🚘

المجدي في أنساب الطالبيين

علي بن أبي الغنائم العمري

المجدي في أنساب الطالبيين

المؤلف:

علي بن أبي الغنائم العمري


المحقق: أحمد المهدوي الدامغاني
الموضوع : العامة
الناشر: منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي
المطبعة: ستاره
الطبعة: ٢
ISBN: 964-6121-59-4
الصفحات: ٦٨٧
🚘 نسخة غير مصححة

هو في البيت» نسّابه ها وعلماء واهل نظر از طالبيان را بر آن داشت كه شناسنامه اين ذرّيه طيّبه را با تأليف كتب أنساب وتدوين جرائد وترسيم وتحرير مشجّرات ومبسوطات تا آنجا كه ممكن است وبنحوى جامع ومانع ، فراهم آورند ، تا كسى از سادات وشرفا از قلم ساقط نشود ، ويا افراد مجهول الحال والهويّه اى بنا به مطامع دنياوى ، بى جا وبى دليل خود را بدين نسب وشرف منسوب ومشرّف نسازد ، وخصوصا پس از آنكه در أواخر قرن سوم موضوع نقابت طالبيّين پيش آمد ، و «نقابت» يكى از تشكيلات رسمى مملكتى در حوزه ادارى حكومت شناخته شد ، وبر هر بلدى يكى از محترم ترين طالبيان به نقابت وإشراف بر كليّه طالبيان وأشراف آن بلد ، از طرف نقيب النقباء كه خود او را سلطان وقت معيّن مى كرد ، ورتبه عالى ودر عرض وزارت را در دستگاه دولتى دارا بود منصوب مى شد ، اين كتب انساب وجرائد ومشجّرات همواره مستند كلّيه امور رسمى وادارى راجع به طالبيان بشمار مى رفت ، وهر كه نامش در آن جرائد ومشجّرات ثبت نشده بود «سيّد» و «شريف» شناخته نمى شد ، وبديهى است براى تهيّه آن جرائد ومشجّرات فحص وبحث كامل واستقراء لازم مبذول مى شد.

در جاى جاى متن «المجدى» بسيار سخن از اين جرائد ومشجّرات كه دعاوى نسب بر آن أساس حلّ وفصل مى شد آمده است ، واين رويّه مرضيّه يعنى تأليف كتب انساب علويان ، وتدوين مشجّرات آن ، تا كنون ادامه دارد ، وپس از اين هم دوام خواهد داشت.

وگمان نمى رود كه تأليف چنين مبسوطات ومشجّراتى براى ديگر خاندانها وبيوت عرب يا غير عرب مسلمان (مگر در موارد سلاطين عثمانى يا ديگر

١٠١

سلاطين اسلام ، وندرة در بعضى خاندانهاى قديمى وعريق برخى ممالك) سابقه يا شيوع ورواجى داشته باشد.

زيرا ثبت وضبط انساب ديگر خاندانهاى معروف مسلمان اولا بعلّت اينكه موضوعيّت خاصّى در «احكام» اسلامى نداشتند ، وثانيا بسبب قلّتى كه در عدد آنان حادث شده است ، ويا تفرقه وانشعاباتى در آن حاصل شده ، واحاطه بر جزئيّات آن ميسور نبوده است ، خود بخود متروك گرديده است.

واز اين روست كه غالب كتبى كه موضوع آن «انساب عرب» است باواخر قرن چهارم يا اوائل قرن پنجم ختم مى شود.

ولى پيگيرى انساب طالبى وفاطمى همواره در طول قرون وأعصار ادامه داشته است ، ودر هر عصر كتاب تازه ترى كه مكمل وذيل كتب نسب پيشين باشد از سوى نسّابه ها ومورّخين تأليف مى شده وتأليف مى شود.

وناگفته نماند كه تدوين وتصنيف اين كتب أنساب مربوط به ثبت نسب طالبيان وعلويان وفاطميان اختصاصى به مؤلّفين شيعه (اعمّ از امامى اثنا عشرى ـ زيدى ـ اسماعيلى ـ كيسانى) ندارد ، بلكه همه علماى اسلام واز هر يك از مذاهب كه تبعيّت مى كرده اند ، نسب طالبيان وأهل بيت عصمت وطهارت وعترت پيغمبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله را در كتبى كه اختصاصا به همان منظور تأليف فرموده اند برشته تحرير درآورده اند.

في المثل ابو عبد الله محمّد بن محمّد بن أحمد بن عبد الله بن جزيّ الكلبي ، عالم ومقرى مشهور قرن هفتم هجرى ، ومؤلّف كتب درباره قراءات وتفسير ، كتابى بهمين مقصود وموضوع تأليف فرموده وآن را بنام : «الأنوار في نسب آل

١٠٢

النبيّ المختار» (١) ناميده است ، ولى البته اكثريّت كتب تهيّه شده در اين باب هم چنانكه سابقا هم به عرض رسيد از ناحيه خود سادات معظّم كه به معناى عام اهل البيت شمرده مى شوند فراهم شده ، وتوالى سلسله اين تأليفات كه مؤلّفين آن ، نسب وشرف انتساب أعقاب ذوي العزّ والاحترام را به مقتضاى :

شرف تتابع كابرا عن كابر

موصولة الاسناد بالاسناد

بأسلاف والا مقام آنان متّصل مى سازند ، همچنان بحمد الله موصول وممدود است ، بنا بر اين جاى تعجّبى نيست كه بر قلم حقيقت شيم حضرت علاّمه نسّابه شريف أجل آية الله العظمى السيّد شهاب الدين المرعشى الحسينى النجفى قدّس الله سرّه الشريف ، ودر كتاب «طبقات النسّابين» كه تأليف منيف خود معظّم له است ، نام ونشان قريب پانصد نفر نسّابه ومصنّفات آنان جارى شود (الذريعة ج ٢ / ٣٧١).

