضٌ اَوْلَدْتَهُ مِنْ غَيْرِ اَبٍ ، وَآتَيْتَهُ الْبَيِّناتِ ، وَاَيَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ، وَكُلٌّ شَرَعْتَ لَهُ شَريعَةً وَنَهَجْتَ لَهُ مِنْهاجاً ، وَتَخَيَّرْتَ لَهُ اَوْصِياءَ مُسْتَحْفِظاً بَعْدَ مُسْتَحْفِظ ، مِنْ مُدَّةٍ ، اِلى مُدَّةٍ اِقامَةً لِدينِكَ وَحُجَّةً عَلى عِبادِكَ ، وَلِئَلّا يَزُولَ الْحَقُّ عَنْ مَقَرِّهِ ، وَيَغْلِبَ الْباطِلُ عَلى اَهْلِهِ ، وَلا يَقُولَ اَحَدٌ (وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُم بِعَذَابٍ مِّن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِن قَبْلِ أَن نَّذِلَّ وَنَخْزَىٰ) (٣).

لغت :

استخلاص : خالص ومخصوص قرار دادن چيزى است.

شرط : به معناى الزام والتزام ، شرط عليه : يعنى التزام گرفت از او وملزمش نمود ، وشرط له : يعنى : ملتزم شد به آن.

زبرج مانند فلفل : زينت.

رفد بكسر : عطاء ، رفد يرفد مانند منع يمنع : عطا نمود آن را ، وارفاد به معنى اعانت است.

ردء به كسر راء : عون ويار وكمك ، ردأه به مانند منع : يعنى او را براى وى كمك قرار داد.

شرع مانند منع : راه راست نهاد.

اعراب :

قول وى : «فَبَعْضٌ أَسْكَنْتَه» احتمال است مرفوع بودن بعض را بر ابتدائيت وجايز شده ابتداى به نكره براى مخصّص بودن آن در معنى ؛ زيرا كه مراد بعضى از ايشان است يعنى از اوليايى كه ذكر ايشان گذشت.

__________________

١. خ ل : أكْرَمْتَهُم.

٢. خ ل : الذَرائِع.

٣. سورة طه ، آية ١٣٤.

١٦٧

وممكن است مرفوع بودن آن بر اين كه مبتداى مؤخّر باشد كه حذف شده خبر مقدّم آن يعنى : از ايشان بعضى ، وبنا بر اين پس ما بعد آن نعت است خود آن را.

قول او : «وَكُلّاً شَرَعْتَ» نصب داده شده لفظ كل را در بسيارى از نسخه‌ها ، امّا آن منافى قواعد نحو است اگر منصوب بر اشتغال باشد ؛ زيرا كه شرط آن درستى وصحت عمل عامل در آن است با قطع نظر از مشتغل به ، واين جا چنان نيست به علّت اين كه صحيح نمى‌شود شَرَعْتَ كُلاً ، براى اين كه مراد از «كلّ» انبياست وايشان شريعت گذاشته شده نيستند ، بلكه آنان شريعت براى ايشان گذاشته شده‌گان‌اند ، پس مناسب‌تر رفع «كلّ» است ، مگر اين كه منصوب به نزع خافض باشد هر چندى كه بعيد شود يعنى : لكلّ شرعت.

قول وي : «فَنَتَّبِعَ آياتِكَ» به نصب نتّبع براى واقع شدنش بعد از فاء در جواب لولاى عرفيه ، چنان لولاى عرفيه‌اى كه آن از «اشياء ستّة» است ، پس منصوب مى‌شود به سبب مقدّر كردن «أن».

معنى :

قول او (داعى) : «اللهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى ما جَرى بِهِ قَضاؤُكَ» زمانى كه مصيبت‌هاى وارده بر اوليا به مشيّت خداى تعالى وقضاى او شد ، پس پيش باز شده مى‌شود نزد كاملان به حسن قبول مانند نعمت براى بودن آنها از جانب محبوب ؛ چنان كه گفته‌اند در اين مقام : «ما للعبيد والإرادة؟ وإنّما الإرادة للسّادة» (چه كار است بندگان را به اراده؟ وجز اين نيست كه اراده مخصوص به آقايان وساده [است]). پس هر چه كه اراده كرد آن را وحكم نمود به آن پس همان چيز خير محض ونعمت خالصه است كه شكر كرده مى‌شود بر آن چنان كه أبو عبد الله (صادق عليه‌السلام) شقيق بلخى را فرمود ـ وقتى كه سؤال نمود از وى ـ وفرمود : چگونه بامداد وصبح كردى اى شقيق؟ عرض كرد : (صباح كرديم) با خير ؛ اگر چيزى بيابيم شكر مى‌كنيم وزمانى كه نيافتيم صبر مى‌كنيم ، فرمود : همچنين است سگان حجاز ؛ اگر بيابند شكر نمايند واگر نيابند صبر مى‌كنند ، پس شقي عرض كرد : پس شما معاشر اهل بيت چطور هستيد؟ فرمود : وقتى كه يافتيم اختيار مى‌كنيم (ديگران را بر خود مقدم مى‌داريم) وهنگامى كه نيافتيم شكر مى‌نماييم (١).

__________________

١. با اين مضمون به با يزيد بسطامى نيز نسبت داده شده است ؛ تفسير القرطبي ، ج ١٨ ، ص ٢٨ ؛ تفسير الثعلبي ، ج ٥ ، ص ٤١٠.

١٦٨

وبه سوى اين اشاره كرده امير المؤمنين عليه‌السلام در آنچه نسبت داده شده به وى از ديوان :

لا تخدعنّ فللمحبّ دلائل

ولديه من نجوى الحبيب وسائل

منها تنعّمه بما يبلى به

وسروره في كلّ ما هو فاعل

فريقته مشو ؛ زيرا كه مر محب را دليل‌ها است ونزدش از نجوا وراز حبيب وسيله‌ها است از آنها است به ناز زيستن ونعمت پنداشتن او به آنچه أزموده به آن وشادى‌اش در هر چه او فاعل آن است :

فالمنع منه عطيّة معروفة

والفقر إكرام ولطف عاجل

پس منع وندادن دلخواه از آن محبوب ، بخشش نيكو است وفقر ودرويشى كه آنان را دوست دارد اكرام ولطف حاضر ونقد است.

وبر اين طور است آنچه فرمود آن را أبو جعفر باقر عليه‌السلام وقتى كه عيادت فرمود جابر را وسؤال كرد از حالش واز آنچه مى‌خواهد ، جابر عرض كرد : اراده مى‌كنم (ترجيح مى‌دهم) رنجورى را بر تندرستى ، ونيازمندى را بر بى‌نيازى ، ومردن را بر زندگى ، پس فرمود (حضرت) : اما ما گروه اهل بيت نمى‌خواهيم مگر آنچه را كه خدا خواسته است ، پس اگر فقر ونيازمندى را بخواهد فقر مى‌خواهيم ، واگر غنا وبى‌نيازى اراده كند پس غنا اراده مى‌كنيم وهمچنين ، واين است قول خداى تعالى : (لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ) (١) ، (وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّـهُ) (٢) يعنى : پيشى نگيرند او (خدا) را قول وايشان به فرمان او (خدا) كار مى‌كنند ونمى‌خواهند (چيزى را) مگر آن كه خداوند بخواهد.

قول وى : «فَشَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ» يعنى ملزم نمودى ايشان را به ملازمه زهد وورع ، ومستفاد مى‌شود معناى الزام از متعلق شدن «عليهم» به آن «شرطت» چنانچه معنى التزام از عبارت آينده كه «فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ» باشد مستفاد است يعنى : ملتزم شدند به آنچه ملزم نمود ايشان را به آن ، وهمان است معنى عصمت بنابر آنچه بر آن است اماميه در حق انبيا وائمه عليهم‌السلام.

قول او : «وَسَأَلَكَ لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ» اشاره به ابراهيم ـ عليه وعلى نبينا وآله السلام ـ [است] بنابر آنچه حكايت شده از او در سوره شعرا آن جا كه از رب خود

__________________

١. سوره انبيا ، آيه ٢٧.

٢. سوره انسان ، آيه ٣٠ ؛ سوره تكوير ، آيه ٢٩.

١٦٩

سؤال نمود با قولش : (وَاجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ) (١)١ (وقرار ده مرا زبان راستى در آخران).

ومراد به لسان صدق ـ وهر چندى كه ثناء جميل بودنش را احتمال هست ؛ چنانچه اشاره كرده به آن امير المؤمنين عليه‌السلام : لسان الصدق يجعله الله للمرء في الناس خير من المال يورثه غيره (٢) (نهج البلاغة) لسان صدق كه قرارش مى‌دهد خدا براى مرد در ميان مردم نيكوتر است از مالى كه ارث گذارد آن را به غير خود ـ امّا ظاهر در اين مقام اراده اشخاص است ؛ زيرا به درستى كه خليل عليه‌السلام بسا اوقات در صدد اعقاب وذريه‌اش بود ، حتى اين كه امامت را هم در عقب خود خواهش كرد وقتى كه عرض كرد بعد از قول خداى تعالى وى را : (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا) ٢ (به درستى كه من قرار دهنده توام در ميان مردم امام). چنين گفت : (وَمِن ذُرِّيَّتِي) (واز ذريّه من؟) فرمود : (لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) (نمى‌رسد به عهد من ظالمان).

پس غرض در اين مقام سؤال ذريه صالحه است وفرزند صالح هم لسان صدق است ، بلكه آن نزديك‌تر است به لسانيت از مال خاموش وامثال آن ، پس عرضش قبول شد به دادن واعطاى خواسته شده‌اش ؛ چنانچه اشاره شده به آن در سوره مريم با قول خداى تعالى : (وَوَهَبْنَا لَهُم مِّن رَّحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا) (٤) (وبخشيديم ايشان را رحمت از نزدمان وقرار داديم براى آنها لسان صدق على را) ، پس ضمير راجع است به ابراهيم واسحاق ويعقوب براى تقديم ذكرشان.

وهر آينه بودم من پيش از اين در قرن‌هاى گذشته (٥) با صفاى باطن وبا پنهان شده دوستى وولايت ، تأويل مى‌كردم آيه ذكر شده را به امير مؤمنان عليه‌السلام ، پس متصادف شد آن كه يافتم در اين ايّام در تفسير صافى ودر حالتى كه نقل شده از قمى أنچه صريح وآشكار است در اين خصوص واين كه مراد از رحمت موهوبه ، پيغمبر ما صلى‌الله‌عليه‌وآله واو عالميان را

__________________

١. سوره شعراء ، آيه ٨٤.