وبر فرض كه اصول وامّهات كتب انساب طالبيان وعلويان بيش از پنجاه جلد نباشد ، وقسمت اعظم بقيّه كتب در آنچه مربوط به قرون ما قبل از مؤلّف آنست مأخوذ ومنقول از همان پنجاه جلد باشد ، باز خود اين مطلب دليلى بر عظمت ومحبوبيّت ورونق روزافزون ذرّيه طاهره نبويّه علويّه فاطميّه سلام الله عليهم ، ومظهر ومجلائى از نفاذ حكم الهى بر امتداد اين ذرّيه تا قيامت است ، واعاده يا تكرار مطالب يك كتاب مبسوط يا مشجّر در كتاب مبسوط يا مشجّر ديگرى مشمول بيان همّت بيت مشهور ومستشهد به جناب مهيار ديلمى رضوان الله عليه است كه :

__________________

(١) نسخه مخطوط آن بشماره ٤٢٠٧ در كتابخانه ملّى پارس موجود است.

١٠٣

أعد ذكر نعمان لنا إنّ ذكره

هو المسك ما كرّرته يتضوّع

وما در زيارت مباركه جامعه كبيره مى خوانيم ومعتقديم كه :بأبي أنتم وأمّي ونفسي وأهلي ومالي ، ذكركم في الذاكرين ، وأسماؤكم في الأسماء ، وأجسادكم في الأجساد ، وأرواحكم في الأرواح ، وأنفسكم في النفوس ، فما أحلى أسماؤكم ، وأكرم أنفسكم ، وأطيب ذكركم ، وأجلّ خطركم وأوفى عهدكم ، وأصدق وعدكم.

المجدى وآشنايى حقير با آن كتاب ومؤلّف بزرگوار آن

خوانندگان محترم اجازه فرمايند پيش از ورود به مطلب مقدّمه مختصرى را كه ضمنا خالى از بعضى اطّلاعات درباره وضع تعليم وتربيت در «خانواده هاى متوسّط آخوندى» ونيز برخى از امور اجتماعى «مشهد مقدّس» در پنجاه وچند سال پيش هم نيست بعرض برسانم :

خداى عزّ وجل همه رفتگان واز جمله پدر اين ضعيف را بيامرزد ، كه وقتى كه اولين چاپ كتاب مستطاب «منتهى الآمال» تأليف شريف مرحوم مبرور محدّث قمّى رضوان الله عليه به بازار آمد ، نسخه اى از آن را تهيّه وبه مادرم أدام الله عزّها وعمرها كه سوادى در حدّ سواد زنان باسواد هم طبقه خود دارد (١) ، داد وسفارش كرد كه آن را بخواند.

__________________

(١) آن مرحومه يك سال پس از انتشار چاپ اوّل اين كتاب از دنيا رفت ، خداى متعال او را كه تا بود كنيزى از كنيزان حضرت زهراى اطهر سلام الله عليها بود با مخدومه معظّمه اش محشور فرمايد.

١٠٤

مادرم هر روز عصر آن كتاب را بصداى بلند مى خواند تا مرحومان علويّه صالحه جدّه مادريم وخاله مادرم كه آن علويه نيز با ما زندگى مى كرد ومعلّم قرآن من وخواهر كوچكترم بود ، وما دو نفر قرآن را در سنين خردسالى از او ياد گرفته وبر او قرائت ، وباصطلاح سه بار با او «دوره» كرده بوديم نيز بآن كتاب گوش دهند.

پدرم به اين بنده كه در آن ايّام شاگرد سال اول يا دوم دبيرستان بود نيز امر فرمود كه عصرها پس از مراجعت از دبيرستان وانجام تكاليف درسى ام آن كتاب مستطاب را بخوانم ، وهر جاى آن را كه نتوانستم بفهمم ويا بخاطر اشتمال آن بر جملات عربى در نقل نصوص روايات ومقاتل نتوانستم درست بخوانم وبدانم ، همان شب از او بپرسم.

وهمه شب همين كه به خانه برمى گشت ، وپيش از آنكه به مطالعه متون تدريسى فرداى خويش بپردازد ، اول درس ومشق مرا نگاه مى كرد ، وسپس مى پرسيد امروز تا كجاى كتاب «آقاى (١) حاج شيخ» را خوانده اى وكجايش را

__________________

(١) پدرم نيز مانند همه اقران خود به مرحوم محدّث قمّى رض فوق العاده اخلاص واحترام مى ورزيد ، خاصّه آنكه در زمانى كه آن بزرگوار جليل القدر عديم النظير در مشهد مقدّس اقامت داشت ، وبخواهش فضلاى حوزه علميّه مشهد ، چند ماهى قبل از عزيمت نهائى خود از مشهد مقدّس ، شبها بعد از نماز مغرب وعشاء در مسجد غير مسقّف معروف به «مسجد پير زن» (كه در وسط صحن مسجد گوهرشاد قرار داشت وبا طارميهاى آهنى وستونهاى كوتاه سنگى محصور واز صحن مسجد مجزّى بود ، واكنون حوض بزرگ مسجد گوهرشاد وقسمتى از صحن بر جاى آن واقع شده است) به اقتداى به سلف صالح ، روايت احاديث سنن را مى فرمود ، وپدرم از حاضران هميشگى آن محفل منوّر مقدّس مى بود.