٢. الكافي ، ج ٢ ، ص ١٥٤ ، ح ١٩ ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج ١ ، ص ٣٢٨.

٣. سوره بقره ، آيه ١٢٤.

٤. سوره مريم ، آيه ٥٠.

٥. چنين است در اصل ، ولى صحيح آن «سال‌هاى گذشته» بايد باشد.

١٧٠

رحمت است ، ولسان صدق آن امير المؤمنين است (١).

وسوگند به عمر من ، به درستى كه معاندين غفلت كرده‌اند از اين ودرجش كرده‌اند وشايد ايشان را وصف مى‌گيرند نه عَلَم ، ومخفى نيست ركاكت آن وضعفش ؛ زيرا كه مناسب براى لسان وصف كردن آن است به اجلى (آشكار) بودن نه على (بلند) ، يا اين كه مادّه جعل متعدى به دو مفعول است ، پس بهتر مفعول دوّم قرار دادن آن است نه وصف يا حال از لسان ، پس اين در ضعف وقباحت وبى‌راهى وركاكت مثل آن است كه گفته او را بعضى از متعصّبين از قاضيان مخالفين در حديث معروف ميان فريقين (سنى وشيعى) : أنا مدينة العلم ، وعليٌّ بابها. (٢) وهمچنين در فرموده شده آن حضرت (ختمى مآب) : من كنت ممولاه فهذا عليٌّ مولاه (٣) به درستى كه ذكر شده ومذكور در اين موردها علىّ وصفى است نه عَلَمى. سخافت وسستى اين قول واضح است خصوصاً در حديث اخير ؛ زيرا به درستى كه مقتضاى قواعد نحو تعريف على با اين بود كه بگويد «فهذا العليّ مولاه» (با الف ولام به جهت مطابق بودن صفت وموصوف در تعريف وتنكير) ، وغرض اين جواب دهنده بيان اين است كه برداشته شده وبلند كرده شده با دست پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله ، فلان بود نه ابن ابى طالب ، پس ملاحظه نما وتأمل وتفكّر كن آنچه كه در آن است از سخافت وضعف.

قول او : «وَبَعْضٌ كَلَّمْتَهُ مِنْ شَجَرَةٍ تَكْلِيماً» ، شارح مى‌گويد : اشكال وخلاف نيست در متكلم بودنش (خداى تعالى) ، وجز اين نيست كه كلام در معنى متكلم است ؛ آيا آن كلام با او قائم شونده است يا آن كس است كه كلام را ايجاد مى‌كند؟ وچون به درستى كه كلام مركّب از اصوات وحروف مرتبه است وهر چيزى كه آن چنين باشد پس همان حادث است ، ونتيجه اين كه حادث بودن كلام خدا لازم مى‌آيد ، پس قائم به ذات وى نمى‌گردد به جهت قديم بودن آن (ذات مقدس الهى) وقيام حادث به قديم جايز وسزا نيست.

__________________

١. الصافي ، ج ٣ ، ص ٢٨٤ ؛ تفسير القمي ، ج ٢ ، ص ٥١.

٢. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام ، ج ١ ، ص ٧١ ، ح ٢٩٨ ؛ الخصال ، ص ٥٧٤ ؛ الفصول المختارة ، ص ١٣٥ ؛ مناقب آل أبي طالب عليهم‌السلام ج ١ ، ص ٣١٤ ؛ كنز العمال ، ج ١٣ ، ص ١٤٨ ، ح ٦٦٤٥ ؛ الجامع الصغير ، ج ١ ، ص ٤١٥ ، ح ٢٧٠٥ و....

٣. الهداية شيخ صدوق ، ص ١٤٥ ؛ رسائل الشريف المرتضى ، ج ٤ ، ص ١٣١ ؛ مسائل علي بن جعفر ، ص ١٤٥ ؛ بصائر الدرجات ، ص ٩٧ ؛ قرب الاسناد ، ص ٥٧ ، الكافي ، ج ١ ، ص ٢٨٧ و ٢٩٤ و ٢٩٥ وج ٤ ، ص ١٤٩ ؛ دعائم الإسلام ، ج ١ ، ص ١٦ ؛ الايضاح ، ص ٩٩ و ٥٣٦ و ٥٣٧ ؛ الغارات ، ج ١ ، ص ٢٥٣ وج ٢ ، ص ٦٥٩ ؛ مسند أحمد ، ج ١ ، ص ٨٤ وج ٤ ، ص ٢٨١ وج ٥ ، ص ٣٤٧.

١٧١

پس اشاعره گفتند : به درستى كه كلام خداى تعالى مركب از اصوات نيست ، بلكه آن صفتى است كه با او قائم است وهر چيزى كه چنين باشد پس آن قديم است (١).

وشاعرشان گفت :

إِنَّ الكلام لفي الفؤاد وإنما

جُعل اللسان على الفؤاد دليلاً (٢)

 (به درستى كه كلام در دل است وجز اين نيست كه زبان بر دل دليل گذاشته شده است) وآن كلام نفسى است كه با كلام لفظى بر او دلالت كرده مى‌شود غير علم واراده وكرامت.

اما معتزله واماميه ، پس آنها به حادث بودم كلام خدا قائل‌اند ، براى اين كه آن مركّب از اصوات وحروف وآن مترتّبة الاجزاء است ، وهر چيزى كه اين چنين باشد پس همان حادث است چنان كه دانستى ، وبه اين حيثيّت كه قيام حوادث به ذات اقدسش روا وجايز نيست پس گفتند : به درستى كه معنى تكلم ، ايجاد كلام است هر چندى كه در سنگ ودرخت وهوا واشباه اينها باشد.

وحنابله وكراميه نيز به حادث بودن كلام خدا قائل شدند ، مگر اين كه حنابله به صفت قائمه با ذاتش بودن كلام را قائل‌اند با مركّب بودن آن از اصوات كه آن حادث است ، براى جايز شمردن وروا داشتن ايشان قيام حوادث را به ذات خداى تعالى ، وكراميه به كبراى قياس منكر شدند (٣).

قسم به عمر من ، به درستى كه نزاع قديم يا مخلوق بودن قرآن ، آن را اهميّت تمامى در زمان اوايل خلفاى عباسيّه بود وهارون الرشيد قديم غير مخلوق بودن آن را رأى مى داد ، امّا مأمون به مخلوق بودنش اعتقاد كرد ومردم را به آن دعوت نمود ، حتى اين كه امر كرد به احضار احمد بن حنبل از قائلين به قديم دانستن آن وپيش از رسيدنش به وى مأمون وفات يافت وبه حسب وصيّت خود به برادرش معتصم كه او نيز مردم را به مخلوق بودن قرآن بخوانَد ، واحمد بن حنبل را حاضر كرده ومجلسى براى مناظره ومباحثه‌اش با علما در اين مسئله فراهم آورد ، ملزمش نتوانستند بكنند وملتزم به حدوث نگرديد ، پس امر

__________________

١. چنانچه در شرح اُصول الكافي محمد صالح مازندرانى منقول است (ج ٣ ، ص ٢٤٦).

٢. شعر از اخطل شاعر است ، رجوع شود به : إعانة الطالبيين ، ج٢ ، ص ٢٨٢.

٣. براى تفصيل مطلب به البيان في تفسير القرآن (ص ٤١١ ـ ٤١٥) والمستصفى (ج ١ ، ص ٨٠ ـ ٨١) رجوع شود.

١٧٢

كرد به حبس او بنا به آنچه در حياة الحيوان (نام كتاب) در احوال معتصم نوشته شده (١).

ودر همان كتاب است اين كه : احمد در ضمن مذاكرات ومناظراتش گفت :

اگر آيه‌اى از قرآن بياوريد هر آينه اجابت مى‌كنم شما را وقولتان را اختيار مى‌نمايم وبه حدوث آن قائل مى‌شوم (٢).

شارح مى‌گويد : واز آنچه تعجّب از آن به نهايت مى‌رسد اين كه مثل احمد بن حنبل كه يكى از ائمه اربعه است قناعت مى‌كند به يك آيه در حدوث قرآن وعلماى حاضر در آن مجلس هم گاهى به كشتنش فتوا مى‌دهند وگاهى به تازيانه خوردنش حكم مى‌نمايند ونمى‌آورند آنچه را كه مى‌خواهد وبه آن راضى وقانع مى‌شود ، كاش من در آن مجلس بودمى براى اين كه قطع كنم نزاع وببرّم مادّه زد وخورد را به سبب ذكر آيه‌اى از آيات قرآن كه در اوايل سوره شعرا فرموده ، أعوذ بالله من الشيطان الرجيم : (وَمَا يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍ مِّنَ الرَّحْمَـٰنِ مُحْدَثٍ إِلَّا كَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِينَ * فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتِيهِمْ أَنبَاءُ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ) (٣) (ونمى‌آيد بديشان هيچ موعظه وپندى از جانب خداى بخشنده كه تو فرستاده شده است مگر كه باشند از آن روى گردانندگان ، پس به تحقيق تكذيب كردند قرآن را پس به زودى مى‌آيد برايشان خبرهاى آنچه كه بودند به آن استهزا مى‌كردند).

پس به درستى كه ذكر در قرآن بر كلام خدا بسيار اطلاق شده چنانچه فرمود : (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ) (٤) (به درستى كه ما فرو فرستاديم بر تو ذكر (قرآن) را وبه درستى كه ما براى آن نگهبانيم) ، وفرمود : (وَإِنَّهُ لَذِكْرٌ لَّكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسْأَلُونَ) (٥) (وبه درستى كه آن (قرآن) ذكر است م تو را وقوت را) وغير آنها از آيات.

ومحدث معنايش واضح وآن متجدد وحادث است ، پس وصف كرده قرآن را به حدوث وشايد معرضين وروى كردندگان اعمّ‌اند از اِعراض از اصل خود آن يا وصف آن به حدوث ، پس ايشان تكذيب كردند آن را در اين وصف ، پس آمد به ايشان خبرهاى استهزاكنندگان ومحبوس شد احمد بن حنبل زيادتر از دو سال.

__________________

١. حياة الحيوان ، ح ١ ، ص ٧٣.

٢. همان.

٣. سوره شعرا ، آيات ٥ ـ ٦.

٤. سوره زخرف ، آية ٤٤.

١٧٣

وتعجب نيست از اين غفلت ، واين غفلت از غفلت ثانى با تعجب‌تر نيست هنگامى كه گفت در وفات نبى صلى‌الله‌عليه‌وآله : به درستى كه او زنده است نمرده تا كه اوّل به خاطرش (ثانى) آورد ومتذكّرش ساخت وترسانيد وى را به نقل آيه (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ) (١). (٢) (به درستى كه تو مرده‌اى (خواهى مرد) وبه درستى كه ايشان مردگان‌اند).