١٠٥

__________________

به علاوه غالب مردان وزنان متديّن آن شهر عزيز عموما ، در سالهاى قبل از واقعه مسجد گوهرشاد (١٣٥٤ قمرى) وپيش از مهاجرت مرحوم مبرور آية الله العظمى آقاى حاج آقا حسين طباطبائى قمّى طاب ثراه ، در مجلس عزادارى حسينى عليه‌السلام بسيار مجلّل وباشكوهى كه در دهه اول محرّم پيش از ظهرها در منزل آن مرحوم منعقد مى شد ، وآخرين واعظ (وباصطلاح : خاتم) آن مجلس مرحوم محدّث قمّى ره بود كه بسبب مصاهرت با آن خاندان جليل نبيل از «اهل البيت» آن نيز بشمار مى رفت ، شركت مى كردند.

(وروضه متعيّن روزانه شهر مشهد در آن ايّام در دو جا بود ، اوّلى در حسينيّه قديمى تر يعنى منزل مرحوم مبرور حاج شيخ محمّد تقى بجنوردى رحمة الله عليه كه بحمد الله تعالى تا كنون نيز بهمان تعيّن وتشخّص داير واقامه عزادارى خامس آل عبا صلوات الله عليه هر سال با رونق وجلوه بيشترى از سال پيش در آن انجام مى گيرد ، وفيوضات وبركات اين مجلس پر فيض بر عامّه خراسانيان معتقد ، مفاض ومشهود است ، ودومى همين مجلسى كه در دار السياده مرحوم آية الله العظمى القمّى طاب ثراه تشكيل مى شد).

ومن بنده در آن سالها كه هنوز مراهق نبودم با زنان خانواده بآن مجلس محترم وحسينيّه مجلّل مشرّف مى شدم ، ودر محل معيّنى در صحن حياط ودر زير چادر مخصوص عزادارى ، در حدّ فاصل ميان مردان وزنان ودر كنار پرده اى كه ميان قسمت مردانه وزنانه در تمام طول (يا عرض؟) حياط كشيده شده بود واختصاص به پسران كم سنّ وسال ونا بالغ داشت مى نشستم ، وهنوز قيافه ملكوتى وسيماى روحانى آن اسوه تقوى وفضيلت ومظهر اخلاص ومحبّت به اهل بيت عصمت وطهارت سلام الله عليهم اجمعين را با آن اثر سجود برجسته بر پيشانى مقدّس او وبا قباى كرباسى آبى كم رنگى كه بر تن داشت ، وچهار زانو بر منبر جلوس فرموده بود بخاطر دارم (كه هرگزم نقش تو از لوح دل وجان نرود).

١٠٦

__________________

وگرچه اين پاورقى طولانى مى شود ولى الشيء بالشىء يذكر پس بى فايده نيست حالا كه اين سطور بنام مرحوم مبرور محدّث قمّى رضوان الله عليه مزيّن شد دو مطلب ديگر را هم به مناسبت بعرض برسانم : يكى آنكه در آن سالها در لسان محاوره غالب اهالى مشهد كلمه «حاج شيخ» وبه لهجه مشهدى «حج شيخ عبّاس» گاه با قرينه كتاب ومنبر وگاه مطلقا ، به آن مرحوم منصرف مى شد.

ولى «حاج شيخ» على الاطلاق به عارف وزاهد وعالم مشهور مرحوم مغفور جنّت مكان آقاى حاج شيخ حسن على مقدادى اصفهانى رحمة الله عليه منصرف بود ؛ زيرا هنوز در آن ايّام معظّم له به قريه «نخودك» در حومه شهر مشهد منتقل نشده بودند ونسبت «نخودكى» بعدها براى آن مرحوم رايج شد.

وگاهى هم كلمه «حاج شيخ» با قرينه نماز ومسجد ، به روحانى مورد وثوق واعتماد غالب مقدّسين مشهد مرحوم آقاى حاج شيخ على اكبر نهاوندى ره امام جماعت شبستان بزرگ مسجد گوهر شاد ومؤلّف بعضى كتب اخلاق وتاريخ واز جمله «بنيان رفيع في أحوال خواجه ربيع» يا شايد «البنيان الرفيع في أحوال الربيع يا في احوالات الخواجه ربيع؟» منصرف مى شد.

ديگر اينكه در سالهاى (١٣٤٠ ـ ١٣٣٠ شمسى) بعضى از دانشگاهيان كه از كتب وتأليفات مرحوم محدّث قمّى رض بسيار استفاده ، ودر كتب ورسائل تأليفى خود از آن نقل وبدان استناد مى كردند ، در فهرست مراجع ومآخذ آن كتب در حالى كه از بعضى از معاصرين اعم از احياء واموات ، كه قدر وحدّشان معلوم ومشخّص بود با اوصاف ونعوت مبالغه آميزى ياد مى كردند.

ظاهرا بسبب آنكه مرحوم محدّث قمّى را بحق معرفت نمى شناختند ، از آن عالم جليل بى بديل به «عبّاس قمّى» يا «عبّاس بن محمّد رضاى قمّى» تعبير مى كردند.

در سال ١٣٣٤ يك روز مرحوم علاّمه بديع الزمان فروزانفر رحمة الله عليه كه گويا چنين ترك أدبى را در كتاب يكى از شاگردان قديمى خود (كه در آن ايّام دانشيار)

١٠٧

نفهميده اى ، آنگاه آنچه را كه من آن روز خوانده بودم بقول شاگرد مدرسه ها «پس مى دادم» واو اشتباهات مرا تصحيح وجملات عربى را به آرامى برايم مى خواند ، وبه من تفهيم مى كرد ، وآنها را غالبا به مضمون وگاهى هم لفظ بلفظ (در مورد روايات مأثوره از معصوم عليه‌السلام ترجمه مى فرمود.

بارى در اوائل آن كتاب مرحوم محدّث قمّى از صاحب مجدى مطلبى نقل فرموده بود كه اين بنده باسواد ناقص خود كلمه صاحب مجدى را چيزى مثل صاحب منصب يا صاحب دل يا صاحب ديوان (يعنى آن را : صاحب مجد+ ى نكره) دانستم ، وآن را به فكّ اضافه ، وبصورت يك كلمه مركّب خواندم ، وخيال كردم كه مقصود مرحوم محدّث قمّى اينست كه مرد معتبر وبا مجد وشكوهى اين كلام را گفته است.

__________________

دانشكده ادبيّات بود) مشاهده فرموده بود ، در سر درس دوره دكتراى ادبيّات فارسى به مناسبتى با تجليل وتعظيم فراوان ، ويا عبارات وعناوينى در خور مقام عظيم محدّث قمّى رض از آن مرحوم ياد كرد ، وبا تعريض وكنايه أبلغ از تصريح ، از آن دانشيار كم ذوق (ولى پركار) انتقاد ، واو را ملامت كرد ، واز آنجا كه در ميان شاگردان حاضر در آن جلسه برخى با آن دانشيار خصوصيّت وهمكارى داشتند ، آن مرحوم بنحوى كه معلوم بود «لازم خبر» را اراده مى فرمايد مطالبى بيان داشت قطعا به گوش آن دانشيار (واستاد بعدى) برسد واو به هوش آيد.

واز جمله فرمود : «... سالهاست در اين اندوه وحسرتم كه در حالى كه مى توانستم از محضر پر فيض دو بزرگوار فريد عصر ووحيد فنّ خود درك فيض كنم ، ولى افسوس كه آن چنانكه مى بايست باين سعادت وتوفيق نائل نشدم ، اولى مرحوم محدّث قمّى ودومى مرحوم ميزا طاهر تنكابنى رحمة الله عليهما بودند» انتهى كلام مرحوم فروزانفر.

١٠٨

در موقع باز خوانى آن پيش پدرم آن مرحوم گفت : «احمد دوباره بخوان كه غلط خواندى ، وچون باز هم آن عبارت را از اول به همان صورت نخستين خواندم ، گفت : اين دو كلمه صاحب مجدى است ، يعنى مؤلّف كتاب مجدى ، وچون علائم انكار وعدم قبول ورضايت را در وجنات من مشاهده كرد برخاست واز كتابخانه خود كتاب كوچكى را آورد وگفت : اين كتاب «هديّة الأحباب» را هم كه مال آقاى حاج شيخ است بعدها بخوان ، وآن وقت خود از حرف (صاد) آن چندين صفحه را كه عناوين داخل آن با كلمه «صاحب» شروع مى شد ، مثل «صاحب أبواب الجنان» و «صاحب ارشاد القلوب» و «صاحب تتميم أمل الآمل» و «صاحب الجواهر» و «صاحب گوهر مراد» و «صاحب المستند» و «صاحب الوافيه» وغيره را بمن نشان داد ، وگفت : ببين كه آقاى حاج شيخ اشخاصى را كه كتابشان خيلى مشهور ورايج است با چنين لفظى معرّفى وترجمه مى كند ، ولى پس از آنكه اين مطلب را بمن فهماند ومن قانع شدم ، ديگر توضيحى راجع به اينكه صاحب مجدى كيست نداد.

چند روز بعد باز خواندم كه ... وابو الحسن عمرى در المجدى فرموده است كه ... حقير در آن عالم كودكى وصفاى صباوت وبا توجّه به اينكه مهر امير المؤمنين عليه‌السلام در جان ودل همه شيعيان او با شير اندرون شده است كه :

لا عذّب الله أمّي إنّها شربت

حبّ الوصيّ فغذّتنيه في اللبن

تمام روز در هيجان وتعجّب بودم كه اين «عمرى» كيست كه آقاى حاج شيخ عبّاس حرف او را نقل مى كند!؟! وچون مادرم حفظها الله نيز نتوانست

١٠٩

اشكال مرا رفع كند ، خود نيز در اين هيجان وتلواسه (١) با من شريك شد ، شب كه پدرم آمد هنوز لباس بيرون را با لباس خانه عوض نكرده از او پرسيدم كه «آقا ، اين عمرى كيست وتوى اين كتاب چكار مى كند؟».

مرحوم پدرم خنده بلندى كرد ، ومادرم را هم كه در خانه او را بنا بر رسم متّبع خراسان كه همواره مرد خانه همسر خود را بنام اولين پسر خودشان مخاطب قرار مى دادند صدا زد كه احمد تو هم بيا ، وآن وقت براى ما توضيح داد كه اين «عمرى» كيست ، وچرا نسبت اين بزرگوار عمرى است ، وضمن آنكه خيال ما را آسوده كرد ، وبما آرامش بخشيد ، ما هر دو را ملامت كرد كه چرا كتاب «منتهى الآمال» را درست ومرتّب نخوانده ايم ، وإلاّ طبعا مى بايست مى فهميديم كه اين سيّد شريف جليل القدر يعنى ابو الحسن عمرى صاحب المجدى رحمة الله عليه از فرزندان جناب عمر أطرف پسر حضرت امير عليه‌السلام است.

از آن پس هر وقت در حين مطالعه كتب انساب وتواريخ بنام عزيز ، شريف عمرى مى رسم في الفور همان روز وشب وهمان صحبتها در نظرم مجسّم مى شود وبخاطرم مى آيد. اين بود شرح آشنايى اوليّه اين حقير با كتاب مستطاب المجدى ومؤلّف عالى قدر آن.