وهر طور باشد ، به تحقيق در حياة الحيوان براى احمد بن حنبل در خصوص قائل شدن به قديم بودن قرآن ، كرامت ذكر كرده اين را كه عبد الله بن ورد گفت :

رسول خدا را در رؤيا ديدم پس عرض كردم برايش : يا رسول الله! شأن احمد بن حنبل چيست؟ فرمود : بيايدت به زودى موسى بن عمران ، وقتى كه آمد از او بپرس (٣) (حديث).

به درستى كه آخر حديث بنا به آنچه نقل كرده هر چند از تمجيد احمد خبر مى‌دهد ، اما گمانم اين كه رؤيا كننده در آخر رؤيا سهو نموده ؛ زيرا كه حواله كردن رسول صلى‌الله‌عليه‌وآله كار احمد بن حنبل ـ كه منكر حادث بودن قرآن ومخلوقيت آن است ـ از ميان انبيا به موسى بن عمران ، اگر به جهت فضل باشد ، پس در ميانشان آن كس كه او فاضل تر شود هست مثل خليل عليه‌السلام ، ويا به سبب تقدم پس أبو البشر اقدم وپيش تر ، يا به جهت قرب پس روح الله از وى اقرب ونزديك تر است ، پس نيست مگر از براى كليم بودنش چون او را در امر كلام خصوصيتي هست ، وبعيد نيست اين كه همان خصوصيت حس كردن ودريافتن كلامش (خدا) از درخت بشود ؛ چنان كه اشاره كرد به آن در دعا : «وَبَعْضٌ كَلَّمْتَهُ مِنْ شَجَرَةٍ تَكْلِيماً» (وبعضى از ايشان سخن گفتى برايش از درخت سخن گفتى) در حالتى كه اخذ كننده است آن را از آيه شريفه در سوره قصص : (فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَىٰ إِنِّي أَنَا اللَّـهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ) (٤) (پس چون آمد موسى عليه‌السلام بدان آتش ، ندا كرده شد ـ يعنى ندا به او رسيد ـ از كنار رود كه از جانب راست موسى بود در جايى بركت داده شده از درخت ـ سمره يا عوسج يا عناب ـ يعنى آن شاطئ كه با يمن وبركت بود آن كه موسى! به درستى كه منم خدايى كه پروردگار عالميانم) ؛

__________________

١. سوره زمر ، آيه ٣٠.

٢. المحلى ، ابن حزم ، ج ١٠ ، ص ٢٩٧ ؛ الطرائف ، ص ٤٥١ ؛ مسند أحمد ، ج ٦ ، ص ٢٢٠ ؛ صحيح البخاري ، ج ٤ ، ص ١٩٤ ؛ السنن الكبرى ، ج ٨ ، ص ١٤٢ ؛ فتح الباري ، ج ٨ ، ص ١١١ و....

٣. حياة الحيوان ، ج ١ ، ص ٧٤.

٤. سوره قصص ، آيه ٣٠.

١٧٤

زيرا كه حدوث اين كلام وظهور آن از درخت به سبب وجود آوردن خدا صوت را از واضحات است.

پس معنى تكلم خداى تعالى ، كلام آفريدن است وآنچه گمان كرده آن را بعضى از اين كه موسى ندايش را از شش طرف شنيد تا فرق شود ميان كلام خالق وكلام مخلوق ، پس آن خلاف ظاهر آيه ناطقه به ظهور همان صوت است از شجره به مِن ابتدائيه.

قول او : «وَلَا يَقُولَ أَحَدٌ لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً» عطف است بر لا يزول ، ومعنايش اين كه برانگيختن انبيا وبرگزيدن اوصيا براى هر يك از ايشان به عنوان مستحفظ ، جز اين نيست كه همانا براى به پا داشتن دين وبريدن عذر معانيدين است ، تا نگويد نفرى : چرا نفرستادى؟ چنان كه گفتند كافران بنا به آنچه اشاره شده به آن در آيه در سوره رعد : (وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ) (١) واز اين عباس مروى است كه نبى صلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود : من منذر وترساننده ام وعلى بعد از من هدايت كننده است. يا على! با تو هدايت مى پذيرند هدايت پذيران (٢).

ومخفى نماند اين كه غالب در قيود وتعليلات جز اين نيست كه همان رجوع به آخر كلام است ، پس عمده در اين تعليلات آن وجود اوصيا وحافظ بودن ايشان است ، پس به درستى كه به پا داشتن دين به اين جهت است كه حق از قرارگاه خود نلغزد وزايل نشود تا آخر آن ظاهرش بقا است نه حدوث ، پس شأن وكار پيغمبر همان ترسانيدن (از جانب خدا) ورسانيدن فرمايشات او است ، وكار وصى وامام كه تعبير آورده مى شود از او به هادى (وآن به مطلوب رساننده است) اجراء وتصرّف است ، وباك نيست به نزديك به فهم كردن مطلب به نحوى از تشبيه به دو مجلس مقنِّن (قانون نهنده) ومجرى (جارى كننده) ، چون به درستى كه هيئت تقنينيه غير هيئت مجريه است ، وبه عبارت ديگر حدوث ، بقا نيست وعلت محدثه ، مبقيه (پايدار كننده) نه ، پس نبى همان مؤسس [است] ، ولى ابقاء ونگاهداشتن آن وظيفه امام است.

__________________

١. سوره رعد ، آيه ٧.

٢. شواهد التنزيل ، ج ١ ، ص ٢٩٤ ؛ شرح الأخبار ، ج ٢ ، ص ٣٥٠ ، ح ٧٠١.

١٧٥

ترجمه :

حمد براى خداست كه تربيت دهنده عالميان است ، وصلوات فرستد خدا بر آقاى ما محمد پيغمبرش وبر عترتش ، وسلام فرستد سلام فرستادنى ، اى پروردگار من! براى تو است حمد بر جريان قضاى تو در حق دوستانى كه برگزيده [اى] آنها را براى خودت ودينت ، در آن زمان كه اختيار كردى براى ايشان بزرگ ترين آنچه نزد تو است از نعمت پاينده كه زوال واضمحلال ندارد ، بعد از آن كه التزام گرفتى بر آنها بى ميلى ايشان را در درجات اين دنياى پست ودر زينت هاى او.

پس ملتزم شدند براى تو اينها را ، ودانستى از ايشان وفاى به اين شرط ، پس قبول كردى وآنها را مقرّب نمودى ، وپيش انداختى ذكر بلند ايشان را وستايش آشكارشان را ، ونازل كردى بر ايشان ملائكه خود را ، وعزيز گردانيدى ايشان را با وحى خود ، ويارى شان نمودى با علم خود ، وقرار دادى ايشان را وسيله هاى براى خود ووسيله براى رضاى خود.

پس بعضى شان را جا دادى در بهشت خود تا بالاخره بيرونش كردى ، وبعضى شان را سوارش كردى در كشتى خود ونجاتش دادى با كسانى كه ايمان أوردند از هلاك شدن با رحمت خود ، وبعضى را اخذ نمودى براى خودت خليل وخواهش كرد از تو زبان راستگو در ميان آخر امت ها ، پس قبولش كردى وقرار دادى او را على عليه‌السلام ، وبعضى را حرف زدى از درخت يك حرف زدنى وقرار دادى ياور ووزير ، برادر او را ، وبعضى را بدون پدر به وجود آوردى ودادى برايش بيّنات ، ومؤيّد كردى با روح القدس.

وبراى هر يك شريعتى گذاشتى وراهى برايش نشان دادى ، واختيار نمودى وصى ها براى هر يك كه هر يك بعد از ديگرى حفظ كننده دين شود از يك مدتى تا مدت ديگر ، به جهت به پا داشتن دين تو وحجّت تمام شدن بر بندگان تو ، وتا اين كه حق از قرارگاه خود زايل نشود در حالتى كه باطل بر اهلش غالب شود ، وتا اين كه نگويد يك نفر : چرا نفرستادى به سوى ما رسولى را كه تخويف كننده است ، وبه پا نداشتى براى ما نشانه [اى] كه هدايت كننده شود تا پيروى ننماييم آيات تو را پيش از اين كه ذليل ورسوا باشيم.

فصل دوم [از دعا]

دعا :

إِلى أَنِ انْتَهَيْتَ بِالْاَمْرِ إِلى حَبيبِكَ وَنَجيبِكَ مُحَمَّدٍ صلى‌الله‌عليه‌وآله ، فَكانَ كَمَا انْتَجَبْتَهُ سَيِّدَ مَنْ

١٧٦

خَلَقْتَهُ ، وَصَفْوَةَ مَنِ اصْطَفَيْتَهُ ، وَأَفْضَلَ مَنِ اجْتَبَيْتَهُ ، وَاَكْرَمَ مَنِ اعْتَمَدْتَهُ ، قَدَّمْتَهُ عَلى اَنْبِيائِكَ ، وَبَعَثْتَهُ اِلَى الثَّقَلَيْنِ مِنْ عِبادِكَ ، وَاَوْطَأتَهُ مَشارِقَكَ وَمَغارِبَكَ ، وَسَخَّرْتَ لَهُ الْبُراقَ ، وَعَرَجْتَ بِرُوْحِهِ اِلى سَمائِكَ ، وَاَوْدَعْتَهُ عِلْمَ ما كانَ وَما يَكُونُ اِلَى انْقِضاءِ خَلْقِكَ ، ثُمَّ نَصَرْتَهُ بِالرُّعْبِ ، وَحَفَفْتَهُ بِجَبْرَئيلَ وَميكائيلَ وَالْمُسَوِّمينَ مِنْ مَلائِكَتِكَ ، وَوَعَدْتَهُ اَنْ تُظْهِرَ دينَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ، وَذلِكَ بَعْدَ اَنْ بَوَّأتَهُ مَبَوَّأَ صِدْقٍ مِنْ اَهْلِهِ ، وَجَعَلْتَ لَهُ وَلَهُمْ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمينَ ، فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ اِبْراهيمَ ، وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ، وَقُلْتَ : (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (١) ثُمَّ جَعَلْتَ اَجْرَ مُحَمَّدٍ ـ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ مَوَدَّتَهُمْ في كِتابِكَ فَقُلْتَ : (قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ) (٢) وَقُلْتَ (قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ) (٣) وَقُلْتَ : (قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِيلًا) (٤) فَكانُوا هُمُ السَّبيلَ اِلَيْكَ وَالْمَسْلَكَ اِلى رِضْوانِكَ.