در اواخر سال ١٣٦٤ كه براى معالجه قلب وعمل جرّاحى چشم بآمريكا آمدم ، پس از انجام عمل چشم راست ، لازم شد يك سال در تحت نظر همان

__________________

(١) اين كلمه كه پارسى ناب فصيحى است ، ودر غالب فرهنگها هم مذكور است ، بمعنى نگرانى وهيجان است كه در لسان محاوره خراسانيان رايج ومصطلح است.

١١٠

كحّالى كه چشم را عمل كرده بود بمانم كه در فواصل مرتّب چشم را معاينه كند تا اگر انبساط وانقباض در بخيّه هاى داخل قرنيه روى داده باشد آن را ترميم وتدارك كند ، وضمنا تاريخ عمل چشم چپم را نيز معيّن سازد.

در اين ايّام غربت وبيمارى ونگرانى از مسائل ومشكلات ناشيه از جنگ تحميلى از يك طرف ودسترسى نداشتن به كتاب براى اين ضعيف كه تقريبا از وقتى كه خواندن را ياد گرفتم با كتاب محشور بوده ام ، از طرف ديگر بسيار آزرده وافسرده مى ساخت.

در اين ميان دوست عزيز وكريمى كه طبيب وساكن نيويورك است وبروان پزشكى در بيمارستان «لوقاى مقدّس» اشتغال دارد ، واز بستگان همسرم مى باشد ، از من وهمسرم دعوت كرد كه چند هفته اى به نيويورك وبه خانه او برويم ، ودر جهت ترغيب وتشويق من به قبول دعوت گفت كه در نيويورك چندين كتابخانه عظيم موجود است كه در بعضى از آنها (واز جمله كتابخانه عمومى نيويورك ، وكتابخانه دانشگاه كولومبيا ، وكتابخانه دانشگاه نيويورك) ده ها هزار جلد كتاب عربى وفارسى موجود است ، واگر به خانه ايشان بروم به علّت قرب جوارى كه با كتابخانه كولومبيا وكتابخانه عمومى نيويورك دارد ، مى توانم روزها وقتم را در آن كتابخانه ها بگذرانم ، از اين روى دعوت آن طبيب محترم ودوست عزيز را پذيرفتم ، وبقصد اقامت كوتاهى به نيويورك رفتم.

پس از مراجعه به كتابخانه عمومى نيويورك (كه استفاده از كتب چاپى آن نيازمند به هيچگونه مقدّمات وتشريفات قبلى نيست) ومشاهده آن همه كتب

١١١

عربى وفارسى در آن كتابخانه ، وآشنائى با جوان ايرانى (١) پاك طينت كه كارمند آنجا بود ، وبطيب خاطر راهنمائيها وكمكهاى لازم را براى نشان دادن محل كتب چاپى بمن فرمود ، وسهل التناول بودن كتابها براى مراجعين ، براى اين ضعيف كه چند ماهى بود از كتب مورد علاقه ام دور مانده بودم ، وبقول سعدى در برابر آن همه كتاب هم چون گرسنه اى در برابر سفره نان شدم ، واز آنجا كه تقريبا «فيها ما تشتهيه الأنفس وتلذّ الأعين» بود بمحض آنكه چشم بر جمال آن كتب افتاد قصد رحيلم بدل به اقامت طولانى ترى شد.

دو سه روز بعد از همان دوست جديد ايرانى خود پرسيدم كه آيا در اين كتابخانه نسخ خطّى عربى وفارسى هم هست؟ گفت : بلى آن قدر مى دانم كه هست امّا چون قسمت كتب خطّى بكلّى از قسمت كتب چاپى جداست من از كم وكيف آن اطّلاعى ندارم ، ولى بيا تا تو را بدان بخش ببرم وبه مسئولين آنجا معرّفى كنم ، ومرا به آن بخش كه در طبقه ديگرى بود برد ، واجمالا مرا بكارمند ديگرى معرّفى كرد ، وبسراغ كار خود رفت.

من از آن كسى كه باو معرّفى شده بودم پرسيدم آيا فهرست كتب خطّى عربى وفارسى را بمن مى دهيد كه مطالعه كنم؟ گفت : من از اين امور اطّلاعى ندارم ،

__________________

(١) اين جوان شريف كه پورفرّخ نام داشت ، وبسيار دانش دوست ووطن پرست وكتاب شناس ، وخدمتگزار به فرهنگ ايرانى ، وراهنماى دلسوزى براى ايرانيان مراجعه كننده به كتابخانه عمومى نيويورك بود ، دو سه سال است كه از دنيا رفته است ، خدايش بيامرزد ، اين يادآورى كمترين قدر دانى است كه اين بنده از آن مرحوم كه در دست يافتن اين حقير به مخطوطه «المجدى» مؤثّر بود انجام مى دهم ، خداى باو جزاى خير مرحمت فرمايد.

١١٢

ما اينجا فقط به تشخيص هويّت مراجعين ونيازمندان به مطالعه نسخ خطّى مى پردازيم ، وكارت شناسايى لازم را صادر مى كنيم ، چون قبلا شبيه اين موضوع را در كتابخانه ملّى پاريس هم ديده بودم ، دانستم كه بايد همان مسير را طى كنم.

روز بعد با اوراق هويّت خود به آن اطاق رفتم ، وآنها پس از ملاحظه آن اوراق وطرح سؤالاتى راجع به ميزان سواد وسوابق شغلى ومنظور از مراجعه به نسخ خطّى عربى وفارسى چند قطعه عكس از من گرفتند وآن را بر پروانه هاى خاصّى چسباندند ومهر زدند ، ويكى از همان پروانه ها را هم كه مدّت دو ماه اعتبار داشت بمن دادند وگفتند فردا بعد از ساعت ١٠ صبح وقبل از ساعت ٣ بعد از ظهر بايد بفلان اطاق در فلان طبقه بروى واين پروانه را نشان بدهى.