لغت :

ثقلان : تثنيه ثَقَل ـ به تحريك ـ ، ومراد از آن انس وجن است ، گفته اند : اطلاق شده بر آنها ثقلان به جهت اين كه ايشان را به سبب تمييز فضيلت ورجحان بر ساير حيوانات هست ، رجحان وثقل وقدر در معنى به همديگر نزديك ترند.

براق ـ بضمّ باء ـ : دابّه (مَركب) اى است كه شب معراج ، رسول صلى‌الله‌عليه‌وآله سوارش شده ، وبراق ناميده شده براى درخشيدن وبرق دادن رنگش ، يا به جهت سبُك سيرى او مانند برق ، بزرگ تر از حمار وكوچك تر از استر است ، گوش هايش متحرك ، چشم هايش در سم هاى خود وگام هايش آن قدر كه چشمش مى بيند ، وقتى كه به كوه مى رسيد دسها و (دو پاى پيشينش) كوتاه ودراز مى گرديد وهنگامى كه از كوه به پايين مى آمد پاهاى پيشينش دراز وپاهاى پيشينش كوتاه مى شد.

حف ـ به حاء مهمله (بى نقطه) ـ : احاطه كردن وگرداگرد چيزى را گرفتن.

تسويم : نشان كردن ، چنانچه در خيل مسومه يعنى علامت گذاشته ونشان كرده شده با علامتى از سماء.

__________________

١. سوره احزاب ، آيه ٣٣.

٢. سوره شورى ، آيه ٢٣.

٣. سوره سبأ ، آيه ٤٧.

٤. سوره فرقان ، آيه ٥٧.

١٧٧

مبوّأ : از «باءَ» كه به معنى رجع (بازگشت) است ، و «بوّأ له» يعنى : مهيّا كرد براى او منزلى را ؛ زيرا كه شخص هر روز به آن منزل باز مى گردد.

بكّه : گفته شده كه آن ، موضعِ بيت ومكّه ، ساير مواضع شهر است ، وگفته اند كه بكّه ومكّه دو اسم اند شهر را وياء وميم متعاقب اند ، ومكّه به بكّه ناميده شده به جهت بكّ آن يعنى دقّ وكوبيدنش گردن هاى گردنكشان را ، يا به جهت زحمت دادن مردم بعضى مر بعضى ديگر را در طواف.

اعراب :

قول او : «إِلى أَنِ انْتَهَيْتَ» جار متعلّق است به قولش «شرعت» ، يا «اقامه» يعنى تشريع اديان ، يا اقامت آن مستمرّ است تا زمان پيغمبر ما خاتم الانبياء صلى‌الله‌عليه‌وآله.

قول او : «عَلَى أَنْبِيائِكَ» در بعضى از نسخه ها «قدّمته» پيش [از] جارّ است ودر بعضى نيست ، اگر باشد متعلّق به آن است ، واگر نباشد متعلّق به يكى از افعال سابقه است از اصطفيته يا انتجبته يا اعتمدته ، بنا به آنچه قاعده تنازع است.

قول او : «مُبَوَّأ» اسم مكان ومنصوب بر ظرفيت است ، يعنى پس از آن كه ساكنش كردى در منزل صادقين نسبت بر اهلش ، چون پيغمبر ما صلى‌الله‌عليه‌وآله تا قبل از نبوّتش ميان اهل مكّه به «محمّد صادق امين» معروف بود.

قولش : «فَكانُوا هُمُ السَّبِيلَ إِلَيْكَ» يا بضمّ «سبيل» بنا به اين كه خبر باشد وهُمْ مبتدا وجمله خبر كانوا ، يا با نصب بنا به اين كه خبر «كانوا» شود و «هُمْ» ضمير فعل يا تأكيد اسم «كانوا» را.

معنى :

چون پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌وآله اشرف انبيا وسيّد ايشان بود وبه همين جهت به حسب ترتيب ، عقيب ايشان گرديد تا كه شرعش منسوخ نگردد ، وبه اين ملاحظه كه سلف مانند مقدّمة الجيش است ، خلق را به قبول فيوضات الهيّه آماده مى كنند وگويا كه ايشان به آمدن وى مژده دهند ؛ چنان كه شاعر گفت :

من آن ستاره صبحم كه در محلّ طلوع

هميشه پيشروى آفتاب مى آيم

واين همان است كه در دعا فرمود : «إِلى أَنِ انْتَهَيْتَ بِالْأَمْرِ» يعنى بعثت انبيا ونصب

١٧٨

اوصيا تا زمان بعثت رسول صلى‌الله‌عليه‌وآله مستمرّ وممتدّ گرديد وزمانه خالى از حجّت نماند ، واز آن جايى كه پيغمبر ما افضلشان بود ـ چنانچه تصريح كرد با قولش : سَيِّدَ مَنْ خَلَقْتَهُ (آقاى آنهايى كه خلق كردى) ـ واز مرسلين بود ، مبعوث به انس وجن ، وفرستاده شده به سوى عموم مخلوقات ، چنانچه اشاره شده به آن با لفظ ثقلين يعنى انس وجن ، وهمچنين با قولش : وَأَوْطَأْتَهُ مَشارِقَكَ وَمَغارِبَكَ ؛ زيرا كه آن كنايه است از پا گذاشتن او به تمام كره به جهت منقسم بودن زمين با خطّ جنوب وشمال به دو قسمت : مشرق ومغرب ، وتعبير با جمع به ملاحظه مملكت ها يا شهرها يا طلوعگاه آفتاب است به اعتبار فصل ها بلكه رزوها نيز.