فردا ساعت يازده صبح بفلان اطاق رفتم ، مأمور اونيفورم پوشى پروانه مرا گرفت وبا نسخه ديگرى كه از آن پروانه نزد او فرستاده بودند مطابقت كرد ، وسپس مرا باطاق ديگرى برد كه علاوه بر درب چوبى معمولى ورودى در فاصله نيم مترى از آن درب آهنى مشبّك ومقفّل ديگرى قرار داشت ، وبا تلفن بى سيمى كه در دست داشت (كه گويا نام اينجور تلفنها «تاكى واكى» است) بمأمور ديگرى كه در داخل آن اطاق بود اعلام كرد كه بيايند ، در را باز كنند وكارمندى پشت درب آهنين آمد ، وبا ملاحظه مأمور وپروانه ها ومطابقت پروانه ها با نسخه سومى!!! از آن كه در نزد او بود ، وپروانه متعلّق به مرا بمن داد ، ونسخه دوم را بهمان مأمور بازگردانيد ، ومرا بداخل اطاق راه داد ، وبا أدب ورعايت نكات ظريفه اى كيف دستى مرا گرفت وگفت : هر گونه وسيله نوشتن يا بريدن يا كبريت وفندك ويا دوربين عكّاسى كوچك در جيبهاى خود

١١٣

داريد آن را بمن تحويل دهيد ، ولا ينقطع معذرت خواهى مى كرد ومى گفت ببخشيد كه اين قانون است كه من آن را اجرا مى كنم ، وضمنا بدانيد خوردن ونوشيدن واستعمال دخانيّات در اين قسمت ممنوع است.

وسپس آنچه را از من گرفته بود در يكى از صندوقچه هاى قفلدار متعدّدى كه در قسمتى از ديوار كار گذاشته بود گذاشت وآن را قفل كرد وكليدش را بمن داد ، وآنگاه مرا بطرف ميز مطالعه كوچكى كه شماره داشت وبر روى كارتى از پيش نامم بر آن نوشته شده بود برد وگفت : اينجا جاى مطالعه شما است بر روى ميز چند مداد سياه تراشيده ويك دسته كاغذ سفيد وچند فورم چاپى ويكدسته كاغذ آبى رنگ ويك مداد پاك كن ويك مدادتراش ويك خط كش مدرج ويك چراغ مطالعه ويك ذرّه بين بزرگ چراغ دار ويك ذرّه بين كوچك معمولى وجود داشت ، وگفت : ديروز كه عكس شما را بر روى پروانه ديدم وديدم كه چشم راستتان زير «شيلد» (بمعناى سپر كه مجازا بر چشم بندهاى طبّى كه بر روى چشم هاى جرّاحى شده مى گذارند اطلاق مى شود) است با خود گفتم : شايد شما نياز بذرّه بين بزرگتر وچراغ دار داشته باشيد از اين رو آن را هم برايتان آماده كرده ام ، ودر زير ميز هم زنگ اخبارى است كه با آن مى توانيد من يا ديگر كارمندان همكارم را ، اگر كارى داشتيد وچيزى خواستيد بپرسيد خبر كنيد.

وسپس يك جلد «فهرست» نسخ خطّى عربى وفارسى آن كتابخانه را براى من آورد ، ومن بنده كه خودم را براى مشاهده لا اقل چند مجلّد فهرست مهيّا كرده بودم ، با ناباورى به آن فهرستى كه فقط محتوى نام دويست وچند نسخه عربى وفارسى كه با ماشين تحرير نوشته بود نگاه كردم وگفتم : آيا فهرست

١١٤

نسخ خطّى معهود همين است؟ گفت : بلى وما جز آنچه در اين فهرست ثبت است مخطوطه عربى يا فارسى ديگرى نداريم ، وهر نسخه اى را كه از اين مخطوطات خواستيد بايد مشخصات آن را بر روى اين فورمهاى چاپى بنويسيد وامضا كنيد وبمن يا يكى از همكارانم بدهيد تا آن را از «مخزن» براى شما درخواست كنيم ، ودر مقام توضيح گفت : مخزن مخطوطات كتابخانه در اين ساختمان نيست وجاى ديگرى است.

واگر امروز نسخه اى را در خواست كنم ، دو روز بعد ، آن كتاب باينجا مى رسد ، مشروط بر اينكه آن روز پنجشنبه ويا ايّام تعطيل نباشد ؛ زيرا روزهاى پنجشنبه نيز (علاوه بر شنبه ويكشنبه) اين قسمت تعطيل است.

شايد ذكر اين مقدّمات هم زائد مى نمود ولى ديدم بد نيست كه خوانندگان محترم از ترتيباتى كه در اين بلاد براى اين امور اينك مقرّر است مطّلع شوند.

از مخطوطات فارسى تنها كتابى كه نظرم را جلب كرد «رشحات عين الحياة» كاشفى بود ، واز مخطوطات عربى ٥ كتاب كه عبارت بود از :

١ ـ جزوى از تفسير شريف مجمع البيان طبرسى رضى الله عنه.

٢ ـ شرح مقامات حريرى از أبى المكارم مطرّزى.

٣ ـ جزوى از تفسير «معالم التنزيل» بغوى.

٤ ـ شرح سقط الزند.

٥ ـ آنچه در آن فهرست از آن بنام «كتاب في الأنساب قديم» تعبير شده بود.

وبنا بر اين شماره ومشخّصاتى كه براى اين كتب در آن فهرست ذكر شده بود بر روى آن فورمهاى چاپى (وبراى هر كتاب يك فورم جداگانه) نوشتم وبيكى از كارمندان دادم ، ولوازمم را از صندوقچه بيرون آوردم ومأمورى درب آهنى

١١٥

اطاق را باز كرد واز آنجا بيرون آمدم.

پس از دو روز ديگر كه باطاق مذكور وبا همان تشريفات سابق الذكر وارد شدم ، ديدم هر شش كتابى را كه خواسته بودم بر روى ميزى كه به من موقّتا اختصاص داده بودند گذاشته اند.

«رشحات عين الحيات» نسخه اى بود بسيار تميز بقطع رحلى بزرگ وبخطّ نستعليق خوشى بر روى كاغذى آبى رنگ تحرير شده در تركيه عثمانى بود ، وگرچه تاريخ كتابت نداشت ولى ظاهرا قديمتر از اواسط قرن دوازدهم نبود.

در پشت جلد مجمع البيان از آن بعنوان «جلد دوم» ياد شده ، ومشتمل بر تفسير از اول سوره مباركه انعام تا آخر سوره مباركه عنكبوت بود ، وبه خطّ نسخ متوسّطى مكتوب ، وبقرار تصريح كاتب تاريخ شروع بكتابت آن ٩٩٩ وختم آن در يكهزار ودو بود.

متن سقط الزند نيز نسخه بسيار خوش خط مقروء ، وبخط نسخ وفاقد تاريخ بود ، وشرح منضم بآن جديد التحرير وكاغذ وخط آن با كاغذ وخط متن اختلاف داشت ، واين شرح غير از شرح چاپى مجهول المؤلّف معهود بود وتوسّط يكى از بغداديان قرن يازدهم فراهم آمده بود.

دو نسخه «شرح مقامات حريرى مطرّزى» و «تفسير معالم التنزيل بغوى» بسيار قديمى ونفيس ومربوط به قرون هفتم وششم بود وقدمت ونفاست آن دو نسخه بحدّى بود كه اجازه عكس بردارى از آن را ندادند ، چرا كه احتمال مى دادند اشعه عكّاسى يا فيلمبردارى زيانى بدان وارد سازد.

آخرين كتاب كه از لحاظ حجم از آن پنج تاى ديگر ظريف تر وباريكتر بود همان بود كه در فهرست مذكور از آن به «كتاب في الأنساب قديم» تعبير شده

١١٦

بود.

واز آنجا كه اين كتاب عزيز هم از اول وهم از آخر افتادگى داشت اسمى بر روى آن نبود ، وآنچه هم كه در فهرست مذكور شده بود تلخيص عبارتى است كه از طرف يكى از مالكين آن بصورت «هذا كتاب في أنساب بني هاشم قديم» تحرير شده است (بظن قريب به يقين بخط «محمّد امين الحاج عبد الكريم كبّة»).

ابتداء تصوّر كردم كه اين «عمدة الطالب» است چون بسيارى از عبارات وموضوعات بنظرم آشنا مى آمد ، وگمان مى كردم آن را در «عمدة الطالب» خوانده ام ، ولى با توجّه بقرب عهدى كه به «عمدة الطالب» داشتم وقريب سه ماه پيش از آن تاريخ نسخه مخطوطه نفيس مرغوبى از آن را در كتابخانه ملّى پاريس (١) زيارت ومطالعه كرده بودم ، وتقريبا ترتيب أبواب وفصول آن را مى دانستم ، متوجّه شدم كه اين كتابى ديگر است ؛ زيرا در «عمدة الطالب» نسب جناب جعفر بن أبى طالب وعقيل بن أبى طالب در ابتداى أنساب طالبيّين مذكور است ، بعلاوه مشتمل بر ذكر سادات قرون ششم وهفتم وهشتم وحتّى اوائل قرن نهم است ، در حالى كه در اين كتاب نسب اعقاب آن دو بزرگوار در آخر كتاب است ، وبعلاوه ذكرى از سادات قرون مذكوره در آن بنظر نمى رسد.

پس از اين نظره أولى كه همان «نظرة الحمقى» معروف بود ، مصمّم شدم كه كتاب را از همان اول بخوانم ، خوشبختانه در همان صفحه اول كه مربوط به أولاد حضرت مجتبى صلوات الله عليه بود درباره جناب قاسم بن الحسن عليهم‌السلام

__________________

(١) تصويرى از اين نسخه به كتابخانه عمومى حضرت بندگان آية الله العظمى المرعشى دام ظلّه العالى تقديم گرديده است.

١١٧

باين عبارت رسيدم كه «... وهو المقتول بالطفّ ، وهذه زيادة صحيحة قرأت في ولد الحسن عليه‌السلام لصلبه على والدي أبي الغنائم محمّد بن علي بن محمّد بن محمّد ابن أحمد بن علي بن محمّد الصوفي العمري النسّابة نسّابة البصريّين ، عند قراءتي عليه ، وهي القراءة الثانية عليه سنة خمس وثلاثين وأربعمائة وأمضاه لي ...».

با مشاهده كلمات «الصوفي العمري» يك باره همان خاطرات كودكى وصحنه اى كه درباره رفع شبهه اى كه مرحوم پدرم از من فرموده بود در نظر مجسّم شد ، ولى از آنجا كه نمى دانستم پدر محترم مؤلّف معظّم «المجدى» نيز بهمين نسبت «عمري» و «صوفي» مشهور بوده است ، فكر كردم شايد اين كتابى است كه آن را نوه «صاحب المجدى» كه لا بد پسر أبى الغنائم بوده ، وأبى الغنائم پسر أبى الحسن العمرى الصوفي «صاحب المجدى» است!!! فراهم آورده است.