واز جمله فضيلت ها وامتيازاتش صلى‌الله‌عليه‌وآله معراج او است ؛ چه به درستى كه بعضى از انبيا مانند ادريس وعيسى ـ على نبينا وآله وعليهما‌السلام ـ هر چندى كه ايشان را هم عروج ومعراج به عمل آمده ؛ چنان كه خداى تعالى در حق ادريس در سوره مريم فرمود : (وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا * وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا) (١).

ودر صافى از كافى از [امام] باقر عليه‌السلام مروى است كه حضرت فرمود : حضرت رسول خدا فرمود : خبر داد مرا جبرئيل اين كه ملكى از ملائكه او را نزد خداى تعالى منزلت بزرگى بود ، پس خدا بر او عتاب كرده پس او را از آسمان به زمين فرو فرستاد ، پس به حضور ادريس آمده عرض كرد برايش : به درستى كه تو را نزد خدا منزلت است ، بدان سبب شفاعت كن مرا نزد خدايت. پس حضرت ادريس عليه‌السلام سه روز روزه داشت كه افطار نكرد وسه شب عبادت كرد كه سستى نورزيد ، پس در سحر از خداى تعالى در خصوص ملك شفاعت كرد ، پس خدا رخصت داد آن ملك را كه به آسمان برود ، پس ملك چون خواست كه به آسمان برود به ادريس گفت كه : من مى خواهم تو را به اين نعمت كه بر من دارى مكافات نمايم ، سپس حاجتى از من بخواه تا به تقديم رسانم. ادريس فرمود : حاجت من آن است كه ملك الموت را به من بنمايى ، شايد با او انس بگيرم ؛ زيرا كه با ياد او هيچ نعمت بر من گوارا نيست ، پس ملك بال هاى خود را گشوده گفت : «سوار شو» ، واو را به آسمان بالا برد وملك الموت را در آسمان اوّل طلب كرد گفتند : بالا رفته است. ادري را بالا برد تا آن كه ميان آسمان چهارم وپنجم ملك الموت را ملاقات كرد ، پس آن

__________________

١. سوره مريم ، آيات ٥٦ ـ ٥٧.

١٧٩

ملك به ملك الموت گفت : چرا رو ترش كرده اى؟ گفت : تعجب مى كنم ؛ زيرا كه در زير عرش بودم ، حق تعالى امر كرد كه قبض روح ادريس بكنم در ميان آسمان چهارم وپنجم ، چون ادريس اين سخن را بشنيد بر خود لرزيده واز بال ملك افتاد وملك الموت در همان جا قبض روحش كرد ؛ چنانچه خداى تعالى مى فرمايد : (وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا) (١).

ودر حق عيسى فرمود : (وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ) (٢) إلى قوله (بَل رَّفَعَهُ اللَّـهُ إِلَيْهِ) (٣) إلى السماء الرابعة ودر خبر است : ملائكه ناله كردند وقتى كه او را ديدند وحال آن كه جامه هاى درشت را پوشيده ودر دنيا از علايق دنيويه از مال وعيال واولاد ومسكن وغير اينها عارى شده ، پس خداى تعالى به ايشان وحى فرستاد اين كه تفتيش وجستجو كنيد ، پس وقتى كه تفتيش وتجسّس نمودند ، با او سوزنى يافتند (وآن را هم برداشته بود) تا بدوزد به آن دريدگى وپاره شدن پيراهنش را ، پس خداى تعالى فرمود : اگر اين كه او را علاقه به دنيا به قدر اين سوزن نبود هر آينه تا به آسمان هفتمش برداشتمى (٤).

شارح مى گويد : از آن جا كه ما را علايق به دنيا از زمين هفتم وثرا تا به آسمان هفتم وثريا است به همين جهت به قدر واندازه سوزنى برداشته وبلند كرده شده نمى شويم ، اما پيغمبر ما خاتم انبيا ، چون كه قلب شريفش به علايق دنيا متعلق وعلاقه دار نگرديد ، پس خدا به فضيلت معراج مخصوصش نمود ، چنانچه به او اشاره كرده در سوره اِسراء ، أعوذ بالله من الشيطان الرجيم : (سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) (٥) (يعنى منزه است پروردگارى كه بنده خود را يك شب از مسجد حرام تا مسجد اقصى ـ چنان مسجدى كه اطراف آن را با بركت نموديم ـ برد براى اين كه بنماييم به او از آيات بزرگ تر خودمان).

ودر معراجش اختلاف كرده اند از حيثيت «كمّ وكيف ووضع واَيْن ومتى وجِده» :

پس اختلاف «كمّى» : از حيث واقع شدن معراج است يك مرتبه چنانچه آن متيقن است ، يا دو مرتبه چنانچه در خبر مروى در كافى از حضرت صادق عليه‌السلام قرار داشت

__________________

١. سوره مريم ، آيه ٥٦ ؛ الصافي ، ج ٤ ، ص ٢٨٥ ؛ الكافي ، ج ٣ ، ص ٢٥٧ ، ح ٢٦.

٢. سوره نساء ، آيه ١٥٧.

٣. همان ، آيه ١٥٨.

٤. با وجود جستجوى بسيار ، اين روايت را نيافتيم.

٥. سوره اسراء ، الآيه ١.

١٨٠