امّا فكر قاصر وخاطر فاتر وحافظه منكسرم ره بجائى نمى برد ، آن روز تا آنجا كه چشمم يارى كرد كتاب را تصفّح ، واز چند صفحه مختلف عبارات وقسمتهايى را رونويس كردم ، وچون وقت ادارى كتابخانه نيز به پايان رسيده بود ، ومى بايست در آخر وقت ادارى ضمن تحويل كتابها به كتابدار باو اعلام كنم كه آيا باز هم نيازمند مطالعه آن كتابها هستم ، تا آنها را در محفظه مخصوص كه در همان اطاق بصورت گاو صندوق بزرگى قرار داشت نگهدارى كنند ، يا اينكه ديگر نيازى بآن ندارم ، تا آن را بمخزن اصلى بازگردانند ، از كتابدار خواستم كه فقط همين «كتاب في الأنساب قديم» را براى من نگهدارد كه روز دوشنبه براى مطالعه آن بازگردم ، وديگر كتب را بمخزن اعاده كند.

١١٨

صبح دوشنبه قبل از مراجعه به قسمت مخطوطات ، به سالن عمومى مطالعه قسمت السنة شرقيه كتابخانه رفتم ، واز روى «فيشها» فهارس مشخّصات «الذريعة» را يافتم ، وبر برگ درخواست نوشتم ومنتظر ماندم تا آن كتاب عزيز نفيس را براى من بياورند.

خداوند متعال مؤلف عاليقدر اين كتاب مستطاب مرحوم مبرور خاتمة المحدّثين شيخ العلماء والمحقّقين علاّمه فقيه آية الله حاج شيخ آقا بزرگ طهرانى رضوان الله عليه را در درجات رفيعه قرب جاى دهد ، با مراجعه بآن كتاب شريف ، ومطالعه آنچه در ص ٣٧٤ ج ٢ رديف ١٥٠٥ مرقوم فرموده ، وسپس آنچه در ج ٢٠ ص ٢ درباره «المجدى» بيان داشته بود آن روز اين قدر فهميدم كه اين كتاب از مؤلّفات «صاحب المجدى» است.

امّا چون بهر حال نسخه ناقص بود نمى دانستم كه اين كتاب همان «المجدى» است يا مؤلّفه ديگرى از مؤلّفات أبى الحسن عمرى (ره) است بنا بر اين خواستم از ديگر مآخذ وكتب رجال استمداد كنم ، ولى متأسّفانه در آن كتابخانه عظيم به كتابهائى نظير «تنقيح المقال» و «أعيان الشيعة» و «رياض العلماء» و «مجالس المؤمنين» و «روضات الجنّات» و «منتهى الآمال» و «عمدة الطالب» كه در اين دوتاى اخير منقولاتى از المجدى وجود دارد وامثال اين كتب نمى توانستم بدون راهنما وبه سهولت دسترسى پيدا كنم ، گو اينكه بعد از تفحّص راهنما وتجسّس فراوان ، همان دوست ايرانى ونيز مرد عراقى فاضل وشيعه متديّنى كه او هم كارمند كتابخانه است معلوم شد بيشتر اين كتابها در آن كتابخانه وجود ندارد ، ويا دوره ناقص از آن موجود است. از آنچه را هم كه مرحوم (دهخدا ره) در لغت نامه وضمن عناوين «أبى الحسن العمرى» و «ابن

١١٩

الصوفى» و «الشجرى» و «المجدى» بيان فرموده بود چيز تازه اى دستگيرم نشد.

حدود هفده سال بيش وقتى كه فرزندم براى ادامه تحصيل به آمريكا آمده بود ، از جمله كتابهائى كه همراه او كردم يكى هم «منتهى الآمال» بود ، بنا بر اين فورا باو تلفن كردم كه «منتهى الآمال» را براى من به نيويورك بفرستد ، وفرداى آن روز آن كتاب بدستم رسيد «عمدة الطالب» را نيز توسّط يكى از دانشجويان ايرانى دانشگاه كولومبيا كه دوره دكتراى تاريخ را مى گذرانيد ، از كتابخانه آن دانشگاه امانت گرفتم ، وسپس با در دست داشتن اين دو كتاب مجدّدا براى مطالعه مخطوطه آماده شدم ، باشد با تصفّحى اجمالى ، مطالبى را كه مرحوم محدّث قمّى (ره) از «المجدى» نقل فرموده بود نشانه گذارى كردم ، وسپس منقولات «عمدة الطالب» وخصوصا آنچه را كه مرحوم مبرور علاّمه سيّد محمّد صادق آل بحر العلوم الطباطبائى رحمة الله عليه در حواشى «عمده» از نسخه اى كه از المجدى در تصرّف داشته است ، نقل فرموده بود ، نيز مشخّص كردم.

وبعد از مطابقه مجموعه اين منقولات با مندرجات مخطوطه (وخصوصا اشعارى كه اين بزرگواران از «المجدى» نقل فرموده بودند ، وبعلّت آنكه در مخطوطه اشعار بصورت مشخّص تر مكتوب است ، مقابله آن راحت تر صورت مى گيرد ، مثلا أبيات رائقه فائقه محمّد بن الصالح الحسنى (رض) :

وبدا له من بعد ما اندمل الهوى

برق تألّق موهنا لمعانه

 ... الخ ، ص ١١٦ العمدة ، ص ٢٥٢ / ١ منتهى الآمال) برايم يقين حاصل شد كه اين نسخه شريف عزيز همان كتاب مستطاب «المجدى» است.

١٢٠